سيدحسين قوامي
آثار نویسنده
لینکستان
امكانات جانبي
 

برای مشاهده صفحه قلم اندیش2 (علوم ارتباطات، روابط عمومی، روزنامه نگاری و ...) به اینجا مراجعه کنید

 

 

  

ترنم زوال

در سوگ یک خیال

سپیده‌ی سیاه

می‌آید و می‌خواند

 

خورشید بی فروغ

ماه شب دروغ

پشت نگاه ابر

می‌نالد و می‌بارد

 

نهر پر از لجن

عکس من و کفن

دلهای پر تپش

می‌سوزد و می‌سازد

 

دستهای رو هوا

قربانی خدا

در پیش تیغ تیز

می‌خندد و می‌رقصد

 

صدای بسته حنجره

قلب شکسته پنجره

امید پر شکسته‌ام

می‌ریزد و می‌پیچد

 

سکوت گوشخراش من

چشم پر از هراس من

باور و انتظارها

می‌میرد و می‌میرد

(مرداد 85)

سروده ای از سیدحسین قوامی




:: برچسب‌ها: شعر و هذیان
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٤ امرداد ۱۳۸٥
نظرات ()

آقایون! ... خانم‌ها! ... نمایندگان مجلس هم دوهفته رفتن مرخصی و آب از آب تکون نخورد! اما همین که ضایع نویس هوس کرد بره مرخصی، آسمون تپید!!

بهرحال از همه دوستانی که در این مدت اینقدر پیگیر بودن و از روشهای مختلف (اعم از مقابله به مثل، ایمیل، آفلاین، آنلاین، فکس، اس ام اس، تلگراف، تلفن و ...) سعی کردن، منو از مرخصی برگردونن! بسیار ممنون و سپاسگذارم!!

در مدتی که مرخصی بودم، یکی از دوستای قدیمیم، که سال 82 من رو با وبلاگنویسی آشنا کرد و باعث تولد «یادداشتهای ضایع» شد، دوباره به فضای لایتناهی و بی در و پیکر اینترنت برگشته و شروع به وب نویسی کرده! و اون کسی نیست جز سعید خلیفه‌پور!

سعید از دوستان دوران دبیرستانمه که سه سال آخر دبیرستان با هم همکلاس بودیم و روزهای خوش و فراموش نشدنی‌ای رو سپری کردیم.

من، سعید و یکی دیگه از دوستام به اسم «عابد» (که از وقتی که قاطی مرغا شده ازش بی خبریم!) در طول دوران دبیرستان «سه قلوهای به هم نچسبیده»! لقب گرفته بودیم و همیشه با هم بودیم. از فوتبال گرفته تا جیم زدنهای از کلاس و کل کل کردن و دعواها!!

کاش میشد برگشت به دوران دبیرستان. به سادگی و صداقتهای اون موقع. به فوتبال بازی کردنهای زنگ تفریح. به شیطنتهای سر کلاس. به کل کل کردن با معلمها و کم آوردنهاشون. به روزی که با محمدی، دبیر فیزیک دعوام شد. به روزی که دوچرخه ام رو از مدرسه دزدیدن. به روزایی که همش نگران نمره های زبانم بودم. به روزایی که با بختیاری، دبیر جبر و ریاضیات جدید بحث اجتماعی میکردم. به روزهایی که خجسته، دبیر ادبیات با طرز خاص نشستنش موجب خنده همه میشد. به روزی که سر کلاس خسروی تا تونستیم خندیدیم و اونم شاکی شد و سه تاییمون رو بیرون کرد. به روزایی که بچه ها به معلم آزمایشگاه میگفتن پیاز، به روزی که کلاس کنکور رو دو دره کردیم و برای دیدن بازی ایران و استرالیا از صبح رفتیم استادیوم! و ...

هیچوقت نمیشه از دوران دبیرستان یاد کرد و اسمی از «سلطانی»، ناظم همیشه با جذبه مدرسه نیاورد. خدا رحمتش کنه. خیلیم رحمتش کنه! آخه برای ما مظهر منطق و ادب بود. من هنوزم که سالهای زیادی از اون دوران گذشته، تحت تاثیر رفتار و کردار و گفتار اونم. آدم خوش قلبی که همیشه در ذهنم نماد یک انسان فوق العاده باشخصیت بود. آدمی که بهمون ثابت کرد چجوری میشه با بحث و منطق، حتی «برجعلی» و «رحیمی»، دو عنصر شرور کلاس رو هم، رام و آرام کرد و تحت کنترل درآورد!

سلطانی یکی از سه شخصیت تاثیرگذار در زندگیم بوده که بحث کردن و منطقی بودن رو بیش از همه از اون یاد گرفتم.

سطلانی تنها کسی بود که بعد از دیپلم، همچنان به دیدنش می رفتم و توی قلبم جایی برای خودش باز کرده بود. و روزی که خبر فوتش رو شنیدم، برام چه روز سختی بود ...

الان که خاطرات اون موقع رو مرور میکنم، تنها آرزوم برگشت به اون زمانه، چون همه چی به همون سادگی که دیده میشد، بود.

بگذریم ...

سعید دوست هنرمندیه که خاطرات اون دوران رو برام زنده میکنه. قبلا یه وبلاگ داشت. اما مدتی بی خیال وبلاگ نویسی شده بود و هرچی اصرار کردم، یه گوشش در بود و اون یکیش دروازه! تا اینکه چند روز پیش بالاخره سر عقل اومد و با چشم پوشی از وبلاگ قبلیش در پرشین بلاگ، وبلاگ جدیدش رو در بلاگفا براه انداخت و دوباره شروع به نوشتن کرد.

سعید دوست خوش ذوقیه که شعرها و نوشته های قشنگی داره. برای اینکه شما هم صحبت منو تایید کنین، چند تا از نوشته هاشو در ادامه میارم.

 

.............................................................................

 

صحبت از حوا که شد،

آدم شدم

 

.............................................................................

 

هرگاه که آسمان ابریست،

یاد تو در دلم آفتابی می‌شود

 

.............................................................................

 

تمام سهمم از زمین،

                     یک آسمان هیچ است ...

                                                  همین ...

 

 .............................................................................

 

از بس اسمت را سکوت کردم،

                               گوش دلم کر شد

 

 

.............................................................................

 

شکایتت را به آسمان بردم،

                               باران آمد ...

 

.............................................................................

 

غریبه، واسه چی رنگت پریده

کی از روی لبات لبخندو چیده

زبـونـم لال، زبـونـم لال شکلت

شـده مـثل خـداحـافظ شنیده

 

 

 

.............................................................................

 

و این هم یکی از شعرهای سعید که در آلبوم «عاشقی هرکی هرکی شد»، توسط «خشایار اعتمادی» خونده شده و شما میتونید از اینجا شنونده اون باشید.

 

امشب شب بی کسیه

یکی به دادم برسه

تنهاترین مرد زمین

امشب به آخر میرسه

 

امشب شب تنهاییه

سر روی زانوم میزارم

آخه تو اینجا نیستی و

غزل غزل گریه دارم

 

غصه نشسته رو دلم

هنوز برای شونه هات

ارزش اشکو قائلم

 

ترک ترک دلم شکست

کسی به دادم نرسید

گریه های تنهایی‌مو

هیشکی به جز خودم ندید

 

از هم دیگه جدا شدیم

به راه و رسم زندگی

بودن تو یه لحظه بود

رفتن تو همیشگی

 

حرفی نزن، چیزی نگو

فقط بزار گریه کنم

میخوام با بارون چشام

فاصله رو پر بکنم




:: برچسب‌ها: چاردیواری, شعر و هذیان
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢۱ امرداد ۱۳۸٥
نظرات ()

 چاردیواری

میگن هر رفتی یه برگشتی داره و بعد از هر دیدی، بازدیدی هست! بنابراین شرمنده همه دوستانی هستم که کلبه محقر «یادداشتهای ضایع» رو با کامنت های خودشون مزین کردن، ولی مدتی است مجالی برای بازدید دست نداده.

 

 

 ضایع نامه

نمی دونم چرا چند وقته به فکرم رسیده در مورد شباهتهای علی دایی و هاشمی رفسنجانی مطلبی بنویسم!

 

 

 عکس هفته

 

 

 

 شعر

همیشه باید رفت

که «ماندن» رکود و جمود است و

«رفتن» جوهر وجود

اما صد حیف بر رونده ای که بی مقصد است و

پرنده ای که در قفس.

(فروردین 82)

سروده ای از سیدحسین قوامی

 

 

 اس ام اس

وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش هم دوست واقعی باشد. «فاینمن»

2ـ بزرگترین درس زندگی اینست‌که گاهی احمق‌ها هم درست می‌گویند. «گالیله»

هیچ شعری شاعر ندارد، هر خواننده‌ی شعری شاعر آن لحظه شعر است. «گوته»

4ـ حقیقت چیزی نیست که نوشته می‌شود. آن چیزی است که سعی می‌شود پنهان بماند. «تولستوی»

5ـ اگر همواره مانند گذشته بیندیشید، همیشه همان چیزهایی را به‌دست می‌آورید که تا بحال کسب کرده‌اید. «آلبرت انیشتین»




:: برچسب‌ها: عکس, شعر و هذیان
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ۸ امرداد ۱۳۸٥
نظرات ()
 
موضوعات
صفحه دیگرم