سيدحسين قوامي
آثار نویسنده
لینکستان
امكانات جانبي
 

برای مشاهده صفحه قلم اندیش2 (علوم ارتباطات، روابط عمومی، روزنامه نگاری و ...) به اینجا مراجعه کنید

امروز روز قلم اندیشانی است که در قالب خط و تصویر و صدا، خورشیدوار طلوع می‌کنند و با نور آگاهی و اطلاع‌رسانی بر جهان‌مان می تابند.

این روز، یادآور پیام‌آورانی است که با صحت و دقت و درستی به آگاهی بخشی جامعه پرداخته و راه پیامبران را تداوم بخشیده و با عصاره قلم و جوهر وجودشان حقایق را جلا بخشیده و به ستیز با تباهی و سیاهی برخاسته اند و ظلمات و تاریکی را نخواسته‌اند ...

البته این‌هایی که تا اینجا خواندید، فقط مقدمه‌چینی و نثر ادبی و یه مشت حرف‌های قشنگ به مناسبت روز خبرنگار است که در زندگی روزمره کمتر دیده می شود! بنابراین برای آنکه کمی با واقعیت عریان خبرنگاری و اوضاع مطبوعات ایران آشنا شوید،این مطلب را که 4، 5 سال پیش نوشتم بخوانید:

زندگی نقش جفنگی است که یه مشت مشنگ می کشند!

گذر زمان خیلی چیزا رو عوض میکنه. شاید اگه سال 81، 82 بود که تازه وارد عالم روزنامه نگاری شده بودم، الان باید دنبال یه جای مرتفع می گشتم که خودمو از اون بالا بندازم پایین! ولی خوب یا بدش رو نمیدونم! اما این روزها مثل اینکه اینقدر چیزای مختلف دیدم که بدنم کرخت شده و همچنین پوستم هم کلفت!

تو این سالها یاد گرفتم که خیلی چیزها رو ما انتخاب نمی کنیم و دایره انتخابهامون تنها در محدوده رویاهامون گسترده شده!

لپ کلام اینکه چند وقتیه در یه جایی که بهش روزنامه سراسری میگن، یه سمت پر طمطراقی گیرم اومده و شدم دبیر یکی از سرویس‌هاش! (مصداق مورچه چیه کله پاچش چی باشه!)

روزنامه ای که پسوند سراسری رو یدک می‌کشه، اما بعید میدونم به تعداد بچه های یه مهد کودک هم خواننده داشته باشه!

خلاصه، با نادیده گرفتن خواسته ها، آرمان ها و رویاهایی که در رونامه نگاری دنبالشون هستم، پذیرفتم و کارم رو شروع کردم.

یکی دو روز اول خیلی بهم سخت گذشت تا اینکه با خودم گفتم «هر چند روزنامه مطرحی نیست، اما بالاخره تو ادعای حرفه ای بودنت میشه و در بدترین شرایط هم باید بهترین کارت رو ارائه بدی ...» با این ذهنیت نشستم و به قول بچه ها کلی فسفر سوزوندم و چندتا ایده و طرح خوبی که به خیال خودم خیلی می تونست به ارتقای کیفیت صفحات کمک کنه طراحی کردم و با دست پر عازم روزنامه شدم.

تو دفتر جایی که بهش روزنامه میگن، منتظر کسی که بهش سردبیر میگفتن نشستم و وقتی اومد طرح‌هامو با آب و تاب ریختم بیرون و شروع کردم به تشریح کردنشون! بعد از اینکه کاملا حرفهام ته کشید و نقطه ته خط رو گذاشتم، اون آدمی که بهش سردبیر میگفتن، شروع به در افشانی کرد که «من واقعا خوشحالم که با همچین نیرویی کار میکنم. واقعا موجب افتخار منه که در خدمتتون هستم. این کار شما بسیار ارزشمند است. اما یه چیزایی رو باید بهت بگم تا بعدا دست به یقه نشیم!»

جمله آخر رو با خنده مسخره ای گفت و بعد در کاغذی که جلوش بود شروع کرد به ترسیم افکارش و ادامه داد: «شما برای اینکارهایی که میخوای انجام بدی باید اول مسائل و چارچوبهای روزنامه رو خوب بشناسی. چون همونطور که میدونی ما در این روزگار روزنامه مستقل و روزنامه نگار مستقل نداریم! و یک روزنامه نگار تنها میتونه "ظاهرا مستقل" باشه!»

هنوز کلمه اول جمله اعتراضی من ادا نشده بود که حرفمو قطع کرد و گفت: «ببین عزیزم! یکی از مهمترین وظایف روزنامه نگار اعتماد سازی است. برای اینکه وقتی مخاطب به روزنامه نگار اعتماد نداشته باشه، هیچوقت حرفش رو نمی پذیره. بنابراین برای اینکه روزنامه نگار هر خزعبلاتی رو به خورد مردم بده! باید اعتماد سازی کنه! و برای اینکه بتونه اعتماد سازی کنه، باید نشون بده که ظاهرا مستقله!»

بعد از این در افشانی ها روشو به من کرد و گفت: «تا اینجا افتاد؟!» بعد که نگاهش به فک افتاده‌ی من افتاد! بی خیال جوابم شد و ادامه داد: «ببین! در هیچ جای ایران روزنامه نگار نداریم! بلکه کارمند روزنامه داریم! تو این سیستم اگه بخوای کار حرفه ای انجام بدی، مستلزم اینه که ساعتها بشینیم و با هم جلسه بزاریم و صحبت بکنیم تا به یه فکر واحد برسیم. یعنی من باید بشینم تو رو توجیه کنم که اینجا از کی خوششون میاد و چشم دیدن کی رو ندارن! یا کی رو میخوان خراب کنن و کی رو بالا ببرن! تا تو بتونی طرحهایی که داری رو در این زمینه جهت بدی! که اونم جاش اینجا نیست! چون من وقتش رو ندارم و مطمئنم هستم تو هم قبول نمی کنی که اون چیزی که من میگم رو بنویسی! بنابراین تو میری دنبال کار به قول خودت حرفه ایت و مثلا یه یادداشتی، گزارشی، مصاحبه ای، چیزی مینویسی و میاری که اون نوشته، نوشته خودته، یعنی از درونت سرچشمه گرفته، یعنی بخشی از وجودت شده و تصویری از هویتت رو پیدا کرده، و میاری پیش من و من هم بر اساس قوانین و آیین نامه های نانوشته روزنامه شروع میکنم مثل مشق بچه ها خط می زنم! اونوقت هم اعصاب من خط خطی شده، هم اینکه رو شخصیت تو خط کشیده شده! بنابراین از همین حالا بهت میگم اینجا بی خیال کار حرفه ای شو و سرت فقط گرم کار روزمره‌ات باشه!»

بعد از این فرمایشات گهر بار! رو به من کرد و گفت: «گرفتی چی شد؟!» من هم تمام نفرتم رو در سایه لبخندی تلختر از زهر مار پنهان کردم و بهش گفتم: «بله، هم چیزایی که گفتی رو گرفتم، هم یه عالمه حرفی رو که نگفتی!» اونم با شادمانی زاید الوصفی لبخند رضایت آمیزی زد و گفت: «فکر میکردم که پسر باهوشی باشی!»




:: برچسب‌ها: روزنامه نگاری
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
نظرات ()
 
موضوعات
صفحه دیگرم