سيدحسين قوامي
آثار نویسنده
لینکستان
امكانات جانبي
 

برای مشاهده صفحه قلم اندیش2 (علوم ارتباطات، روابط عمومی، روزنامه نگاری و ...) به اینجا مراجعه کنید

خداوند روی سر مردم خوب و بد به یک اندازه باران میبارد،

ولی مردم خوب بیشتر خیس می شوند،

چون مردم بد چتر آنها را دزدیده اند!




:: برچسب‌ها: نکته
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٩ مهر ۱۳۸٢
نظرات ()

ادامه مطلب خاتمی چت می کند (۱)

این تصمیم نشان داد که خاتمی اگر بخواهد می تواند تک و تنها تصمیمات مهم و استراتژیک بگیرد، و اینکه تا به حال این کار را انجام نداده به مرام و معرفت وی بر می‏گردد که اهل تک‏روی و تک‏خوری و .. نیست؛ بلکه وی پایبند به اصل «مشارکت» و «ایران برای همه ایرانیان» و «زنده باد مخالف من» است. برای نمونه و تایید عرایض بنده شما می‏توانید به کابینه اول و تا حدودی کابینه دوم وی نگاه کنید، که به هیچ گروه و جناحی نه، نگفت، و آش شعله قلم کاری درست کرد که الحق و والانصاف همگان انگشت به دهان ماندند.

اما با تمام این اوصاف چت کردن محاسن غیر قابل انکاری دارد. با این حرکت رئیس دولت از مشکلات و معضلات جوانان بدون هیچ واسطه‏ای آگاهی می‏یابد. گرچه عملکرد وی در هر دو صورت فرقی نکرده و اصولا عملکردی نخواهد داشت، ولی بهرحال از قدیم گفته اند دانستن بهتر از ندانستن است! اینطور نیست؟!




:: برچسب‌ها: طنز
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٦ مهر ۱۳۸٢
نظرات ()

خاتمی چت می کند! بعد از چاپ این تیتر در بعضی از روزنامه‏ها، دوستی به من زنگ زد و گفت: «بابا خاتمی چند سالی هست که چِت کرده، این موضوع که تازگی نداره!»

 

 

من هم با هزار زور و زحمت، توضیح دادم که تا حالا خاتمی چِت کرده‏بود، ولی حالا به بعد می خواهد چَت کند. یعنی اصولا و اساسا این دو با هم متفاوت، تفاوت دارند.

ولی به هر حال گویا خاتمی به این نتیجه رسیده که هیچ چیزی برای تکامل اصلاحات کم نگذاشته جز چت کردن، و با این اقدام غیرمترقبه، در آستانه پایان دوران ریاست جمهوری‏اش، سعی در تکامل اصلاحات دارد؛ در همین راستا شنبه 29 شهریور در جلسه شورای عالی جوانان به پیشنهاد چت کردن با جوانان در روز تولدش، 21 مهرماه جواب مثبت داد. او این پیشنهاد را پذیرفت اما زمان آن را به آبان ماه موکول کرد.

بنابراین، این تصمیم خاتمی بعد از دو لایحه تبیین اختیارات ریاست جمهوری و اصلاح قانون انتخابات جزء مهم‏ترین تصمیمات وی می باشد! که امیدوریم بر خلاف روال معمول، از فیلترهای مختلف به سلامت عبور کرده و به سرانجام برسد!

ولی به هر حال با نزدیک شدن به موعد چت کردن خاتمی (آبان ماه)، ما این تصمیم مهم و حیاتی را مشت محکمی می‏دانیم بر دهان یاوه گویانی که معتقدند رئیس‏جمهور، کاری برای پیشبرد اصلاحات انجام نداده است!

ادامه دارد ...

 

 

 

 

 

 

 

 




:: برچسب‌ها: طنز
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٥ مهر ۱۳۸٢
نظرات ()

شیرین عبادی: «من یک زن ایرانی مسلمانم. خودم را مسلمان می دانم و مهم هم نیست کس دیگری مسلمان بودن مرا تایید کند.»

 

 

شیرین عبادی در گفتگو با نیوزویک: «در ایران قانونی است که یک زن ملزم است تا از حجاب اسلامی استفاده کند، پس من نیز چنین خواهم کرد.»

 

 

خدایی من که قات زدم. یعنی یه جورایی هنک کردم و مخم اِرور (eror) می ده! مثل این که خانم عبادی هم ید طولانی در پیچوندن داره! یه بار می گه، من مسلمانم و صحبت از «حجاب اسلامی» می‏کنه، بعد اینطوری عکس می گیره؛ بابا بالاخره تکلیف ما رو روشن کن؛ اگر حجاب، اسلامیه، باید مسلمان از آن تبعیت کنه؛ و الا اگر حجاب انقلابیه، که هیچی!

اصلا حالا که صحبت به اینجا رسید، دوست دارم نظر شما رو هم در این مورد بدونم. حجاب انقلابیه؟ یا اسلامی؟ اصلا محدوده‏ و چارچوبش چیه؟ باید باشه یا نباشه؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 




:: برچسب‌ها: یادداشت
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٥ مهر ۱۳۸٢
نظرات ()

بنا به اصرار و التماس! بعضی از دوستان قرار شد تا در این یادداشت از طنز و شوخی کمی فاصله بگیرم و در مورد مراسم استقبال از خانم شیرین عبادی مطلب بنویسم. من هم از اونجا که از اول گفتم متعلق به مردمم، تو رودربایستی قرار گرفتم و برای اینکه کم نیارم، مجبور شدم خواست اونها رو اجابت کنم. منتهی چون اکثر روزنامه ها به این موضوع پرداختند سعی می کنم خلاصه بنویسم و موضوعاتی را اشاره کنم که در جراید چاپ نشده بود.

ساعت 8 روز سه شنبه با یکی از دوستانم واکمن به دست عازم فرودگاه شدیم، تا یه گزارش توپ بگیریم. تا خود ترمینال همینجوری پشت به پشت آدم داشت راه میرفت...زن و بچه و پیر و جوون و اکثرا هم گل به دست و یا در حال حمل پلاکارد و ... هرچی به ترمینال شماره ۲ نزدیکتر می شدیم تراکم جمعیت هم بیشتر و بیشتر می شد. جلوی ترمینال به فاصله 100 متری اصلا جای سوزن انداختن نبود. اون جلوها تعدادی به شدت فعال بودند و مدام شعار می دادند و سرود «ای ایران» و «یار دبستانی من» را می خواندن. بعد از مدتی خبر رسید که خانم عبادی قراره از ترمینال شماره 3 بیایند، این شد که ما هم سریع شال و کلاه کردیم و به طرف ترمینال 3 راه افتادیم. در میان راه خانم «اله کولایی» رو دیدیم که سوار بر ماشین اپل مشکی، به اتفاق خانم «فاطمه راکعی» میان جمعیت گیر کرده بودن.

 

 

(برای این که از رسالت این وبلاگ که طنز نویسی هست، خیلی دور نشم، عرض کنم که تعدادی از مردم خانم کولایی را شناختند، ولی خانم راکعی را به جا نیاوردن. یکی از اونها رو به خانم کولایی کرد و گفت: «ایشان خانم عبادی هستند؟» خانم کولایی نیز با خنده گفت: «بله». حالا شما تصور کنید چه بلایی داشت سر خانم راکعی و ماشین اپل خانم کولایی می آمد! بگذریم)

به هر حال به ترمینال 3 (ترمینال حجاج) رسیدیم. ساعت 22:36 دقیقه خاتم شیرین عبادی از سالن انتظار فرودگاه خارج شد. همین که مردم متوجه خروج خانم عبادی شدن شروع به سر دادن شعار کردند. شعارهایی چون: «درود بر عبادی»، «عبادی، عبادی تو افتخار مایی»، «بانوی صلح ایران خوش آمدی به ایران» و «آزادی عدالت این است شعار ملت» و ..

خانم عبادی هم در جواب شور و شوق مردم با قلاب گرفتن یه آقای کرواتی به بلندایی رفت و با بلندگوی قرمه سبزی فروش ها تا اونجایی که من شنیدم گفت: «جایزه از آن من نیست بلکه متعلق به ملت ایران است. این جایزه به معنای آن است که خواست مردم ایران برای تحقق حقوق بشر، دموکراسی و صلح به گوش جهان رسیده و جهان فهمیده است که ما مردم صلح‌جویی هستیم.»

 

خانم عبادی از کلیه افراد، شخصیت‌ها و انجمن‌هایی که در جهت برگزاری مراسم استقبال از وی تلاش کرده بودن تشکر کرد و گفت: «می‌خواستم در جمع شما صحبت کنم اما خواهشمندم امشب را بر من ببخشید از فردا مانند همیشه خدمتگزار شما خواهم بود.» یعنی بیشتر از این گیر ندید. خسته ام. بعدا مفصل صحبت می کنم. اینها ترجمه خودمونی آخرین صحبتهای خانم عبادی بود.

نکته جالب حضور تعداد قابل توجهی از زنان بود که گویی به احترام آنکه بالاخره بعد از مدتهای مدید به فتحی بزرگی نائل شده و رو سفید شده بودن، با در دست داشتن دسته‌های گل و عکس‌هایی از شیرین عبادی شعارهایی با مضمون تبریک اهدای جایزه‌ی صلح نوبل می دادن و کلی حال می کردن.

بالاخره خانم عبادی که رفتن؛ جماعت آروم آروم به سمت خونه های خود راه افتادند. با به عبارتی نخود نخود هر که رود خانه خود. اما قضیه به همین سادگی ختم به خیر نشد. بلکه جمعیت همینجور شعار میداد و می رفت. «دانشجو می میرد، ذلت نمیپذیرد»، «خاتمی خاتمی، خجالت خجالت»، «سیمای لاریجانی، نفرت هر ایرانی!»، «رفراندوم رفراندوم، این است شعار مردم»، «زندانی سیاسی آزاد باید گردد» و شعارهای دیگه.

نکته جالب آن بود که در مقابل سالن شماره 3 فرودگاه مهرآباد تعد‌ادی از برادران بسیجی، گروه فشار یا عناصر خودسر، حدود 30 تا 40 نفر حضور داشتن که جایزه خانم عبادی را سیاسی می دونستن و کلی هم حال می کردند که دست استکبار جهانی را رو کرده اند. اونا به مردمی که از جلوی آنها عبور می کردند و آنها را هو می کردند لبخند می زدند. بر روی پلاکاردی که پشت سر اونها بود نوشته شده بود: «وقتی می‌بینی دشمن برایت کف می‌زند باید بدانی که به تیم خودی گل زده‌ای و توبه کن»

البته سر گزارش گرفتن از اون پلاکارد نزدیک بود جونم رو از دست بدم و شما بی من بشین! (شاید این موضوع برای شما فرقی نداشته باشه، ولی من کسی رو یه جایی تو این شهر دارم که چشم به راهمه و کلی خاطرم رو می خواد. الکی که نیست!) حالا می پرسید که قضیه از چه قرار بود؟ کم الکی نیست که، عرض می کنم. دوستم رفته بود دنبال چند تا از نماینده مجلس ها؛ من هم داشتم با واکمنم از مردم در مورد پلاکارد گزارش می گرفتم که یه دفعه یکی مچ دستم رو گرفت و گفت: «با من بیا! اگه داد بزنی دنده‏هاتو خورد می کنم!» من هم اول بخاطر دنده‏های بی‏گناهم و بعد هم بخاطر همون چشم براهی که گفتم، ساکت و آروم با اون رفتم یه جایی دور از مردم. که واکمنم رو گرفت و نوارشو درآورد و شکوند! من هم کلی ننه من غریبم بازی درآوردم، که بالاخره به شرط اینکه دیگه اون طرفا نپلکم واکمنم رو بهم داد. من هم سریع میان جمعیت اومدم و قضیه رو بلند بلند تعریف کردم. منتهی دیگه اون مرد بلند قد رو ندیدم که ندیدم.

اما بالاخره خانم عبادی رفت و به خونه خود در خیابان یوسف آباد رسید، اما فرودگاه تا ساعتها همچنان شلوغ و پر ازدحام بود. بیچاره اونهایی که اون شب پرواز داشتند!




:: برچسب‌ها: چاردیواری, طنز, گزارش
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٥ مهر ۱۳۸٢
نظرات ()

به ادامه روشهای پیشنهادی برای کاریابی توجه فرمایید:

3ـ برای آنکه هیچگاه بیکار نگردید، پس از فارق التحصیل شدن در هر مقطعی بلافاصله در آزمون مقطع بعدی شرکت کنید تا بیکار و الاف نمانید، و جلوی قسمت شغل در فرمهای مختلف بنویسید «دانشجو» یا «پشت کنکوری».

4ـ یکی دیگر از راههای فرار از بیکاری آنست که پس از فارق التحصیلی و یا در حین تحصیل، عضو دستجات و احزاب سیاسی شوید تا همیشه سرکار باشید! (تبصره: ترجیحا عضو شورای مرکزی)

5ـ می توانید برای رفع بیکاری بدنبال مدهای جدید باشید. بعنوان مثال هر روز موهایتان را یک جور بزنید و لباسهای عجیب و قریب بپوشید، و اگر هم مد کم آوردید به سراغ تغییر رنگ چشم با لنزهای مختلف و جراحی دماغ و لپهای گوگوری مگوریتان (بینی و گونه) بروید.

6ـ یکی از روشهای قدیمی کاریابی که ریشه در یزد داشته و قدما تحت عناوین مجعول و گاه قبیح می شناختند، اخیرا با عنوان «پاچه خواری» معروف گردیده که نتایج رضایت بخش و مطلوبی داشته است.

7ـ یکی دیگر از روشهای نه چندان قدیمی کاریابی استفاده از سابقه جبهه، ریش و تسبیح می باشد که اکنون دیگر کاربردی نداشته و بجای آن می توانید از سابقة زندان یا بازداشتتون استفاده کنید. (تبصره: ترجیحا انفرادیش بهتره)

8ـ از دیگر روشهای سر کار رفتن که لازمه آن کمی موقعیت سنجی و زکاوت می باشد، حدس زدن رئیس جمهور آینده و بدنبال آن رفتن در ستاد انتخاباتی وی می باشد. که سر کار رفتن هشت ساله فرد تضمین می گردد. (تبصره: لازم به ذکر است این شغل برای افرادی که دنبال کار دائمی هستند پیشنهاد نمی شود)

 

اگر با بکار گیری راهکارهای فوق به نتیجه مطلوب نرسیدید یا شما در ایران زندگی نمی کنید، یا عرضه کار پیدا کردن ندارید. بنابراین برید به یکی بگید یه بیل خاک بریزه روی سرتون!




:: برچسب‌ها: طنز
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢۳ مهر ۱۳۸٢
نظرات ()

یکی از عمده مشکلات پیش روی جوانان، خصوصا دانشجویان، عدم دسترسی به شغل مناسب می باشد؛ که با توجه به هنجارهای بی ارزش، زیرساختهای اجتماعی و رشد افسار گسیختة نرخ شلغم در بازارهای جهانی، و همچنین فرآیندهای دو سویه در تقابل دولتهای توتالیته و ترشی لیته، که واکنشی در برابر کنشهای موجود می باشد، این موضوع موجب عشق و علاقه دانشجویان به مسائل خطیری چون ازدواج شده است. اما واضح و مبرهن است که با وجود تساهل و تسامح موجود میان آب، دوغ و خیار دیگر امیدی به تداوم شکست ناپذیری ذوب آهن اصفهان با وجود عناصر انقلابی و قلیای خاکی و فلزات سنگین در ترکیب کابینة کاپیتان «پیرجو» نبوده و رویکردی چند بعدی در ابعاد مختلف فیزیولوژیکی کروموزمهای

 

x موجب بروز علائم بیماری «سندرم دان» در دانشجویان گشته است. لذا برای رفع مشکل بیکاری راهکارهای مفید فایده و مثمر ثمر زیر ارائه شده است. باشد که بکار گیرید و سر کار برید!

1ـ یکی از رایجترین راههای اشتغال آن است که پس از فارق التحصیلی، مدرک خود را بر لب کوزه ای گذاشته و در بین اقوام نزدیک گرفته تا دختر عموی شوهر پسر خالة برادرزادة بقال سرکوچه بگردید، تا شاید وزیری، وکیلی پیدا کنید، بلکه بتواند دست شما را یه جایی بند نماید. البته با حفظ اصل شایسته سالاری و بدور از پارتی بازی! (تبصره: در صورت عدم وجود وزیر و وکیل، نماینده شورای شهر هم بد نیست. بهرحال کاچی بعض هیچی)

2ـ در صورت عدم پیدا کردن اقوام و دوستان در سطح مورد نیاز یکی از راههای رایج جهت پیدا کردن شغل مناسب، تهیه مقداری پول و یا بهتر عرض نمایم تراول چک می باشد، تا کمبود فوق جبران گردد. (البته نظر من اصلا زیر میزی و رشوه دادن نیست، مگه از جونم سیر شدم؟!)

ادامه دارد ...

 

 

 

 

 




:: برچسب‌ها: طنز
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٢ مهر ۱۳۸٢
نظرات ()

از نظر نظرات مختلفی که در مناظرات اخیر مطرح گردیده است و پیرو افزایش شدید آفتاب و گرمای هوا، که در ارتباطاتی، باعث رونق بازار «ماست» و حرفه شریف «ماستمالی» شده است، و همچنین با توجه به سئوالاتی که موجب پیدایش روزنامه های اصلاح طلب شده، که گه گاهی اصلاح و سانسور مطالب را به دنبال دارد و به طبع آن کاهش بی سابقه سوژه های بی خطر و افزایش چشم گیر سوژه های خفن، لذا در اقدامی سراسر خلاقیت و نوآوری و البته خودسر، تصمیم به تبیین اختلافات و تفاوتهای موجود میان «دانشجویان» و «تیر چراغ برق» گرفتم، تا در جهت اعتلای دانش و بینش خوانندگان عزیز و اطلاع رسانی شفاف و بی پرده قدمی هر چند با کمک عصا برداشته و موجب تمایز این دو گردم، تا دیگر دانشجویان با تیر چراغ برق اشتباه گرفته نشوند.

1ـ برای جلوگیری از لغزش تیرهای چراغ برق، قسمتی از آنها را در زمین می کارند؛ بدون فاتحه! در حالیکه برای جلوگیری از لغزش دانشجویان، آنها را کامل در زمین می کارند؛ با فاتحه!

2ـ از هر دو بالا می روند منتهی از تیر چراغ برق هنگامی که لامپی سوخته باشد ولی از دانشجویان بیشتر قبل از انتخاباتها.

3ـ بر روی تیر چراغ برق می توان پوستر، تبلیغات، اطلاعیه فوت و .... چسباند در حالی که روی دانشجویان فقط می توان انگ و برچسب و تهمت زد؛ گاهی هم چوب و چماق و قمه و قداره!

4ـ اگر نور چراغ برق باعث نمایان شدن جریانات پنهان شد می‏توانیم با یک تیر کمان مگسی ترتیبش را بدهیم ولی در مورد دانشجویان کار به این راحتی نیست.




:: برچسب‌ها: طنز
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢۱ مهر ۱۳۸٢
نظرات ()

سلام؛

من یادداشت نویس ضایع هستم! یعنی ببخشید، من یادداشتهای ضایع می نویسم! ضایع، یه جور حسه؛ مثل سر کشیدن یه لیوان آب انار ترش و قرمز وسط هزار تا استقلالی؛ یا یه چیزی شبیه گیر کردن اره، جایی که نه راه پیش داری، نه راه پس! شایدم شبیه هسته موز باشه! اما به هر حال اولین سلامم را از تهران، خیابان

 

، کوچه ، پلاک 6، تقدیم شما می کنم.

آدرسم را کامل ننوشتم تا از فردا هی راه نیافتید، بیایید دم در خونه برای امضا، و عکس یادگاری! من بیکار هستم، ولی گاگول که نیستم؛ بیکاری هم که درد بی درمون نیست؛ درمون داره؛ درمونشم اینه که هر روز به یه چیزی، یا به یه کسی گیر بدی و ازش سوتی بگیری. در همین رابطه جا داره از همه همشهری ها، مردم همیشه در صحنه ایران، به خصوص مسئولان، صاحب نظران و پیش کسوتان عرصه سوتی، که این بنده حقیر را فراموش نکرده و هی راه به راه برای من سوژه درست می کنند، تشکر کرده و عرض نمایم: کما فی السابق سوتی بدهید، 3 کنید و سوژه بفرستید! تا من هر روز این وبلاگ رو تر و تازه کنم.

صحبت از وبلاگ شد؛ ما بروبچ دانشجو، تا به حال هر کاری که شما بگین کردیم، (البته در چارچوب بچه مثبتها) جز وبلاگ نویسی که این هم می خواهیم امتحان کنیم امیدوارم با همراهی شما تجربه خوبی بشه.

بله ما بروبچ دانشجوی رشته های فنی، یا به عبارتی مهندسان آینده، اومدیم که برای شما مطلب بنویسیم. اصلا ما دیگه برای خودمون نیستیم؛ بلکه متعلق به همه مردمیم. مردم ولی نعمت ما هستن. ما به عشق خدمت اومدیم. باور کنید هر شب خواب مردم رو می‏بینیم که دست یاری به سوی ما دراز کردن و ما به یاریشان می ریم و همه خوشحال و خوشگل می شوند و برایمان سوت و کف می زنند. ما فقط فقط برای خدمت اومدیم، پرده ها را بکشید، بادبان ها را بیندازید، با سرعت تمام به طرف فردایی بهتر و ایرانی آبادتر حرکت می کنیم. جهت حرکت، سی درجه راست؛ نه نه! سی درجه چپ؛ نه بابا ! کدوم طرفی بریم که حرکت ما جناحی نشه؟؟ دوستان، برای آنکه ما از همین بدو امر اعلام بی طرفی کرده باشیم و وفاق ملی برقرار بشه، دست در دست هم برای سازندگی ایران اصلا حرکت نمی کنیم و همین جا می مانیم. ولی این را بدونید که ما خدمتگزار شما هستیم. ما خاک پای شمائیم. آقا پاتون را بردارید تا ما را ببینید. اصلا ما دولا می شیم شما بیایید سوارمون بشید. نخواستید جف پا بپرید روی تخم چشم ما. بابا چشم چه ارزشی داره؟! جون بخواید. جون چیه هر چی می خواید، بخواید، ولی جون مادرتون . . .

ببخشید من یکمی جوگیر شدم و فکر کردم نطق انتخاباتی می کنم. ولی بهر حال ما اومدیم و شما باید بخواهید تا بمونیم.




:: برچسب‌ها: طنز, چاردیواری
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢۱ مهر ۱۳۸٢
نظرات ()
 
موضوعات
صفحه دیگرم