سيدحسين قوامي
آثار نویسنده
لینکستان
امكانات جانبي
 

برای مشاهده صفحه قلم اندیش2 (علوم ارتباطات، روابط عمومی، روزنامه نگاری و ...) به اینجا مراجعه کنید

 

بر اساس قاعده و قانون نانوشته‌ای، معمولا داستان‌های بلند و طولانی مناسبت چندانی با چنین فضایی ندارد. بنابراین اکنون که چنین قاعده‌ای رعایت نشده و «قلم» پرگویی کرده و افسارگسیخته پیش رفته، اگر دوستانی حوصله یا وقت خواندن «متن» را ندارند، تنها به نظاره‌ی «حاشیه» اکتفا کنند که یافتن مقصود هر نوشته، بیش از خواندن مکتوبش وقت‌گیر است.

 

 

 حاشیه

گاهی کلمات را برای گفتن برمی‌گزینیم و گاه آنها ما را برای گفته شدن.

وقتی انتخاب کننده‌ایم، کلمات بندی مایند و هر زمان که امر شود اجابت کرده و در صفوف جملات خودنمایی می‌کنند. اما وقتی انتخاب شده‌ایم، مبعوث کلماتیم. برگزیده‌ی آنان برای گفته شدن.

اگر در لحظه‌ی بعثت گفته شدند، برگزینندگان آرام می‌گیرند و مبعوث خود را ستایش می‌کنند.

و اگر در کلام و نوشتار مبعوث‌شده گفته نایند، بی سر و سرزمین و بی خانمان و آشیان فراموش شده، یا به دنبال مبعوث دیگری می گردند.

بار الها در لحظه هر بعثتی قدمم روان و قلمم را جاری دار ...

 

 متن

فرغون که خالی شد، خاک و خل هوای محوطه را پر کرد. چشم چشم را نمی‌دید. انگار توفان خاک وزیده بود.

پیرمرد به سرفه افتاد. ناراحت و عصبانی در حالی که سینه‌اش خس خس می‌کرد و سرفه امانش نمی‌داد، یک داد الله اکبری زد و گفت: «چته؟ مگه سر آوردی؟ میخوای منو خفه کنی یا ...»

سرفه اجازه تمام کردن جمله را به پیرمرد نداد و صدایش در گرد و خاک فضای کارگاه محو شد. غبار چشمانش را اذیت می‌کرد و اشکش را درآورده بود.

لطف‌الله از کرده خود پشیمان شده و دست و پایش را گم کرده بود. سراسیمه در و پنجره کارگاه را باز کرد و دنبال لیوان آبی می‌گشت تا به پیرمرد برساند. آنقدر کاسه و گلدان و کوزه آنجا بود که نمی‌دانست داخل کدامشان آب است. همینطور که دنبال آب می‌گشت، یک دفعه چیز زرد رنگی از جلوی صورتش رد شد. بر جایش ایستاد. اطراف کارگاه را به خوبی ورانداز کرد. اما در میان آنهمه گرد و خاک چیزی زیادی دیده نمی‌شد. به خیال آنکه دچار توهم شده است به گشتن ادامه داد که در یک لحظه با دیدن دوباره سایه زرد بر جای خود خشکش زد.

هرچند در میان آنهمه غبار چیز زیادی دیده نمی‌شد، اما دید که سایه زردرنگ به طرف تاغچه در حرکت است.

دست و پایش خشک شده بود و چون جن دیده‌ها چشم‌هایش از حدقه بیرون زده بود. توان هیچ حرکتی جز لرزه‌های خفیف در دست و پایش نداشت. فقط به یاد حرف‌های مادربزرگ، مدام بسم الله می‌گفت و صلوات می‌فرستاد.

سایه زرد از یکی از کوزه‌هایی که لبه تاغچه قرار داشت، لیوانی را پر از آب کرد و به سمت پیرمرد رفت. پیرمرد که دیگر به زانو درآمده و بر زمین افتاده بود، مثل آدم‌هایی که در اتاق گاز محکوم به مرگ هستند، یک دستش را بر زمین گذاشته و با دست دیگرش گلویش را گرفته بود و با صدای بلند سرفه می‌کرد. انگار گرد و غبار گلویش را گرفته و می‌فشرد. و پیرمرد با دستان نحیف و ناتوانش می‌خواست دستان گره کرده آن را باز کند و به زور سلفه، هوای تازه به ریه‌های از کار افتاده و پیر شده‌اش برساند. و شمارش معکوس نفس‌هایش را به حالت عادی بر گرداند.

سایه زرد به آرامی زیر بغل پیرمرد را گرفت و لیوان آب را بر لبش گذاشت. پیرمرد به زور و زحمت یکی دو غلپ آب خورد. گرد و غبار معلق در هوا هم رفته رفته رقیق‌تر شده بود. به طوری که چرخ کوزه گری پیرمرد در آنطرف کارگاه (که برای لحظاتی از دیده‌ها پنهان شده بود)، به خوبی دیده می‌شد.

لطف‌الله هراسان و مضطرب در حالیکه دستانش می‌لرزید، چشمانش را بسته بود و تمام دعاها و سوره‌هایی که بلد بود را زیر لب زمزمه می‌کرد.

پیرمرد که حالش کمی‌بهتر شده بود با فریاد گفت: «به جای اینکه به من کمک کنی خشکت زده؟ ... معلومه چه غلطی داری میکنی؟»

لطف‌الله با صدای پیرمرد به خود آمد و چشمانش را باز کرد. گرد و غبار به صورت کامل فروکش کرده بود و هیچ خبری از سایه زرد نبود. کوزه آب و لیوان هم سر جای خود بر روی تاغچه به آرامی آرام گرفته بود. با ترس و لرز تمام گوشه و کنار کارگاه را ورانداز کرد و وقتی خیالش راحت شد، به خودش نهیب زد: «هی پسر! آخه تو چقدر خیالپردازی! کی میخوای آدم بشی»

وقتی خیالش راحت شد، به پشت میز کار پیرمرد رفت و لباس کارش را برداشت و بی توجه به اینکه خاکی و گلی است، لوله کرد و زیر سر پیرمرد گذاشت و او را وسط کارگاه روی زمین خوابانید. سلفه‌های پیرمرد تقریبا به صورت کامل قطع شده بود و فقط صدای خس خس سینه‌اش به گوش می‌رسید.

لطف‌الله با شرمندگی و به ملایمت گفت: «غلط کردم! نمی‌خواستم اینطوری بشه ... فقط یه خورده عجله داشتم ... آخه باید به کارگاه حاج اصغرم خاک برسونم. هر سری که دیر میرم کلی بد و بیراه میگه و لیچار بارم میکنه.»

با گفتن این ها چیزی راه گلویش را گرفت و چشمانش را نمناک کرد و ادامه داد: «تازه اگه فقط اینا بود که عیبی نداشت. اما هر سری پدر و مادر و بقیه امواتم رو گور به گور میکنه و وقتی حسابی شخمشون زد و خیالش راحت شد هر چیزی که دم دستش باشه به طرفم پرت میکنه! ... سری آخر یه کاسه گلی بزرگ به طرف سرم حواله کرد که اگه جا خالی نداده بودم نمیدونم چه بلایی سرم میومد. تازه وقتی به زمین افتاد و شکست، پولش رو هم ازم گرفت و از پول خاک ها کم کرد ...»

پیرمرد که انگار با شنیدن این حرف‌ها عصبانیتش به همراه سلفه‌هایش ته کشیده بود، تکانی به خود داد و با ستون کردن دو دستش آرام ولی به سختی از زمین بلند شد و چند باری به کت مندرس و رنگ و رو رفته‌ای که به تن داشت ضربه زد تا خاکی که بر رویش نشسته بود پاک شود.

بدون هیچ حرف و کلامی‌بدن نحیف و قد خمیده خود را به حرکت درآورد و به پشت میز کارش رفت و دگمه چرخ کوزه گریش را روشن کرد.

چرخ ناله کنان به روال سالیان درازی که زیر دست پیرمرد چرخیده بود، شروع به چرخیدن کرد. اول آرام و سنگین و سپس تند و با شتاب. صدای چرخیدنش چون موسیقی ناموزونی فضای کارگاه را پر کرد.

پیرمرد با دستان چروکیده و لرزان خود تکه‌ای از گلی که کنار چرخ بود کند و با دو دست خود آنرا بالا برد و محکم روی چرخ کوزه گریش کوباند. چرخ تکانی خورد و شروع به چرخاندن مسافر جدید خود کرد.

گذر ایام و روزگار رنگ و رخساره چرخ را هم پیر کرده بود و صدای ناله‌اش را درآورده بود. اما همچنان با دستان پیرمرد آشنا و دوست بود و آنها را نا امید نمی‌گذاشت.

دستان پیرمرد هم چون همیشه از دو سو، گل چرخان را در آغوش گرفت و شروع کرد به شکل دادن به آن.

هنوز اندکی نگذشته بود، بدون آنکه در چشمان لطف‌الله نگاه کند با صدایی که کمی شبیه داد زدن بود گفت: «به اوستات بگو داشتیم؟!»

بعد از کمی مکث ادامه داد: «خیلی بی انصافه! بعد این همه سال بیشتر از اینا ازش انتظار داشتم! این اواخر هرچی خاک فرستاده به درد قبرستون و پوشوندن روی سنگ لحد می خورده ... بهش بگو من کوزه گرم نه قبر کن ... خاک کوزه گری باید نرم و انعطاف پذیر باشه ... اون که بهتر از هر کسی اینارو میدونه ... این روزها هرچی کاسه کوزه دست مردم دادم غر غر کردن و نک و نال راه انداختن ...»

لطف‌الله دلش می‌خواست به پیرمرد بگوید که خاکی که این اواخر آورده با خاک‌هایی که قبلا می‌آورد هیچ فرقی ندارد و از یک منطقه است. اما با اتفاقی که افتاده بود صرف نظر کرد و تنها با لبخندی که به لب داشت، «چشم»ی گفت و به سرعت فرقون خالی شده که در گوشه کارگاه زمینگیر شده بود را برداشت و رفت.

پیرمرد هم به کارش ادامه داد و بعد از مدتی ورز دادن و کار کردن با گلی که حالا دیگر شکل کوزه گرفته بود، بالاخره رضایت داد و بی خیالش شد. آنرا روی میز کنارش گذاشت تا خشک شود.

سپس به طرف کوره رفت و درجه آنرا بیشتر کرد. شعله آتش زبانه کشیده و تا عمق جان کوزه های گلی نفوذ می‌کرد. اما این شعله نه تنها خانمان‌سوز نبود که ساز ساختن می‌نواخت و گل خام را به کاسه و کوزه پخته تبدیل می‌کرد.

کار سال‌های سال پیرمرد آتش انداختن در جان آب و خاک بود که مولودش میزبان آب‌های فراوانی می‌شد و خاکیان فراوانی را سیراب می‌کرد. اما حالا دیگر کم کم این شعله اهلی برای پیرمرد وحشی و رام نشدنی شده بود و جوانی و شور و شوق و انرژی‌اش را می‌سوزاند.

پیرمرد با نگاه کم سویش چند لحظه‌ای شعله و کوزه‌های درونش را خوب وارسی کرد و وقتی مطمئن شد کار به خوبی پیش می‌رود از آن دل کند و به سراغ ظرف رنگ و قلمویش رفت. آنها را برداشت و پشت میز نقاشیش نشست.

عینک بزرگی که از بندش روی میخ دیوار کنار میز قرار داشت را برداشت و به چشمش زد و با دقت و وسواس همیشگی شروع کرد به نقش و نگار زدن بر روی کوزه‌ها.

رنگ‌ها و نقش‌ها یکدیگر را یافته و کوزه‌های خاکی، رنگارنگ و الوان می‌شدند. بر روی تعدادی عکس خورشید و ماه و ستاره می‌کشید و بر روی تعداد دیگری عکس لیلی و مجنون. برخی را نیز با نقش گل و بلبل و درخت و رودخانه مزین می‌کرد. اما چه فایده که همه آنها معمولا روی دستش می‌مانند و فروخته نمی شوند.

او به خاطر می‌آورد در سال‌های جوانی هر چه تولید می‌کرد و هرچه می‌ساخت و می‌کشید، در همان روز به خانه مردم می‌رفت و استفاده می‌شد. همین موجب شده بود که نام و آوازه‌اش در منطقه سر زبان‌ها بیافتد.

اما از وقتی یکی به نام اصغر، کارگاه نسبتا مدرنی در فاصله اندکی با کارگاه او راه انداخته بود، دیگر کسی به کوزه‌هایش چپ هم نگاه نمی‌کرد و مشتری‌هایش هر روز کم و کمتر می‌شد.

از طرفی هم سلیقه مردم هم چون صدای دو رگه و زمخت پیرمرد، دو رگه و زمخت شده بود! و پیدا شدن همین رگه دوم باعث شده بود که دیگر در زندگی آنها کوزه گلی و ظروف سفالی جز در تزیین و دکور خانه نقش دیگری نداشته باشد.

تازه! خریداران کاسه و کوزه‌های تزیینی هم بیشتر دنبال کوزه‌هایی با نقش‌هایی چون برج ایفل، میکی‌موس، کامپیوتر، جنیفر لوپز و این قبیل چیزها بودند که اوس اصغر بر روی کوزه‌هایش چاپ می‌کرد. بنابراین هر روز مشتری‌های پیرمرد کم و کمتر شده و شکم اوس اصغر به همراه کارگاه کوزه گری‌اش بزرگ و بزرگتر می‌شد.

دست‌های ضعیف و لرزان پیرمند هم دیگر رغبتی به کشیدن نقش و نگارهای گذشته نداشت و تنها می‌توانست تعداد محدودی را رنگ کند.

او نقاشی‌هایش را بسیار دوست داشت. چون با همه سادگی و کج و کوله بودنشان از بن وجودش بر روی آب و خاکش نقش می‌بستند. برای همین وقتی کارش با رنگ‌ها و نقش‌ها به پایان رسید، عینک بزرگ و قدیمی خود را از چشم درآورد و سر جایش گذاشت و به طرف در کارگاه رفت و آنرا بست تا باد گرد و غبار را بر روی نقش‌هایش ننشاند و آنها را تیره و تار نکند.

سپس به سمت پنجره کارگاه رفت تا آنرا هم ببندد. هنوز دستش به گیره پنجره نرسیده بود که سر و کله سایه زرد رنگ دوباره پیدا شد و خودش را از لای پنجره به داخل کارگاه کشاند.

در فضای سرد و خاک گرفته کارگاه دوری زد و میزهای پر از کوزه را وراندازی کرد و همین که خواست پشت میز کار پیرمرد بنشیند، تنش به کوزه‌ای که پیرمرد چند لحظه پیش درست کرده بود خورد. کوزه تکانی خورد و نیم دوری دور خود چرخید و روی زمین افتاد و هزار تکه شد.

پیرمرد با خشم و تندی در پنجره را بست و رو به سایه زرد کرد و با طعنه گفت: «هی! باز نیومده چیزی شکستی؟ ... یکی نیست بهت بگه آخه واسه چی میای؟ ... از جونم چی میخوای؟!»

سایه زرد رنگ انگار از قبل می‌دونست پیرمرد چی می‌خواهد بگوید، برای همین بلافاصله میان حرفش پرید و گفت: «خب یه دوست واسه چی میاد؟ ... واسه احوالپرسی»

پیرمرد در حالی که تلاش می‌کرد کلامش را به زور با لبخندی بیامیزد، با کنایه گفت: «اگه اون دوست مامور قبض روح نباشه، شاید!»

بعد ادامه داد: «تازه! اگه واسه احوالپرسی بود که همین چند لحظه پیش احوالمو پرسیده بودی!»

مامور قبض روح که همیشه به صورت سایه‌ای زرد رنگ به دیدن پیرمرد میامد و انجام وظیفه می‌کرد، خنده شیطنت آمیزی کرد و گفت: «آره چند لحظه پیش حالتو پرسیدم! ... آخه هیچکس حق نداره تو کار تخصصی من دخالت کنه!»

سپس با پوزخندی که به لب داشت ادامه داد: «تو که میدونی و تجربه شو داری که من غیر از احوالپرسی واسه چی به دیدن دوستام میام؟!»

بعد که با سکوت پیرمرد مواجه شد، معطل نکرد و گفت: «تو که قبلا چند بار مردی! ... از تو دیگه بعید بود، تازه میگی چی از جونم میخوای؟! ... خب معلومه جونتو میخوام رفیق!»

انگار این حرف برای پیرمرد چندان تازگی نداشت. او که پاهایش طاقت ایستادن بلندمدت را نداشت از پنجره فاصله گرفت و به طرف میز کارش رفت و چرخ کوزه‌گری را خاموش کرد و با خنده تمسخرآمیزی زیر لب طوری که سایه زردرنگ هم متوجه شود و بشنود، زمزمه کرد: «هر کسی تنها میتونه چیزی رو بگیره که واسه خودش باشه. پس تو هم حداکثر میتونی روحمو بگیری، نه جونمو»

سایه قهقه‌ای سر داد و صدایش را بلند کرد که: «زیاد سخت نگیر رفیق! چه فرقی میکنه؟! مهم اینه که بعدش دیگه زنده نیستی ...»

پیرمرد در حالیکه در دلش می‌گفت: «عزرائیل به این پر رویی دیگه نوبره» به سمت خاک‌هایی که لطف‌الله آورده بود رفت و وسط آنرا گود کرد و از دبه‌ای که کنارش بود مقداری آب روی آنها ریخت و همانطور که مشغول کار خود بود با صدای بلند گفت: «الان خیلی کار دارم ... سرم شلوغه ... برو فردا بیا ...»

سایه زرد به خود تکانی داد و به طرف پیرمرد حرکت کرد. صدای پایش وقتی از روی تکه‌های خورد شده‌ی کوزه رد می‌شد و آن را خوردتر می‌کرد، برای پیرمرد بیش از بارهای گذشته دردآور شده بود.

وقتی نزدیک پیرمرد رسید، کنارش ایستاد و دستش را بر شونه او گذاشت و با صدای مرموزی در گوشش نجوا کرد: «خب وقتی روحتو بگیرم به اندازه کافی وقت پیدا می‌کنی که به همه کارهات برسی ... اونوقت از هفت دولت آزاد میشی!»

پیرمرد دستش را پس زد و ازش فاصله گرفت و در حال حرکت گفت: «حالا که کلی گرفتارم و وقت این لاتائلات رو ندارم. هر وقت روحمو گرفتی و وقت پیدا کردم در موردش صحبت می‌کنیم»

سایه باز هم مستانه خنده سر داد و در حالیکه به جمع آب و گل (که در آغوش هم آرام گرفته بودند) اشاره می‌کرد، گفت: «امروز چقدر بد قلقی می‌کنی! ... الکی سر لطف‌الله داد و هوار راه انداختی و پشت سر اوستاش لغاذ خوندی ... هی پیرمرد! این دستای توی که جون نداره دیگه آب و گل رو خوب خوب با هم قاطی کنه و ورز بده!... وگرنه هیچی عوض نشده ... نه خاک عوض شده، نه آب عوض شده، نه تو عوض شدی و نه من ... همه چی مثل همیشه است.»

با گفتن این حرفا دوباره به پیرمرد نزدیک شد و دست به گردنش انداخت (انگار می‌دانست که پیرمرد از این حرکت بدش می‌آید و عصبی می شود) و با لحن شیطنت آمیزی که این دفعه تحقیرکننده هم به نظر می‌رسید، در گوشش آرام نجوا کرد: «پیرمرد! نمیخوای خداحافظی کنی، وصیت بنویسی ... بیا در آغوش دوستت ... لحظه انجام وظیفه من نزدیکه ... »

پیرمرد می‌خواست چیزی بگوید که سایه زردرنگ امانش نداد و در حالیکه به مضحکه می‌گفت: «همون چیزایی که قبلا نوشتی و گفتی کافیه، نمیخواد به مخت فشار بیاری» دستان گره شده به گردن پیرمرد را لحظه به لحظه تنگ‌تر کرد تا کور گره‌ی زندگی پیرمرد بازناشدنی شده و کار یک سره شود.

پیرمرد خر خر کنان برای چند ثانیه دست و پا زد و سپس در آغوش سایه آرام گرفت. چشم از او بر نمی‌داشت و با چشمان باز به خواب رفت. انگار در بغل معشوقش خوابیده باشد. اما چشمانش از حدقه بیرون زده و زبانش از کام درآمده بود. مثل آنکه چشم‌ها در آخرین لحظه حیات خود هوس دیدن و لمس کردن زبان را کرده بودند. کسی نمی‌داند بالاخره همدیگر را دیدند و لمس کردند، یا ندیده و لمس نکرده همه چیز به پایان رسید.

سایه زردرنگ از گردن چون موی نازک پیرمرد دست کشید و سبکبال چون نسیمی رها شده قهقه‌کنان در حالیکه می‌گفت: «تو که میدونی چک و چونه زدن هیچ فایده‌ای نداره ... اما همیشه موقع مردن غر غر کردی» پر کشید و از کارگاه بیرون رفت.

تن نحیف و رنجور و حالا کبود شده‌ی پیرمرد چون آواری فرو ریخت و اندکی گرد و خاک به هوا برخواست. بی حرکت و بی حرارت (چون نقشه‌هایی که بر کوزه می‌کشید) نقش بر زمین شد و دست راستش خلوت آب و خاک را بر هم زد و روی آنها افتاد.

کاسه و کوزه‌های گلی و ظروف سفالی تصویر درازکش خداوندگار خود را بر زمین نظاره می‌کردند و سکوتی مرگبار بر فضای غبار گرفته کارگاه مستولی شده بود که به یکباره صدای کوبیدن بر در، سکوت را شکست و بلافاصله بعد از آن صدای لطف‌الله بلند شد که: «درو باز کن پیرمرد ... یادم رفت پول خاک‌ها رو ازت بگیرم ... اگه دست خالی برم اوستام دعوام میکنه ... تو رو خدا درو باز کن ... باید زودتر به حاج اصغر خاک برسونم ...»

صدای لطف‌الله در فضای کارگاه می‌رفت و می‌آمد و بر سر پیرمرد کوبیده می‌شد.

پیرمرد دیگر طاقت نیاورد و دستانش را از درون گل‌ها بیرون کشید و دست دیگرش را بر زمین گذاشت و با تکیه بر آن در حالیکه از جای خود با زحمت و مشقت فراوان برمی‌خواست، در دل خود آرام گفت: «بازم ضرر کردی و یه روح آزرده و زجر کشیده نصیبت شد ... برو و با اون خوش باش ...»

پیرمرد تکانی به دستش داد تا گل آن بریزد، سپس نگاهش به سینی کوزه‌هایی که رنگ کرده بود و کوره‌ای که برای در بر گرفتن آنها نا آرامی می‌کرد، افتاد. در حالیکه پوزخند می‌زد کوزه‌های نقاشی شده را داخل کوره گذاشت و بعد از آن به طرف در رفت.

پایان




:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢۱ خرداد ۱۳۸٦
نظرات ()
 
موضوعات
صفحه دیگرم