قلم اندیش

کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب / تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

سفرنامه عراق (1)
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩٠   کلمات کلیدی: چاردیواری ،سفر

فـضای تــنگ سـینه‌ام مـثـل بـیـن الـحـرمـیـنـه

نصف قلبم با ابالفضل، نصف دیگش با حسینه

با خواندن این نوشته روی ماشین جلویی، با اینکه 24 ساعت نبود که از کربلا برگشته بودیم، ولی دوباره دلمان هوایی شد و پر کشید و همراه کبوترهای حرم اباعبدلله شد.

ساعت 19.48 شب قبل از سفر:

در میان ازدحام مسافران مترو، در ذهنم چک می‌کنم تا چیزی از قلم نیافتاده باشد. مدام با خود فکر می‌کنم، التماس دعای دوستان و اسکناس هزارتومانی  آقای ... برای حرم امام حسین و دو رکعت نماز درخواستی خانم ... و سفارش یادآوری آقای ... در بین الحرمین را کجا بگذارم که یادم نروم و مدیونشان نشوم؟!

حس غریبی است که سفیر و فرستاده عده ای باشی که گوشه ای از دلشان را به دستت سپرده اند تا به مقصد برسانی ...

نکند پیام رسان خوبی نباشی؟! آیا واقعا لایق آنجا هستی؟!

ساعت 9.25 سوار هواپیما:

سرمهماندار هواپیما: «مسافران محترم، لطفا کمربندهای خود را بسته نگه دارید. در حال کم کردن ارتفاع به سمت فرودگاه بغداد هستیم ...»

چه روزگار غریبی است! زمانی عباس بابایی‌ها همین مسیر را طی می کردند تا بغداد را بمباران کنند و حالا ...