سيدحسين قوامي
آثار نویسنده
لینکستان
امكانات جانبي
 

برای مشاهده صفحه قلم اندیش2 (علوم ارتباطات، روابط عمومی، روزنامه نگاری و ...) به اینجا مراجعه کنید

1

سال نو می‌شود و نوروز می‌رسد. هر چیزی روزی نو بوده، یا شاید روزی دوباره نو شود. اما در این میان، نو ماندن هنر است؛ ارزشمند است؛ تحسین برانگیز است.

2

امسال می‌توانست سال کار گروهی و دسته جمعی نامگذاری شود. چون همه به جای منیت و من بودن، باید ما باشیم و ماااااا بگیم.

3

قبلا فکر می‌کردم اگر دو، سه روزی به کامپیوتر و کیبوردم دسترسی نداشته باشم دق می‌کنم. اما حدود 20 روز رنگ کامپیوتر و کیبوردم را ندیدم و هیچ اتفاقی نیافتاد.

4

به نظرم «دوست داشتن» و «دوست داشته شدن» مهم‌ترین دلیل خلقت انسان است.

5

ارزش بعضی آدم‌ها به کارهایی است که انجام می‌دهند. ارزش برخی نیز به کارهایی است که انجام نمی‌دهند.

6

خدایا؛ می‌دانم که می‌دانی و می‌دانی که نمی‌دانم. پس بر ندانسته‌هایم ببخش و دانسته‌هایت را زودتر عیان کن.

7

اگر «پایان»ی بود، «آغاز» خلق نمی‌شد و اگر خلق می‌شد، «پایان» می‌گرفت و می‌مرد و نمی‌ماند. همین امروز، اولین روز از باقیمانده عمر ماست.

8

جایی خواندم: «خوشبینی یعنی وقتی از خیابان رد شدی و کفتری بر سرت پروژه پیاده کرد، خدا را شکر کنی که گاو نمی‌تواند پرواز کند.»

9

در جامعه‌ای که فیلمی با شوخی‌های نازل و زننده و جلف می‌تواند بیش از 3 میلیارد تومان بفروشد، حتما رئیس جمهورش احمدی‌نژاد می‌شود و مربی تیم ملی و مدیر بزرگترین شرکت خودروسازیش یک شبه انتخاب و یک شبه برکنار می‌شود و سیب زمینی‌هایش در جایی رایگان و در جای دیگر کیلویی پنج هزار ریال است.

10

صحبت از سیب زمینی شد، یاد حکایتی افتادم که چندی پیش در جایی خوانده بودم:

یکی از اساتید خواست جلسه‌ی بعد هریک کیسه پلاستیکی جاداری از آنهایی که محتویات داخل آن به راحتی قابل رؤیت است به همراه یک کیسه سیب‌زمینی به کلاس بیاوریم! طبق دستور استاد، لیستی از تمام افرادی که در زندگی از آنها کدورتی داشته و بخشش آنها برایمان غیرممکن بود، تهیه کردیم. به ازای هر یک از این افراد یک سیب‌زمینی برداشتیم، نام آن فرد را با ذکر تاریخ روی سیب‌زمینی نوشتیم و داخل کیسه انداختیم. همانطور که ممکن است حدس زده باشید بعضی از کیسه‌ها براستی سنگین شده بود!

بعد از اتمام این کار، استاد تقاضای عجیب‌تری مطرح کرد مبنی بر اینکه به مدت یک هفته این کیسه را با خود همه‌جا ببریم و در تمام لحظات، از صبح تا شب کنار خود قرار دهیم. این کیسه عجیب و غریب به مدت یک هفته باید در همه‌ی مکان‌ها، منزل، داخل ماشین، محل کار، خیابان و کوچه و بازار و در تمام لحظات حتی موقع خواب کنار ما باشد.

در واقع، دردسر حمل و مراقبت از این کیسه سنگین بیانگر میزان وزنی بود که ما از نظر عاطفی و روحی تحمل می‌کردیم و مراقبت شبانه روزی ما از این کیسه نشانگر این بود که چطور در تمام لحظات زندگی مراقب بوده‌ایم که مبادا حتی برای لحظه‌ای طرف مقابل را ببخشیم!

طبیعی است که روز به روز ظاهر این سیب‌زمینی‌ها بدتر می‌شد، بوی بد سیب‌زمینی‌های گندیده و منظره‌ی چندش‌آور آن بیشتر و بیشتر ما و دیگران را اذیت می‌کرد و همه‌ی اینها کنایه از این بود که چگونه وقت و انرژی خود را صرف حفظ این همه نفرت و منفی‌بافی در مورد دیگران کرده بودیم.

خوشبختانه با پایان یافتن هفته به پروسه‌ی بخشش به عنوان هدیه‌ای به دیگران نگاه می‌کردیم. نه تنها هدیه‌ای به دیگران که حتی هدیه‌ای به خود! پس دفعه‌ی بعد که بخشش فردی خیلی محال و نامنصفانه جلوه کرد از خودت بپرس: «فکر نمی‌کنی کیسه‌ات به اندازه‌ی کافی سنگین شده؟»

[دیر زمانی است کیسه‌ی سیب‌زمینی‌های گندیده‌ام را دور ریخته‌ام و سبک و سبکبال زندگی می‌کنم.]




:: برچسب‌ها: چاردیواری, داستان کوتاه, نثر ادبی, یادداشت
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
نظرات ()
 
موضوعات
صفحه دیگرم