سيدحسين قوامي
آثار نویسنده
لینکستان
امكانات جانبي
 

برای مشاهده صفحه قلم اندیش2 (علوم ارتباطات، روابط عمومی، روزنامه نگاری و ...) به اینجا مراجعه کنید

...

دیشب خواب دیدم مردم، نمی‌تونستم حرف بزنم اما می تونستم حرکت کنم. بچه‌ها پشت نیمکت‌هایی دور کلاس نشسته بودن. نیمکت حامد روبروی در کلاس، کنار میز مربی بود. نمی‌دونم 21 سالش بود یا 9 سالش؟! حرف می‌زد، آواز می‌خوند. خداییش صداش خیلی بهتر از من بود. مربی می‌گفت خوب می‌رقصه! می‌خواستم ازش بخوام برام برقصه! ولی نه صدام در میامد و نه حوصله دیدن رقص داشتم! آخه این روزا رقاص زیاد پیدا میشه.

صدای من که در نمیامد، اما صدایی از حامد پرسید: «پدر و مادرت رو چقدر دوست داری؟!» با یک انگشتش اشاره کرد و گفت: «یه دونه». صدا گفت: «چرا یه دونه؟» گفت: «خب دو تا»! صدا تا اومد سئوال بعدی رو بپرسه، سریع گفت: «خب سه تا»!!

صدا گفت: «وقتی بابا و مامان ناراحت میشن چکار می‌کنی؟!» حامد کمی فکر کرد و گفت: «منو دعوا میکنن» صدا توضیح داد که «منظورم اینه که وقتی غصه دار هستن و دارن گریه می کنن، چکار می کنی؟» حامد ایندفعه اصلا مکث نکرد و دوباره حرفش رو تکرار کرد: «منو دعوا میکنن»

وقتی مامانش دعواش می‌کرد و پدرش سرش داد می‌زد و حامد در گوشه ای کز کرده بود و چشمش خیس بود رو میتونستم به خوبی تو خونشون ببینم. اما حس کردم حامد نمیخواد هیچکس اشکشو ببینه، پس زیاد نموندم و برگشتم. البته این بیشتر بهانه‌ای برای ندیدن اون صحنه بود!

حامد می‌گفت: «من عقل ندارم. فکرم کار نمیکنه» مربی با فاصله کمتر از یک متر، تو چشماش نگاه کرد و گفت: «دروغ میگه» بعد با دست به بقیه‌شون اشاره کرد «اینا همه دروغگو هستن»

امیر سرش رو بالا کرد، یه نگاه معنی داری به مربی کرد و دوباره مداد رو روی کاغذ گذاشت. نیمکتش درست در زاویه روبروی حامد بود، یعنی وقتی از در وارد میشی، سمت چپ.

می‌خواست بعد از کلاس انگلیس بره. مربی می‌گفت قبل از کلاسم انگلیس بوده. اینقدر انگلیس رفته که مادر و پدرش در خونه رو قفل و زنجیر کردن و یه نفر رو هم گذاشتن تو راهرو که دیگه انگلیس نره.

اما امیر تو انگلیس خوش بود و وقتی بهش نزدیک شدم و دست دادم، دست منم گرفت و با خودش به انگلیس برد. برد وسط یه پارک قشنگ و سرسبز کنار دریا. وقتی نسیم ساحلی به صورتش می‌خورد، دیگه هیچی از خدا نمی‌خواست، انگار به همه آرزوهاش رسیده بود. اما من سبک تر از اونی بودم که مقابل این نسیم بتونم واستم، برای همین سریع برگشتم و اونو تنها گذاشتم.

دست چپ امیر یه پسر تپل نشسته بود که میگفت اسمش میکائیله.

نقاشی می‌کرد. اما دستای توپولوش پوسته پوسته شده بود. وقتی داشت پوسته‌ها رو میکند، مربی مثل میرغضب‌ها، مثل مادر فولادزره نگاهی بهش کرد و گفت: «باز هوس زیرزمین کردی؟!» هنوز جمله مربی تموم نشده بود و لب و لوچه گل و گشادش رو جمع نکرده بود که یه عالمه قطره تو چشم میکائیل جمع شد و قیافش مثل روح دیده ها شد.

نمیدونم زیرزمین کجاست و توش چی میشه! آخه با دیدن قیافه میکائیل وقتی اسم زیرزمین اومد، دو دستی سفت نیکمت رو چسبیدم و جرات نکردم باهش برم.

کاش ندیده بودمت میکائیل!

با مهدی، نیما، ایمان و بقیه خیلی جاها رفتیم و گشتیم و خندیدیم و گریه کردیم. اما جواد از گشت و گذار محروم شده و تو یه کلاس دیگه تنها نشسته بود. آخه به جای ریاضی و دیکته، دینی و قرآن آورده بود. یعنی برنامه چهارشنبه، به جای برنامه دوشنبه.

نمیدونم 19 سالش بود، یا 8 سالش، اما مربی تنبیهش کرده بود و ساعت‌ها بود داشت از روی درس امام محمدباقر جریمه می‌نوشت. تو صفحه روبروش پر شده بود از این جمله: «امام محمد باقر امام پنجم ماست»

نمی دونم چند بار دیگه باید می‌نوشت تا تموم بشه و بتونه بازی کنه و شاد باشه، اما دلم میخواست برم پیش امام محمدباقر و بگم بی خیال جریمه نوشتن جوادش بشه! اما امام که کاره ای نبود! همش زیر سر این مربیه بود! جفت پای منو محکم گرفته بود، تا نرم! مربی میگفت: «اینا دیوونه‌ن» یه نگاه به جواد کردم و یه نگاه به مربی. می خواستم یه نگاهم به خودم کنم، اما دیده نمی شدم.

صدا از جواد پرسید: «میدونی امام محمدباقر بچه‌ی کیه» گغت: «پسر امام زین العابدین»

پرسید: «امام زین العابدین پسر کیه» گفت: «امام حسن و امام حسین»

صدا گفت: «اگه امام حسن و امام حسین الان اینجا بودن، بهشون چی می گفتی؟» جواد همش یه خورده به فکر کردن نیاز داشت تا بگه: «بهشون میگفتم از نعمتایی که دادید دستتون درد نکنه. ما باید از این نعمتا استفاده کنیم»

صدا، دیگه صداش درنیومد. طوری لال شده بود که انگار از اول لال به دنیا اومده. تنها صدایی که تو کلاس می رفت و میامد، صدای مربی بود که می گفت: «باید دوهزار دفعه یه چیزی رو بگی تا اینا یاد بگیرن» همش می‌گفت: «اینا دیوونه‌ن»

چقدر دلم میخواست دیوونه بودم. شایدم دیوونه شده‌بودم. آخه باد اومد منو به زنجیر کشید و با خودش برد.




:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٧ اسفند ۱۳۸٥
نظرات ()
 
موضوعات
صفحه دیگرم