سيدحسين قوامي
آثار نویسنده
لینکستان
امكانات جانبي
 

برای مشاهده صفحه قلم اندیش2 (علوم ارتباطات، روابط عمومی، روزنامه نگاری و ...) به اینجا مراجعه کنید

بالاخره بعد از اینکه موفق شدم حال خودمو بگیرم! و پس از 12 روز نوشتن و نوشتن، قراره چند روزی به اتفاق جمعی از دوستان بریم کیش، مروارید خلیج فارس!

از همین حالا بوی مست کننده دریا رو می‌شنوم! همیشه صدای تلاطم امواج، دلنوازترین موسیقی عمرم بوده و لم دادن روی ماسه‌های ساحلی و تماشای غروب، دلچسب‌ترین دیدنی عمرم.

من عاشق دریا هستم، مخصوصا دریای جنوب. به نظرم خیلی قشنگ‌تر از دریای شماله. دیوونه‌وار دوستش دارم و هر وقت کنارش بودم، بیشتر از هر چیزی دوست داشتم فقط بنویسم، مهم نیست که چی نوشته میشه، قلم رو روی کاغذ میزارم تا خودش راهش رو پیدا کنه. مثل آخرین باری که کنارش بودم و این جملات رو دل سفید کاغذ نقش بست:

  

 

وقتی خورشید عالم‌تاب جهان‌افروز صدای پای شب را می‌شنود، آرام و با طومانینه راه تخت خواب دریا را پیش می‌گیرد تا لختی بیاساید و فردایی دگر را بیآغازد. هنگامیکه دریا از این مبارک خبر و فرخنده رویداد آگاهی می‌یابد، به خود می‌بالد که چنین مهمانی را میزبان است و سرمستانه امواج را فرمان می‌دهد که از رقص و پایکوبی بایستند و خود را مهیای خدمتگزاری پادشاه روز و آرزوی شب بگردانند.

زمانی که غروب با آوازی رسا و شیوا تشریف فرمایی ملکه زیبایی و قرص طلایی، خورشید آسمانی را جار می‌زند، دل دریا با همه بزرگی و دریایی بودنش بر خود می‌لرزد که چگونه می‌توانم مامن و بستری در خور او بیارایم؟ چگونه است حال من اگر او بیاید و من نتوانم از فرط زیبایی و پری رویی‌اش او را در آغوش بگیرم؟ چگونه تاب بیاورم تب و تاب عشقش را وقتی گونه‌هایم گرم بوسه‌اش می‌شود؟! ...

دریا با گذراندن این افکار و اوهام، عمریست از خیال بر خود می‌پیچد و می‌خروشد ...




:: برچسب‌ها: نثر ادبی, چاردیواری
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ۳۱ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()

 

یک عنصر معلوم الحال در پیامهای یادداشت قبل، علاقه وافری به موضوع مهدوی کیا و سمیرا نشان داده و خواسته که در مورد آن چیز بنویسم!!

از آنجا که سمیرا خانم فعلا باردار بوده و در شرایط سخت روحی و جسمی قرار دارند! لذا بنا بر اصول منشور حقوق بشر دوستانه!‌ فعلا بی خیال این سوژه شده و به زمان دیگری موکولش می کنم!

فقط آنچه مسلم است، حق مسلم ماست! چه در انرژی هسته، و چه در گرفتن زن دوم، سوم و چهارم!! چون بعضی ها معتقدند هر گلی یه بویی داره!! و این قضیه پیر و جوان و خرد و کلان هم نمی شناسد! همچنین به شغل و حرفه و منصب نیز هیچ ربطی ندارد! از عطاالله مهاجرانی وزیر گرفته تا ناصر محمدخانی، مهدی مهدوی‌کیا و حتی حسن آقا بقال سر کوچه!!

البته در مقابل این نظریه برخی از عناصر ذکور اندیشمند! موافق تئوری خدا یکی، زن هم یکی هستند!‌ که گاهی دیده شده این تئوری نیز در مقاطع مختلفی به صورت مجمعول و نامانوس زیر استفاده شده است: خدا یکی، زن هم یکی، یکی !!!

 




:: برچسب‌ها: طنز
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ۳٠ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()

 

  من کیک زرد میخوامممممممم!! به چند نفر سپردم برام کیک زرد بگیرن!! یکیشون گفته سر ماه، یکی گفته بزار بچم یه ساله بشه، برای تولدش میگیرم! یکیم گفته قول نمیدم بتونم زردش رو برات بگیرم، ولی میتونم قول کیک بدم!!

ولی من فقط کیک زرد میخوام و با هیچ چیز دیگه ای هم کارم راه نمیافته! آخه شنیدم کیک زرد رو می برن نطنز، میندازن تو یه دستگاهی تا غنی بشه! فکر میکنم یه چیزی مثل کیمیاگری میمونه! منتهی اونجا کیمیاگرا میخواستن یه چیزی بریزن روی مس تا طلا بشه، ولی اینجا کیک زرد رو میریزن تو یه چیزی تا غنی بشه!!

البته من عقلم خیلی به این چیزا قد نمیده! نمیدونم که اگه کیک زرد رو ببرم اونجا بریزم تو دستگاه، بعد غنی شدش رو بخورم بهتره! یا کیک زرد رو اول بخورم، بعد خودم برم تو دستگاه؟!! فکر میکنم حالت دوم اثرش بیشتر باشه و بهتر غنی بشم!!

قدرت خدا رو می بینی؟! زمان ما که از این چیزا نبود! مردم در فقر و بدبختی می مردن و هیچ کس هم به دادشون نمیرسید! حتی همین الانم همینجوره! یه عالمه از مردم محتاج نون شبشون هستن و سر سفره صبحونشون فقط نون چایی پیدا میشه. اگه از اول از اینجور دستگاه ها وجود داشت، همه میرفتن تو دستگاه و غنی می شدن!! اونایی هم که تو دستگاه جا نمی شن! مثل اکبر آقا، قصاب سر کوچه، (آخه اون خیلی بزرگه. مردم محل برای اینکه وقتی اون از جلوی خونشون رد میشه نتونه توی خونه رو ببینه، همه روی دیوارهاشون ایرانیت کشیدن!!!) آره داشتم می گفتم، اونایی هم که مثل اکبر آقای ما، بچه غول هستن و تو دستگاه جا نمیش، از کیکی که رفته تو دستگاه می خورن و غنی میشن!! البته اکبر آقا که ماشاالله، هزار ماشاالله، بزنم به تخته، اونقدر داره که نیاز به اینجور غنی شدن نداره!!

قدیما، خدا بیامرزتش، نور به قبرش بباره، مادرم هر وقت به دم در صحن گوهرشاد میرسید، (آخه اون موقع ها اینقدر دور و ور امام رضا حیات نساخته بودن و از بازار که در میومدی وارد گوهرشاد میشدی) مادرم هر وقت وارد حرم آقا میشد می گفت: اغنیا مکه روند و فقرا رو سوی تو آرند، ای فدای تو که حج فقرایی. از همون موقع هی تو دلم خدا خدا میکردم که یه روزی مامان منم غنی بشه و بتونه بره حج! آخه هر وقت هرکی از خونه خدا و حرم پیامبر میگفت، دلش می سوخت که نمیتونه بره، منم دلم برای اون میسوخت و با خودم میگفتم بزرگ که شدم خودم می برمش، ولی عمر اون بنده خدا کفاف نداد. تازه اگرم مونده بود بازم نمیشد، آخه راست میگن که آدم بد بخت همیشه بدبخته و پولدار همیشه پولدار. یعنی پول، پول رو میاره! ولی الان دیگه وضع فرق کرده! اینجور که الان میگن، بعد از اینکه احمد آقا! دست آقا رو بوسید و بنچاق رئیس جمهوریش رو گرفت، دستگاهشو خودمون ساختیم!! و دیگه مجبور نیستیم برای غنی شدن، منت اون عجوزه های فرنگی رو بکشیم!!

یعنی میشه منم به نیابت از مادر خدابیامرزم غنی بشم و برم مکه؟!!




:: برچسب‌ها: طنز
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٩ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()

خوشبختانه در مملکت شهید پرور ما همواره در باغ شهادت باز است و ملت قهرمان‌پرومان از این نعمت الهی هرگز محروم نمی‌شوند!

البته بخش عمده و قابل توجهی از باغهای شهادت و درهای فراخ آن! مربوط به شرکتهای هواپیمایی می‌شود که الحق و الانصاف سابقه خوبی در این زمینه برای خود دست و پا کرده‌اند! و هر کدام سابقه درخشانی در رساندن مردم به فیض شهادت دارند! یکی از محاسن این شرکت‌ها این است که برای به فیض شهادت رساندن مردم، اصلا و ابدا تبعیض قائل نمی‌شوند و فقیر و غنی و رئیس و مرئوس را به یک اندازه تحویل می‌گیرند! به گونه‌ای که بر اساس آمار شهدای صوانح هوایی، به غیر از اسامی افراد عادی، به کسانی چون نظامیان عالی رتبه، وکیلان و وزیران متعددی نیز بر می‌خوریم که حکایت از یکسان‌نگری شرکتهای هواپیمایی و عدم قائل شدن تبیعیض برای شهید کردن مردم است! و واقعا در نوع خود تحسین برانگیز بوده و به عبارتی می‌توان گفت شرکتهای هواپیمایی توانسته‌اند نام خود را جزو نادر نهادهایی بگنجانند که بر مبنای اسناد و مدارک موجود، عدالت اجتماعی را به بهترین شکل ممکن رعایت کرده‌اند و حق و ناحق نمی‌کنند!!

در راستای این فعالیت خداپسندانه! شرکت‌های هواپیمایی اخیرا تلاش بسیاری کردند که حداد عادل و هاشمی رفسنجانی، روسای مجلس شورای اسلامی و مجمع تشخیص مصلحت را نیز به فیض شهادت برسانند! ولی این دو جنبه شهید شدن نداشتند و قسر در رفتند!!

امیدوارم ما هم در پروازی که در آخر این هفته داریم لیاقت شهادت پیدا نکنیم و قسر در بریم!! وگرنه جامعه مطبوعات ایران 9 تن دیگر از حرفه ای ترین زحمت کشان این عرصه را از دست خواهد داد و در سوگ خواهد نشست!! (البته به عبارت دقیق تر: جامعه مطبوعات برای 8 نفر و انجمن حمایت از کهنسالان برای 1 نفر!!)




:: برچسب‌ها: طنز, گزارش
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢۸ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()

 

ستاره ای درخشید،

نوری تابید،

آسمان عطرآگین شد و دیگر هیچ ...

دیگر هیچ نمی توان گفت در بلندای قامت نور،

در وصف شور،

در ستایش غرور ...

دیگر هیچ نمی توان گفت از میلاد مولودی که در آمدنش،

هیچ نتوانست بگوید کاخی و از شرم فرو ریخت

هیچ نتوانست بگوید دریاچه ای و از خجلت قالب تهی کرد

هیچ نتوانست بگوید آتش دیرنده پا بر جایی و به سردی گرایید ...

و اینگونه است که

ستاره ای درخشید،

نوری تابید،

آسمان عطرآگین شد و

دیگر هیچ ...

 

چند وقتیه ارتباطم با آسمونا قطع شده. هر چی میخوام Connect بشم، راه نمیده و DC میشه! نمیدونم Account من ته کشیده، یا Servrer خدمات نمیده!! ... با تلفنم نمیشه ... در جواب تمام تماسهام فقط یه جمله پخش میشه: « No response to paging!». حتی SMSهامم، همه Fail میشه! شاید بخاطر این باشه که یکی دو قبض قبلی رو پرداخت نکردم که امروز نمیتونم تماس بگیرم و SMS بزنم!! ... ولی اگرم اینجوری باشه، که اینجوریم هست! پس از اون ور چرا هیچ خبری نمیشه؟!!

ببین کار به کجا رسیده که حتی مادربزرگمم که حداقل یه روز در میون حالم رو می پرسید، از وقتی رفته اونجا، بی خیالم شده و نه حال و احوالی، و نه پند و نصیحتی. خیلی وقته در حسرت شنیدن طنین صداشم ...

قبل‌ترها گاهی با هر قطره ای که توی چشمم بزرگ و کوچیک میشد و می افتاد روی زمین، یکی میامد دستمو میگرفت و می برد اون بالاها، یه دوری می زدیم و یه خورده برام لواشک و آلوچه می گرفت و وقتی که از نق و نوق کردن میافتادم، برم میگردوند پایین. اما چند وقتیه که نه قطره ای افتاده پایین و نه کسی اومده منو ببره بالا ...

خلاصه همه جوره شده عینهو ساعتای اول زلزله بم، که آدما زیر آوار مردن، و یا در حال جون دادن بودن و دستشون به هیچ جا بند نبود و هیچ کس آه و نالشون رو نمی شنید.

ولی من یه راه خوب پیدا کردم! میخوام یه روز برم روی قله اورست واستم و یه چارپایه هم بزارم زیر پام تا در نزدیکترین نقطه بهش، صداش کنم. شاید صدامو بشنوه و جوابمو بده ...

 




:: برچسب‌ها: چاردیواری
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٧ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()

اصولا و اساسا این روزها یکی از راهکارهای فرار از بیکاری، خواننده شدن است! به عبارتی در این روزگار وقتی کسی از همه جا رانده و مانده می شود، سراغ خوانندگی می رود تا بوسیله آن پول و پله‌ای بهم زده و شهرتی کسب کند! به قول معروف هم فال است و هم تماشا!! بنابراین از آنجا که ضایع نویس نیز از این قاعده مستثنی نیست، وسوسه نام و نان، دامنش را گرفت و او را نیز خواننده کرد!!

مجموعه آثار وی طی آلبوم «ضایع نشی»! در آینده ای نزدیک میان علاقه مندان موسیقی، عرضه خواهد شد!! در این رابطه برخی کارشناسان امر پیش بینی می کنند با عرضه این آلبوم، بازار بنیامین، محسن چاووشی، محسن یگانه، حامد هاکان و غیره کساد شود!!

برای این قسمت، آهنگ «اینترنت» از آهنگ های مجموعه «ضایع نشی» انتخاب شده است که اجازه دهید قبل از اجرا، آنرا معرفی کنم!!

آهنگ ساز: یکی که نمیدونم کیه!

شعر، تزیین و اجرا: ضایع نویس! یعنی خودم!!

 

 

تو این روزا ما جوونا، چِت می‌شیم و chat می‌کنیم

گاهی تو orkut که میریم، عکس و email به هم میدیم

 

این روزا دیگه همه جا، صحبت room و آی دیه

ورد زبون جوونا، weblog و سایت شخصیه

 

هرکی به فکر اکونته، جیبا دیگه پول نداره

حتی دیگه تو جیب ما، شپش داره تخم میزاره

 

یکی می‌خواد ادم کنه، yahoo مسنجرم کجاست؟!

پول ندارم connect بشم، chat و orkut روی هواست

 

من می‌میرم تا که نگن آی دیه من hack شده

من می‌میرم تا که نگن: پسره disconnect شده

 

من می‌میرم تا که بگن: اینترنت dc نداره

برای هر وقت که می‌خوای، می‌ری proxy نداره

 

 

علاقه مندان به آثار فاخر موسیقی!! می توانند آهنگ اینترنت را به حجم ۴۴۷ کیلوبایت، از اینجا دانلود نمایند!!‌ (خواهش میکنم نوبت را رعایت کنید!! ... به همه میرسه!!!)

 




:: برچسب‌ها: چاردیواری, طنز
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٦ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()

 بنا بر اطلاعات به دست آمده، عوامل رژیم جمهوری اسلامی ایران علاوه بر مراکز اعلام شده به شورای حکام آژانس هسته ای، در مناطق دیگری نیز در حال انجام فعالیتهای غنی سازی هستند!!

برخی منابع اطلاعاتی در گزارشاتی اعلام کرده اند که همزمان با حضور رئیس جمهور و هیات دولت در مشهد، بخشی از این مراکز، فعال شده و غنی سازی را با درصد بالا در دستور کار خود قرار داده اند!

در این رابطه سال گذشته بنده شخصا در بازدیدی که از مراکز غنی سازی مشهد داشتم (که برای استتار در ضلع جنوبی صحن گوهرشاد واقع شده بود) توانستم با رعایت جوانب احتیاطی! و هزارجور تدابیر ضد امنیتی! عکسی تهیه کنم که در زیر شاهد آن هستید!!

 

 

 

همزمان با به دست آوردن چرخه کامل سوخت هسته ای و غنی سازی اورانیوم با غنای مورد نیاز، موسی و حنیف دو تن از دوستان معلوم الحالم! وبلاگ نویس شدند!! (البته یکی دو نفر دیگه هم هستن که هنوز دست به کار نشدن!!) در اینجا این ضایعه اسفناک را به وبلاگ نویسان عزیز تسلیت عرض نموده و از خدای منان برای جامعه جهانی و بشریت طلب صبر جمیل دارم!!

 

تصاویر موسی و حنیف، البته با چهره های مبدل شده با فتوشاپ!

 

درباره موسی همینقدر بگویم که وی به جهت مشابهت نامش با موساد، توانسته است با رسوخ در شبکه منحوس اینترنت به همین سادگی دارای وبلاگ شده و افکار مخرب خود را در این شیطان خانه! منعکس نماید!! نامبرده به رغم سوابق «از اون لحاظ»نویسی در این خانه عنکبوت! جهت استتار فعالیتهای براندازانه خود! روی به مسائل عاطفی و عاشقی آورده است!!

البته ناگفته نماند که این موجود پلید! با این عمل خود به همین سادگی دارد مرا نیز اغفال می کند!! بطوری که من هم دارم وسوسه می شوم تا وبلاگ دیگری در رابطه با مضامین نه چندان دلپسند عاشقانه راه بیاندازم!!!

و اما حنیف! ... شرح حال وی را می توانید بیشتر از نیچه، کانت، دریدا و ... بپرسید!! اگر شما نمیدانید شمشیر قیصر در دستان مسیح چه می کرد! اصلا نگران نباشید!! اگر شما نمی دانید چگونه خدایان می توانند بی دین باشند! اصلا نگران نباشید!! در صحبت کوتاهی با حنیف، نه تنها پاسخ این سئوالات را پیدا نخواهید کرد!! بلکه متوجه می شوید که سخن رئیس خبر! در موردش کاملا درست است!! نامبرده استاد در نوشتن مطالب مشوش و ضد «اسلوب» است!!!




:: برچسب‌ها: چاردیواری, طنز
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٥ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()

 

                      

 

اینقدر اظهار نظرهای متفاوت و گاه متناقض در مورد کاندولیزا رایس، وزیر امورخاجه آمریکا وجود دارد که علاقه مند شدم از نزدیک ببینمش!! آخه از قدیم گفتن: «شنیدن کی بود مانند دیدن؟!»

مثلا شکرالله عطارزاده، عضو کمیسیون انرژی مجلس که چندی پیش طی تحقیقاتی! کشف کرده بود که علت دشمنی رایس با ایران شکست عاطفی وی در رابطه ای بوده که با یک جوان قزوینی داشته است! در آخرین اظهار نظرش در نطق پیش از دستور مجلس گفت: «دستیابی به دانش و فناوری صلح آمیز هسته‌ای حق مسلم ملت ایران است و در راه دستیابی به انرژی و فناوری صلح آمیز هسته‌ای، نه از اهانت‌های کفتار پیر انگلیس خم به ابرو می آوریم و نه از بی‌ادبی‌های آن پیردختر ولگرد آمریکایی که کینه شتری از ناکامی‌های جنسی‌اش او را به یک عنصر عقده‌ای و روانی تبدیل کرده‌است، واهمه ای داریم»!!

از طرفی نیز بر خلاف این نماینده مجلس، جک استرا، وزیر امور خارجه انگلیس ‌نظر دیگری در مورد رایس دارد!!

وی طی مقاله‌ای در روزنامه آبزرور نوشت: من به عنوان وزیر امور خارجه، با افراد زیادی دیدار می‌کنم و تعداد زیادی از آنها از سراسر جهان هستند. یکی از مسائلی که آنها از من می‌پرسند، این است که «کاندولیزا رایس چه جور آدمی است؟» من باید بگویم که وی جذاب، بذله‌گو و نخبه است [!] وی همچنین سیاه‌پوست است و من فکر می‌کنم این محشر است؟ [!] به همین دلیل است که من مطمئنم آمریکا به جنگ ایران نمی‌رود [!] ... من این مسئله را به کاندولیزا گفته‌ام و وی گفت: «چه قدر غیرمحتمل؟» و من گفتم: «کاملا». آنگاه با تشخیص آنچه که من گفتم وی سرخ شد و گفت: «کاملا برای من کافی است» و به اتاقش رفت. هنگامی که کاندولیزا اتاق را ترک کرد، عطر ادکلن شکوفه‌های هلو در فضا پیچید [!!]

وی همچنین اظهارکرد: «من چشم در چشم رایس نشستم و گفتم: «شما می‌توانید بگویید آمریکا با ایران به جنگ می‌رود؟» و وی با چشمانش به من نگاه کرد. نمی‌توانم پاسخ وی را به خاطر بیاورم [!!]

خلاصه من که نفهمیدم، رایس چه جور جونوری است؟!! یک پیردختر ولگرد است که کینه شتری از ناکامی‌های جنسی‌اش او را به یک عنصر عقده‌ای و روانی تبدیل کرده؟! یا سیاه پوست محشری است که وقتی با چشمانش نگاه می کند، حافظه آدم از بین می رود؟!! بنابراین قضاوتم را موکول می کنم به بعد از دیدنش!!!




:: برچسب‌ها: یادداشت
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٤ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()

بنا بر یک نظر شخصی اصلا دوست ندارم وبلاگم دفترچه خاطراتم باشه، اما از اونجا که برای هر چیزی میشه استثنایی هم پیدا کرد، این نوشته رو هم جزو همون استثنا ها حساب کنید!!

 

از یکی دو روز پیش اعلام شده بود که رئیس جمهور قراره خبر خوشی رو به مردم بده! هر چند که از منابع مختلف شنیده بودم و می دونستم که قراره خبر به دست آوردن کامل چرخه سوخت اعلام بشه، اما باز با توجه به سوابق احمدی نژاد! نگران بودم نکنه چیزی اعلام بشه که بعدها نشه جمعش کرد!! برای همین خیلی دوست داشتم خودمو به خونه برسونم تا سخنرانیش رو مستقیم نگاه کنم.

اما از طرفی هم در همون ساعت باید کلاس زبان می رفتم و تقریبا چوب خط غیبتهام پرشده بود! تازه باید چند تا غیبت هم نگه میداشتم برای مسافرتی که احتمالا هفته بعد میرم! برای همین قید پخش مستقیم رو زدم و رفتم سرکلاس. اما با یکی از بچه ها هماهنگ کردم تا سخنرانی احمدی نژاد شروع شد، از طریق اس ام اس منو در جریان حرفهاش قرار بده!!

القصه! هنوز چیزی از کلاس نگذشته بود که اولین اس ام اس اومد: «آقا زاده داره گزارش میده» ... بعد از چند دقیقه یه اس ام اس دیگه اومد که «احمدی نژاد میخواد صحبتش رو شروع کنه» ... دیگه نتونستم تحمل کنم و از کلاس زدم بیرون و یه راست رفتم تو ماشین و رادیو رو روشن کردم! خوشبختانه احمدی نژاد خیلی با تومنینه و به دور از هرگونه جو زدگی!! متن از پیش آماده شده ای رو خوند و خبر از به دست آوردن چرخه کامل سوخت و فن آوری غنی سازی اورانیوم با درصد مورد نیاز در اشل آزمایشگاهی داد و پیوستن ایران به جمع کشورهای اتمی جهان رو رسما اعلام کرد، و به دانشمندان هسته ای و کارکنان سازمان انرژی هسته ای دستور داد که هر چه سریعتر به سمت تولید صنعتی سوخت حرکت کنند.

حس خوبی پیدا کردم و قبل از اینکه استاد زبان از غیبت نسبتا طولانی ام شاکی بشه، به کلاس برگشتم. سعید پرسید: «چی شد؟!» منم شرح ماجرا رو براش تعریف کردم. ولی خیلی خونسرد فقط لبخند معنی داری زد! این عکس العملش برام خیلی عجیب بود! ازش پرسیدم «یعنی چی؟!» اونم در جواب گفت: «فکر میکنی این کارها ماله احمدی نژاده، یا خاتمی خودشو کشت ما به اینجا برسیم؟!» برای من طرح این سئوال در آن شرایط اصلا موضوعیت نداشت و به تنها چیزی که در وهله اول میتونستم فکر کنم این بود که ایران تونسته با اتکا به داشته های خودش چنین افتخاری بزرگی کسب کنه و مهمترین مسئله برایم این بود که بعنوان یک ایرانی میتونم با افتخار سرم رو بلند کنم و از اینکه کشورم در میان انگشت شمار کشورهای جهان قرار گرفته خوشحال باشم.

با رد و بدل شدن این دیالوگ کوتاه بین من و سعید، همینطور  که با خودم فکر میکردم چرا باید اینقدر درگیر اسم ها بشیم که گاهی اوقات اصل ماجرا رو فراموش کنیم؟! یه چیز دیگه هم فکرم رو مشغول کرد. به عبارت بهتر یه دغدغه قدیمی دوباره برام شاخ شد!! یه چیزی که هیچ وقت برام حل نشد و قابل هضم نیست! اونم اینه که چه چیز برای یه ایرانی میتونه مایه مباهان و افتخار باشه؟! پیروزی در جنگ با دیگر کشورها؟! رفتن به جام جهانی؟! کسب مدال المپیک؟! دریافت جایزه اسکار، کن و یا ونیز؟!

همه اینا می تونه افتخار آفرین باشه، اما آیا کسب رتبه و مقام علمی شایسته و تحسین برانگیز در علوم بنیادی و پایه، نمی تونه موجب ارتقای منزلت و اعتبار ملی و افتخار ما بشه؟!

امروزه برای هر آدمی با هر تحصیلاتی این موضوع جا افتاده که رفتن ایران به جام جهانی افتخار آفرینه و می تونه موجب مطرح شدن بیش از بیش نام ایران در جهان بشه، بنابراین جزو واجبات شرعی میدونه که تو این موفقیت شرکت داشته باشه و در خیابونها بریزه و رقص و پایکوبی بکنه!! اما همون ایرانی وقتی کشورش یه افتخار بزرگ علمی به دست میاره، مثل ساخت سلول های بنیادی، شبیه سازی و یا همین نمونه اخیر اون، دست یابی به چرخه کامل سوخت و غنی سازی اورانیوم، هیچوقت نمی تونه ارزش و اعتبار اونو درک کنه و طبیعتا خودش رو ملزم نمی دونه برای امثال چنین اتفاقاتی، به خیابونها بریزه و شادی کنه.

آیا دست یابی به فن آوری غنی سازی اورانیوم که میتونه منشا رشد و گسترش بسیاری از علوم و تکنولوژیهای روز دنیا باشه، کمتر از جدا شدن سلطان علی پروین از پرسپولیس اهمیت داره؟!!

آیا راه یافتن به جمع انگشت شمار کشورهای اتمی جهان کم اهمیت تر از راه یافتن تیم فوتبال به جمع 32 تیم برتر جهانه؟!

آیا نباید به میمنت و مبارکی کسب چنین افتخاری به خیابونها ریخت و به رقص و پایکوبی پرداخت؟! (البته واضح و مبرهن است که منظورم از «رقص» فقط حرکات موزون متمایل به نرمش صبحگاهیه! که اونم با رعایت موازین شرعی و بدون اختلاط انجام میشه!!!)




:: برچسب‌ها: چاردیواری, گزارش
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢۳ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()

مثل اینکه در سال 85 قرار است مهر و محبت بترکد و غیر از زندگی شخصیم، همه چیز رنگ و بوی مهرورزی بگیرد!

وقتی احمدی نژاد در صحن سازمان ملل ــ در حالی که زیر هاله ای از نور قرار داشت! ــ از معنویت و مهرورزی صحبت می کرد، مدعوین و حضار در آن جلسه نتوانستند به خوبی صحبتهای او را درک کنند و هاج و واج و مات و مبهوت بر روی صندلی های خود میخکوب شدند!!

البته برخی از منابع خبری دلیل این امر را در عدم مدیریت و برنامه ریزی آمریکایی ها برای برگزاری جلسه ای در این سطح بیان می کردند!! چون دست اندکاران آمریکایی مراسم، مترجمی انتخاب کرده بودند که می توانست فارسی را به انگلیسی ترجمه کند، اما 90 درصد سخنان احمدی نژاد عربی قرائت شد!! بنابراین در آن روز کسی سر درنیاورد او چه میگوید و همه مات و مبهوت و انگشت به دهان ماندند!!

از طرفی برخی منابع آگاه نیز دلیل حیرت حضار را همان هاله نورانی عنوان کردند!! که نوار و فیلمش همه جا پخش شد، اما در نهایت تکذیب شد!!

بهرحال با شروع سال 85 مهرورزی از نوع احمدی نژادیش رنگ و بوی دیگری به خود گرفت و به قول سیامک انصاری، مهر و محبت به یکباره استاد شد!! بطوری که ایران پای میز مذاکره با آمریکا نشست!

این در حالی است که رئیس جمهور اصلاح طلبی که با طرح گفتگوی تمدنهایش شهرت جهانی پیدا کرده بود، نه تنها نتوانست سر گفتگو با تمدن منحط و پلید آمریکا را باز کند! بلکه حتی در راهروهای سازمان ملل در هنگام مواجهه با کلینتون، رئیس جمهور وقت آمریکا، از وحشت ستون «گفت و شنود» و «اخبار ویژه»!! نیاز به خلاء پیدا کرد! و به یکباره راه به طرف WCکج کرد و برگشت!! تا پس از زمان کوتاهی، احمدی نژاد بدون سر دادن شعار گفتگوی تمدن ها، در حالی که همچنان بر شعارهای اوایل انقلاب و دهه 60 پافشاری می کرد، این مشکل را برطرف نماید! تا احتمالا در صورت مواجهه دو رئیس جمهور در آینده، موانع شرعی و غیر شرعی ماچ و بوسه دیپلماتیک برطرف شده باشد!!!

 

 

البته رمان مهرورزی! یا به کلام بهتر ملودرام عشق ورزی! در سال 85، به اینجا ختم نشد و کار به جاهای جالبتری هم کشید!! به گونه ای که حزبی که با پیروزی خاتمی در سال 76، شش ماهه بدنیا آمده بود!! برای عقب نیافتادن از قافله مهرورزی، و به جهت استاد کردن عشق و دوستی با جریانات و احزاب سیاسی، سر از خیابان خردمند، دفتر حزب موتلفه درآورد!! تصور کنید یک طرف نبی حبیبی، اسدلله بادامچیان، حمیدرضا ترقی و حسین انواری از موتلفه اسلامی، و در طرف دیگر محمد رضا خاتمی، حسین کاشفی و محمود حجتی از مشارکت!!! البته کسایی که عکس فوق را می بینند، زیاد نیاز نیست برای تصور کردن این صحنه به ذهن خود فشار بیاورند! آنها تنها به یک هیزم شکن خوب نیاز دارند تا شاخ روی سرشان را از ته قطع کند!!!

واقعا روزگار غریبی شده! حزبی که شعار «ایران برای همه ایرانیان» و «زنده باد مخالف من» را سر می‌داد، در زمانی که قدرت داشت، کمتر موافقی را وارد بازی کرد، چه برسد به مخالف!! و زمانی که از قدرت کنار افتاده، به سراغ ناطق نوری و حزب موتله اسلامی می‌رود!!

تذکر بسیار مهم: در اینجا جا دارد که هرگونه تمایلات حزبی و غیرحزبی ام را قویا، شدیدا و با حدت و شدتی که همیشه در جوانان ایرانی سراغ داریم! تکذیب کنم و رسما اعلام کنم از تنها حزبی که بسیار خاطره خوش دارم و فراوان برایم حس نوستالوژی دارد، حزب اول از جزء 30 قرآن است!! که یکی دو سال پیش با جمعی از دوستان روزنامه نگار موفق به تحقیق در موردش شدیم! وگرنه به هیچ حزب دیگری تعلق ندارم و اگر هم گفتم حزب مذکور همزمان با سر دادن شعار «زنده باد مخالف من»، هیچ مخالف و موافقی را وارد بازی نکرد و تاب نیاورد، معطوف به سخنان مهدی کروبی که از چهره های شناخته شده اصلاحات است می شد، که  این نکات را چندی پیش در سخنانی در زمینه کالبد شکافی و آسیب شناسی جریان موسوم به اصلاحات، بیان کرده بود و به همین دلیل نیز هرگونه ائتلاف حزب اعتماد ملی با دیگر احزاب اصلاح طلب را رد کرده و حاضر به ائتلاف و یا تشکیل جبهه با هیچ گروهی نشد.




:: برچسب‌ها: گزارش, طنز
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٢ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()

در جهان امروز هیچ چیز قابل پیش بینی نیست و به قول فوتبالی ها بازی 90 دقیقه است و توپ گرده! و همینطور سر خیلی از ماجاراهای دیگه هم گرد و غیر قابل پیش بینی شده!!

مثلا کی فکرش را می کرد بعد از خاتمی، احمدی نژاد رئیس جمهور شود؟! و از آن مهمتر چه کسی فکرش را می کرد در دولت احمدی نژادی که در آبان سال 58 به همراه دوستان استکبار ستیز دیروز و دشمنان اصلاح طلب امروز خود از دیوار سفارت آمریکا بالا رفتند و تسخیرش کردند، باب مذاکره با شیطان بزرگ باز شود؟!!

بنابراین به نظر می رسد باید این ضرب المثل را به جمع ضرب المثل های شیرین فارسی اضافه کرد که «هر کسی که سنگی را در چاهی می اندازد، خودش هم باید درش بیاورد»!!!

هنوز آنقدری از عمر مجلس ششم و دولت هشتم نگذشته که نشود به یاد آورد، تنها و تنها اظهار نظر چند اصلاح طلب درمورد ایجاد رابطه با آمریکا، با چه هجمه، جو سازی و جنجالی روبرو شد. حال آنکه امروز به راحت ترین و رسمی ترین شکل ممکن اعلام می شود با آمریکا مذاکره می کنیم و آب از آب تکان نمی خورد!! گویا اگر در طول تاریخ، کیمیاگران نتوانستند به اکسیری دست یابند که مس را طلا کند، در این زمانه مردانی هستند که اکسیری یافته اند که به بهترین شکل ممکن شیطان بزرگ را فرشته ای بزرگ می کند!!




:: برچسب‌ها: یادداشت
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢۱ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()

تا حالا شده سر موضوعی با کسی کل بندازید و هیچ‌جوریم راضی نباشید کم بیارید؟!

احتمالا پاسخ 99 درصد از پاسخگویان به این سئوال مثبته!! اون 1درصدی هم که پاسخ منفی دادن، احتمالا معنی کل انداختن رو نمی دونستن! بنابراین اگه برای آنها هم توضیح بدید که «کل انداختن» یعنی چی! حتما آمار فوق تا 100 درصد، افزایش پیدا میکنه!!

اما آیا تا حالا شده با خودتون وارد جدال خونینی بشید! و کل بندازید و بخواید روی خودتونو کم کنید؟!!!

اصلا نمیشه حدس زد چند درصد از پاسخگویان، در مقابل سئوال فوق گزینه مثبت رو انتخاب میکنن! ولی حداقل چیزی رو که با اطمینان میشه گفت اینه که در بین اونا حتما اسم منو خواهید دید!!!

این روزا از دست همه، و بیشتر از همه از دست خودم شاکیم!! بنابراین با خودم بدجوری روی دنده لج و لج بازی افتادم و میخوام روی خودمو کم کنم!!! بنابراین در اقدامی نابخردانه! تصمیم گرفتم تا آخر فروردین هر روز یه مطلب بنویسم و یادداشتهای ضایع رو ــ ضایع تر از همیشه ــ به روز کنم!! (دعا کنید کم نیارم و موفق بشم روی خودمو کم کنم!!!)




:: برچسب‌ها: چاردیواری
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٠ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()

مثل اینکه هرچی من میخوام از دنیای مطبوعات و روزنامه نگاری فاصله بگیرم، اون نمیخواد!

 

 لطفا یکی به من کمک کنه!!!

 

کاریکاتور: نیکاهنگ کوثر

کاریکاتور: نیکاهنگ کوثر




:: برچسب‌ها: چاردیواری
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ۱٥ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()

 «[یا رسول الله] پدر و مادرم فدای تو گردد. با فوت تو رشته نبوت و وحی الهی و اخبار آسمان ها ـ که هرگز با مرگ کسی بریده نمی شود ـ قطع گردید.» (نهج البلاغه، خطبه 23)

 

در نیمروز دوشنبه 28 ماه صفر سال یازدهم هجری قمری،(۲) آفتاب عالم تاب بشریت غروب کرد و آخرین فرستاده و واسط وحی، چشم از جهان فرو بست، در حالیکه در بستر اهتزار نگران سرنوشت امت خود بود و برای هدایت و رهنمود آنها طلب کاغذ و قلم نمود، اما کسانی که از بیم روشنگری و آگاه شدن مردم هواره سعی می کردند دست ها را از قلم ها جدا کنند، مانع این امر شدند و بعد از پیامبر نیز ـ خود و تابعانشان ـ دستهایی که به سوی قلم روشنگری دراز شد را قلم کردند تا باطل خود را در پشت ظاهر آراسته شده‌ای مستتر کنند.

بعد از رحلت معمار اسلام، خشت‌های نامناسبی بر پیکره این بنای الهی و استوار نهاده شد تا بر خلاف حدیث تقلین که از دو امانت بزرگ نزد مردم صحبت شده است، کار به جایی رسید که بعد از خلیفه دوم، «رفتار دو خلیفه قبل» در کنار «عمل بر اساس کتاب خدا و سنت پیامبر»، جزو شروط خلافت بر مسلمانان شد و نپذیرفتن آن از جانب شایسته‌ترین فرد برای تصدی این مقام، دوره ولایت او را پس از تاخیر 13 ساله، 11 سال دیگر به تعویق انداخت. تا پس از گذشت 24 سال و رسیدن امانت به اهلش نشان دهد حکومت داری و اداره نظام اسلامی تنها بر پایه «کتاب خدا» و «سنت پیامبر» کار دشواری است که از عهده هر کسی بر نمی آید. و سزاوارترین فرد برای اداره حکومت اسلامی نیز تابع نظر و خواست مردم است، ولو آنکه مردم قطع یقین راه به بیراهه رفته باشند و وی از جانب خدا برگزیده شده باشد و خاتم فرستادگان خدا در حج الوداع معرفیش کرده باشد.

اینگونه است که سردمداران دیانت و شریعت به ما آموخته اند مردم «ناصب» ولایت اند، نه «ناصر»

 

پی نوشت ها:

1ـ چندی پیش این مطلب را بنا به درخواست یکی از دوستانم برای فصلنامه‌ای نوشتم، که به دلایلی که ناگفته پیداست! اجازه انتشار پیدا نکرد و همچنان در آرشیو مطالب چاپ نشده ام باقی ماند، اما در روز رحلت پیامبر خواندن وبلاگ حکایتنامه، انگیزه ای شد تا بخشی از آن یادداشت را با کمی تغییر و تحول در این فضای مجازی منتشر کنم.

۲ـ در اینکه وفات پیغمبر در روز دوشنبه از هفته بوده است خلافی نیست ولی عامه مورخین روز دوازدهم ربیع الاول و محدثین شیعه روز 28 ماه صفر را روز رحلت پیامبر می دانند. (تاریخ اسلام، علی اکبر فیاض، نشر دانشگاه تهران، ص 111)




:: برچسب‌ها: یادداشت
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٩ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()

بالاخره امسال هم مثل سال‌های گذشته پس از کش و قوس‌های فراوان و قطعنامه های بسیار، سال تحویل شد و عید آمد!

اما در روزهای آغازین عید، دوستی با من تماس گرفت و پس از بیان «عید شما مبارک» از جانب من، بدون معطلی گفت: «دنب شما سه چارک!» و به این ترتیب اولین ضد حال سال را با یک جمله کلیشه ای و عامیانه تقدیم من کرد!

اما «ضایع‌نویس» که اهل کم آوردن نبوده و نیست، جهت تنویر افکار عمومی و تشویش اذهان خصوصی و همچنین همسو با عمل به شعائر جامعه چند صدایی و اصول پلورالیسم، تصمیم گرفت که انواع و اقسام قرائتهای مربوط به این جمله پر مغز را بنویسد!! (تذکر مهم: این مطلبی است که نوروز ۸۳ برای یادداشتهای ضایع نوشتم، لذا کسانی که در آن سال این مطلب را خوانده اند، میتوانند بروند آجیل عید بخورند! چون تکراری است!)

 

قرائت دیکتاتوری: عید من مبارک، دنب من به هیچ کس ربطی داره!

 

قرائت توتالیتری: عید من و رفقا مبارک، بقیه دنبشان را بذارند روی کولشان و برن تو سوراخ!

 

قرائت دموکراتیک: عید اکثریت مبارک، دنب ما هر چی که شما بگید!

 

قرائت سلطنتی: عید شما مبارک، دنب شما هر چی که ما بگیم!

 

قرائت لیبرالی: عید ما مبارک، دنب شما به ما چه ربطی داره!

 

قرائت سرمایه داری: هر روزمان عید و عیدمان مبارک، دنب ما هم هر چی که می خواهیم!

 

قرائت آنارشیستی: عید و عزای شما مبارک، دنب هر کی، هر چی که می خواهد!

 

قرائت فاشیستی: عید ما مبارک، دنب همه غیر از ما سه چارک!

 

قرائت کودتایی: عید هر کی زور داره مبارک، دنب بقیه رو باید چید!

 

قرائت تروریستی: عید ما به میمنت و مبارکی، دنب بقیه رو باید منفجر کرد!

 

قرائت مدرن: عید شما مبارک، دنب شما نیاز به جراحی پلاستیک داره!

 

قرائت پست مدرن: Happy new year، دنب دیگه از مد افتاده، ناخن های شما سه چارک!

 

قرائت فمینیستی: عید شما مبارک، دنب ما به خاطر حفظ تناسب اندام هیچی!

 

قرائت ژیگولی: عید مامی و پاپی مبارک، دنبشون پاپیونی!

 

قرائت اینور خطی: عیدمان مشارکتا مبارک، دنب ما برای همه ایرانیان، چه سه چارک،          چه سی چارک!

 

قرائت اونور خطی: عید شما مبارک، دنب شما تا موقعی که ما هستیم سه چارک وگرنه از ته بریده باد!

 

قرائت اونورتری: اول کار، دوم کار، سوم کار، چارم اگر فرصت کردیم عید شما مبارک. دنب شما هم ایضا!

 

قرائت اونورتری‌ها: عید شما همراه با مهرورزی باشد، اگه دنب به تله بدهید عدالت‌خواهانه آنرا می‌چینیم!

 

قرائت دانشجویی: عید من زمانی مبارکه که لااقل تا ده سال بعد سه چارک واحدها رو پاس کنم!

 

قرائت ژورنالیستی: عید شما مبارک، دنب ما توقیف موقت متمایل به دائم!

 

قرائت ضایع: عید شده، عیدی یادتون نره، دنب ما رو ول کنید بریم دنبال کارمان!




:: برچسب‌ها: طنز
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٥ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()

زندگی زیباست

گفته و ناگفته، ای بس نکته ها کاینجاست

آسمان باز

آفتاب زر

باغهای گل

دشتهای بی در و پیکر

سر برون آوردن گل از درون برف

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب

بوی عطر خاک باران خورده در کهسار

خواب گندمزار در چشمه مهتاب.

آمدن، رفتن

عشق ورزیدن

در غم انسان نشستن

پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن

...

گاهگاهی

زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته

قصه های درهم غم را ز نم‌نم‌های بارانها شنیدن

بی تکان، گهواره رنگین کمان را

در کنار بام دیدن

یا شب برفی

پیش آتشها نشستن

دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن

...

آری آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

از منظومه آرش کمانگیر ـ سیاوش کسرایی




:: برچسب‌ها: شعر و هذیان
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ۱ فروردین ۱۳۸٥
نظرات ()
 
موضوعات
صفحه دیگرم