سيدحسين قوامي
آثار نویسنده
لینکستان
امكانات جانبي
 

برای مشاهده صفحه قلم اندیش2 (علوم ارتباطات، روابط عمومی، روزنامه نگاری و ...) به اینجا مراجعه کنید

«شب امتحان»، شب به یاد موندنی و خاطره انگیزیه! مخصوصا اگر مثل این شب امتحانی باشه که با استفاده از خاطرات دوستام (و البته کمی هم تجربه شخصی ام در دوران دانشجویی) نوشته شده باشه!!! (البته با مقدار متنابهی افزایش پیاز داغ!)

 

همش می چرخید و منو نگاه می کرد، نگاهی تمسخر آمیز. شده بود سوهان روحم. اصلا چشم از من بر نمی‏داشت. انگار حرکات و رفتار منو زیر نظر گرفته بود که ببینه در این شرایط چکار می کنم. منم دست و پای خودم رو گم نکردم و خیلی عادی، جزوه های نصفه و نیمه ای رو که از بچه ها گرفته بودم برداشتم و دسته کردم و چند بار محکم کوبیدم رو میز تا منظم بشه. ولی زیر چشمی مراقب بودم ببینم کی بی خیال من میشه؟

جزوه ها رو جلوم گذاشتم و شروع کردم به منظم کردن اونا.

این جزوة جلسة اول تا ششم که از حامد گرفتم! جلسه هفتم که تعطیل رسمی بود؛ هشتم تا یازدهم رو هم که از جواد گرفتم؛ جلسه چهارده و پونزدهم که از سعید گرفتم؛ اِ اِ اِ …… ! پس جزوه جلسه دوانزدهم و سیزدهم چی شد؟!……

هنوز علامت سئوالی، جلوی این سئوال نذاشته بودم، که یهو ده بار گفت: دنگ، دنگ، دنگ سرمو بالا آوردم و دیدم هنوز داره می چرخه و پوزخند می زنه. گفتم بی خیال هر کاری می خوای بکن.

گوشی تلفن رو برداشتم. شش، صفر، یک، صفر، سه، ……

الو موسی سلام؛ حالت خوبه؟ چطوری؟ حال و احوال؟ بابا چرا سری به ما نمی زنی؟ پاک قیافت از یادم رفته. درس ... چرا دارم می خونم؛ یه دور تموم کردم! دیدم خسته شدم، گفتم یه تلفنی بهت بزنم حالت رو بپرسم؛ خب چه خبر؟

دیدم موسی داره با اکراه جواب می ده و زودتر دنبال شنیدن «خداحافظ موسی جان» منه؛ که منم داغش رو به دلش گذاشتم و سریع رفتم سراغ اصل موضوع. ببین موسی! من چند خط از جزوة جلسه دوازدهم رو کم دارم. گفتم حیفه بلد نباشم و نمره کامل نگیرم! پای تلفن می خونی بنویسم؟

موسی هم که تو رودربایستی گیر کرده بود، رفت جزوه‏اش رو آورد و شروع کرد به خوندن، منم تند و تند می‏نوشتم. یک صفحه ای که تموم شد، موسی در حالی که می خواست خودشو خیلی آروم نشون بده گفت: «چند سطر شما تموم نشد؟! » منم با خونسردی گفتم: «چرا، ولی چند خطی رو هم بد خط نوشته بودم، گفتم تو که داری زحمت می‏کشی این چند خط رو هم بگی بنویسم. »

بهرحال جزوة اون دو روز رو گرفتم. ولی یاد اون روزی افتادم که داشتم می رفتم خونه بازی تیم ملی رو نگاه کنم که موسی منو تو راهرو دید و گفت: «نمیآی سر کلاس؟ استاد داره فصل دوم رو شروع می کنه»، که گفتم: «بابا اینا برای ما درس نیست که؛ شما باید یاد بگیرید.» و خنده کنان رفتم خونه.

ولی بیخیال تا فردا ساعت ده و نیم کلی راهه! می تونم همه جزوه رو بخونم و نمره خوبی بگیرم! چیزی نیست، همش بیست و چهار صفحه جزوه است و پنجاه و شش صفحه از کتاب درسی! تا صبح تمومه! آخرش اینه که یه شب نمیخوابم. یه شب که هزار شب نمی‏شه.

با این رجز خوانی و دلخوشی دادنها جزوه ها رو گذاشتم جلوم و صفحه اولش رو باز کردم و شروع کردم به خوندن که

دنگ، دنگ، دنگ ایندفعه یازده بار صدا کرد و بعدش خفه شد. سرمو بالا کردم و روی دیوار قیافه نحسشو نگاه کردم و گفتم: «با این صدای انکر الاصوات مجبوری هر ساعت چند بار روی اعصاب من آفتاب بالانس بزنی؟!» ولی انگار نه انگار که با اون بودم، همچنان می چرخید و نیشخند می زد. مثل اینکه به سرعتش اضافه کرده بود و می‏خواست حال منو بگیره. منم که پیش بر و بچه ها به «کله شق» معروف بودم، بهش گفتم: «حالا که اینطوریه بچرخ تا بچرخیم» بعدش صفحه اول جزوه رو باز کردم و دیدم همش پنج، شش خط بیشتر، مطلب نداره. یادم افتاد که جلسه اول که استاد سر کلاس اومد، بعد از معرفی خودش و تبریک سال نو تحصیلی، پای تخته رفت و یک تکه گچ سفید برداشت و نوشت: «فصل اول» که صدای بچه ها بدنبال اعتراض من بلند شد که، «بابا استاد، تازه جلسه اوله، اونقدر می آییم سر کلاس که همشو بگی و ما یاد بگیریم. این جلسه اولی رو بی خیال شو تا جلسه بعد.» استاد هم وقتی جو کلاس رو دید از روی اجبار و اکراه، یا از خدا خواسته! رفت پشت میزش نشست و گفت: «بچه ها هر ترم رو میشه به سه مرحله تقسیم کرد. یکی طول ترم تا قبل از امتحانا که بنام «فرصت» می شناسیم. این زمان فرصت مناسبی است برای درس خوندن. اگر بعد از هر جلسه درس، نگاهی به مطالب گفته شده بندازین دیگه شب امتحان مشکلی ندارید. بعد از مرحله فرصت، ده، پانزده روز قبل از امتحانهاست؛ که بهش مرحله «تهدید» میگن. در این مرحله شما زمان دارین تا کوتاهی و ضعفتون رو جبران کنید. اگر از این مرحله هم استفاده نکنین، مرحله بعد، شب امتحانه که می تونیم اسمشو مرحله «بحران» بزاریم. در این مرحله اگر تمام سعی و تلاشتون رو نکنین، حتما در اون درس می افتین. گر چه حتی اگر تمام سعی و تلاشتون رو هم بکنین باز چیزی گیرتون نمی یاد! ...

وقتی صحبت استاد به اینجا رسید، من با شیطنت همیشگی گفتم: «استاد ببخشید، یه مرحله هم بعدشه و اونهم دنبال استاد دویدن و نمره گرفتنه، که بد نتیجه نمی ده!» اونروز کلاس با خنده بچه ها و استاد تموم شد. اما

دنگ، دنگ، دنگ اینبار دوازده بار ...

... یواش یواش اوضاع داشت خطری میشد. «نکنه من کم بیارم و حالم رو بگیره؟ برگشتم و نگاهش کردم. همچنان به من با دید تمسخر نگاه می کرد و با سرعت می چرخید. منم بهش دهن کجی کردم و رفتم سراغ صفحه دوم جزوه. بعد از صفحه دو، صفحه سه و چهار رو هم خوندم که یهو یادم اومد امتحان اولی رو که با خودکار «آبی کم رنگه» نوشتم، خوب دادم. پس این امتحان رو هم با اون خودکار بنویسم شاید قبول شم. ولی نه ... خوب امتحان دادن چه ربطی به خودکار داره؟ از کی تا حالا خرافاتی شدی؟ تو که خُررافاتـ خُر پُف خُر پُف

دنگ، دنگ، دنگ هشت بار ...

... خدای من ساعت هَـ هَـ هَشتِ صُـ صُـ صُبحِ و صفحة چهارِ شب ...! نه، نصفِ شب ...! نه، من هنوز صفحة چهارم جزوه رو هم تموم نکردم.

غضبناک نگاهش کردم؛ انگار قند تو دلش آب میشد. دیگه پوزخند نمی زد. بلکه از ته دل می خندید و قهقهه می زد. «ولی نه؛ اوضاع خیلی هم بد نیست! یه ساعتی فرصت دارم و می تونم چند صفحه دیگه هم بخونم.» هنوز کاملا جم و جور نشده بودم که دوباره

دنگ، دنگ، دنگ نه بار ...

... و من در حالی که کارد می زدی خونم در نمی آمد، از دیوار کندمش و از پنجره انداختمش بیرون. لباسم رو پوشیدم و کارت ورود به جلسه امتحان رو برداشتم و از خونه زدم بیرون. دم در خونه همچین که پام رو از در گذاشتم بیرون، انگار که منتظر بود تیر خلاصشو بزنه؛ گفت: «دنگ، دنگ، دنگ، دنگ، دنگ، دنگ، دنگ، دنگ، دنگ، دنگ، دنگ، دنگ، دنگ، دنگ »




:: برچسب‌ها: چاردیواری, طنز
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ۱ بهمن ۱۳۸۳
نظرات ()
 
موضوعات
صفحه دیگرم