سيدحسين قوامي
آثار نویسنده
لینکستان
امكانات جانبي
 

برای مشاهده صفحه قلم اندیش2 (علوم ارتباطات، روابط عمومی، روزنامه نگاری و ...) به اینجا مراجعه کنید

 

فریاد «ایست ... ایست ....» آرامش محیط را به یکباره پر از تشویش و اضطراب کرد.

دزد با شنیدن این صدا بر سرعت دویدنش افزود و سرآسیمه از پلیس دور می‌شد.

پلیس نیز دست به کمر شد و هفت‌تیر خود را درآورد و در حالی که آنرا مسلح می‌کرد، برای بار دوم ـ با صدای بلندتری ـ فرمان «ایست» داد. اما دزد بی توجه به فرمان ایست ـ مانند جن‌دیده‌ها ـ دوتا یکی قدم برداشته و با کیفی که به سفتی در آغوش گرفته بود، هراسان دنبال سرپناهی می‌گشت.

در حالی که دزد سر از پا نمی‌شناخت، تصویرش هر لحظه در سوراخ مگسک هفت‌تیر پلیس، کوچک و کوچک‌تر می‌شد. تا اینکه با بلند شدن صدای مهیبی از هفت‌تیر، نعره‌ی‌اش به هوا رفت و لحظه‌ای بعد نقش بر زمین شد.

طوری بی حرکت بر زمین درازکش شده بود که انگار هیچگاه زنده نبوده است!

در این هنگام مادر با چهره‌ای عصبی وارد اتاق شد و با صدایی تهدیدآمیز گفت: «بازی دیگه بسه! پاشید اتاق رو جمع کنید که الان مهمونا می رسن!»




:: برچسب‌ها: داستان کوتاه
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٧ آبان ۱۳۸٧
نظرات ()
 
موضوعات
صفحه دیگرم