سيدحسين قوامي
آثار نویسنده
لینکستان
امكانات جانبي
 

برای مشاهده صفحه قلم اندیش2 (علوم ارتباطات، روابط عمومی، روزنامه نگاری و ...) به اینجا مراجعه کنید

بنا به اصرار و التماس! بعضی از دوستان قرار شد تا در این یادداشت از طنز و شوخی کمی فاصله بگیرم و در مورد مراسم استقبال از خانم شیرین عبادی مطلب بنویسم. من هم از اونجا که از اول گفتم متعلق به مردمم، تو رودربایستی قرار گرفتم و برای اینکه کم نیارم، مجبور شدم خواست اونها رو اجابت کنم. منتهی چون اکثر روزنامه ها به این موضوع پرداختند سعی می کنم خلاصه بنویسم و موضوعاتی را اشاره کنم که در جراید چاپ نشده بود.

ساعت 8 روز سه شنبه با یکی از دوستانم واکمن به دست عازم فرودگاه شدیم، تا یه گزارش توپ بگیریم. تا خود ترمینال همینجوری پشت به پشت آدم داشت راه میرفت...زن و بچه و پیر و جوون و اکثرا هم گل به دست و یا در حال حمل پلاکارد و ... هرچی به ترمینال شماره ۲ نزدیکتر می شدیم تراکم جمعیت هم بیشتر و بیشتر می شد. جلوی ترمینال به فاصله 100 متری اصلا جای سوزن انداختن نبود. اون جلوها تعدادی به شدت فعال بودند و مدام شعار می دادند و سرود «ای ایران» و «یار دبستانی من» را می خواندن. بعد از مدتی خبر رسید که خانم عبادی قراره از ترمینال شماره 3 بیایند، این شد که ما هم سریع شال و کلاه کردیم و به طرف ترمینال 3 راه افتادیم. در میان راه خانم «اله کولایی» رو دیدیم که سوار بر ماشین اپل مشکی، به اتفاق خانم «فاطمه راکعی» میان جمعیت گیر کرده بودن.

 

 

(برای این که از رسالت این وبلاگ که طنز نویسی هست، خیلی دور نشم، عرض کنم که تعدادی از مردم خانم کولایی را شناختند، ولی خانم راکعی را به جا نیاوردن. یکی از اونها رو به خانم کولایی کرد و گفت: «ایشان خانم عبادی هستند؟» خانم کولایی نیز با خنده گفت: «بله». حالا شما تصور کنید چه بلایی داشت سر خانم راکعی و ماشین اپل خانم کولایی می آمد! بگذریم)

به هر حال به ترمینال 3 (ترمینال حجاج) رسیدیم. ساعت 22:36 دقیقه خاتم شیرین عبادی از سالن انتظار فرودگاه خارج شد. همین که مردم متوجه خروج خانم عبادی شدن شروع به سر دادن شعار کردند. شعارهایی چون: «درود بر عبادی»، «عبادی، عبادی تو افتخار مایی»، «بانوی صلح ایران خوش آمدی به ایران» و «آزادی عدالت این است شعار ملت» و ..

خانم عبادی هم در جواب شور و شوق مردم با قلاب گرفتن یه آقای کرواتی به بلندایی رفت و با بلندگوی قرمه سبزی فروش ها تا اونجایی که من شنیدم گفت: «جایزه از آن من نیست بلکه متعلق به ملت ایران است. این جایزه به معنای آن است که خواست مردم ایران برای تحقق حقوق بشر، دموکراسی و صلح به گوش جهان رسیده و جهان فهمیده است که ما مردم صلح‌جویی هستیم.»

 

خانم عبادی از کلیه افراد، شخصیت‌ها و انجمن‌هایی که در جهت برگزاری مراسم استقبال از وی تلاش کرده بودن تشکر کرد و گفت: «می‌خواستم در جمع شما صحبت کنم اما خواهشمندم امشب را بر من ببخشید از فردا مانند همیشه خدمتگزار شما خواهم بود.» یعنی بیشتر از این گیر ندید. خسته ام. بعدا مفصل صحبت می کنم. اینها ترجمه خودمونی آخرین صحبتهای خانم عبادی بود.

نکته جالب حضور تعداد قابل توجهی از زنان بود که گویی به احترام آنکه بالاخره بعد از مدتهای مدید به فتحی بزرگی نائل شده و رو سفید شده بودن، با در دست داشتن دسته‌های گل و عکس‌هایی از شیرین عبادی شعارهایی با مضمون تبریک اهدای جایزه‌ی صلح نوبل می دادن و کلی حال می کردن.

بالاخره خانم عبادی که رفتن؛ جماعت آروم آروم به سمت خونه های خود راه افتادند. با به عبارتی نخود نخود هر که رود خانه خود. اما قضیه به همین سادگی ختم به خیر نشد. بلکه جمعیت همینجور شعار میداد و می رفت. «دانشجو می میرد، ذلت نمیپذیرد»، «خاتمی خاتمی، خجالت خجالت»، «سیمای لاریجانی، نفرت هر ایرانی!»، «رفراندوم رفراندوم، این است شعار مردم»، «زندانی سیاسی آزاد باید گردد» و شعارهای دیگه.

نکته جالب آن بود که در مقابل سالن شماره 3 فرودگاه مهرآباد تعد‌ادی از برادران بسیجی، گروه فشار یا عناصر خودسر، حدود 30 تا 40 نفر حضور داشتن که جایزه خانم عبادی را سیاسی می دونستن و کلی هم حال می کردند که دست استکبار جهانی را رو کرده اند. اونا به مردمی که از جلوی آنها عبور می کردند و آنها را هو می کردند لبخند می زدند. بر روی پلاکاردی که پشت سر اونها بود نوشته شده بود: «وقتی می‌بینی دشمن برایت کف می‌زند باید بدانی که به تیم خودی گل زده‌ای و توبه کن»

البته سر گزارش گرفتن از اون پلاکارد نزدیک بود جونم رو از دست بدم و شما بی من بشین! (شاید این موضوع برای شما فرقی نداشته باشه، ولی من کسی رو یه جایی تو این شهر دارم که چشم به راهمه و کلی خاطرم رو می خواد. الکی که نیست!) حالا می پرسید که قضیه از چه قرار بود؟ کم الکی نیست که، عرض می کنم. دوستم رفته بود دنبال چند تا از نماینده مجلس ها؛ من هم داشتم با واکمنم از مردم در مورد پلاکارد گزارش می گرفتم که یه دفعه یکی مچ دستم رو گرفت و گفت: «با من بیا! اگه داد بزنی دنده‏هاتو خورد می کنم!» من هم اول بخاطر دنده‏های بی‏گناهم و بعد هم بخاطر همون چشم براهی که گفتم، ساکت و آروم با اون رفتم یه جایی دور از مردم. که واکمنم رو گرفت و نوارشو درآورد و شکوند! من هم کلی ننه من غریبم بازی درآوردم، که بالاخره به شرط اینکه دیگه اون طرفا نپلکم واکمنم رو بهم داد. من هم سریع میان جمعیت اومدم و قضیه رو بلند بلند تعریف کردم. منتهی دیگه اون مرد بلند قد رو ندیدم که ندیدم.

اما بالاخره خانم عبادی رفت و به خونه خود در خیابان یوسف آباد رسید، اما فرودگاه تا ساعتها همچنان شلوغ و پر ازدحام بود. بیچاره اونهایی که اون شب پرواز داشتند!




:: برچسب‌ها: چاردیواری, طنز, گزارش
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٥ مهر ۱۳۸٢
نظرات ()
 
موضوعات
صفحه دیگرم