سيدحسين قوامي
آثار نویسنده
لینکستان
امكانات جانبي
 

برای مشاهده صفحه قلم اندیش2 (علوم ارتباطات، روابط عمومی، روزنامه نگاری و ...) به اینجا مراجعه کنید

امسال ماه رمضان خیلی زودتر از سالهای دیگر فرا رسید! بطوریکه اصلا آمادگی آمادنش را نداشتم! اما وقتی بر صفحه موبایلم، SMS زیر را می‌خواندم، مطمئن شدم که آمده است!

«ماه مبارک رمضان ماه نزول قرآن بید، ماه خودسازی و ایمان بید! ... به شما تبریک وگویم! ... لطف کنید برای ما هم از خودتون دعا در وکنین!!»

 

برای همه ایرانی‌ها رمضان با ربنای شجریان شناخته می‌شود، اما برای من و دوستانم، رمضان به غیر از صدای خوش طنین شجریان، با حلیم خوش طعم اکبرجوجه عجین شده است!

اکبر آقا که بین اهالی محل، به «اکبر جوجه» معروف شده، برای پخت حلیم دستور العمل ویژه‌ای دارد که هیچ بنی بشری تا کنون نتوانسته آنرا کشف کند! درست مثل فرمول انحصاری کوکاکولا!

البته ماجرای پیدا کردن حلیم فروشی اکبرجوجه هم جالب و شنیدنی است. سه، چهار سال پیش، در یکی از روزهای ماه رمضان که در دانشگاه بودیم و طبق معمول سر یه موضوع کم اهمیت بحث و جدل می‌کردیم و به قول بچه ها سر و کول همدیگه می زدیم، یهو صدای غار و غور شکم‌ها به یادمون آورد که ساعتی از افطار گذشته و ما هنوز در دانشگاه (که تقریبا خارج شهر بود) هستیم. برای همین به سرعت شال و کلاه کرده و به راه افتادیم. باهم قرار گذاشتیم در اولین مغازه‌ای که آش یا سوپ داشت، اطراق کرده و دلی از عزا در بیاریم.

خلاصه راه افتادیم و حوالی میدون راه‌آهن، با دیدن ظرفهای یکبار مصرف آش در دست مردم، خودمان را به قرارمون نزدیک شده دیدیم! با کمی پرس وجو نشانی مغازه را پیدا کردیم. چند تا از بچه ها با دیدن ظاهر نه چندان تر تمیز و مرتب مغازه و سبیلهای از بناگوش در رفته مردی که در آن ایستاده بود، ساز مخالف زده و عزم رفتن به یه رستوران، یا کافی شاپ با کلاس و شیک کردند، اما ما اونقدر گرسنه بودیم که به جز پاتیل حلیم که فقط کمی تهش مونده بود و ملاقه ای که مدام در آن بالا و پایین می‌آمد چیز دیگه‌ای نمی‌دیدیم! برای همین اونا هم بر اساس موازین دموکراسی، از تصمیم خود منصرف شدند و همگی تصمیم گرفتیم که با پذیرفتن هرگونه تبعات و عواقب، این اقدام متحورانه را انجام دهیم!

القصه وارد مغازه شدیم و روی صندلی های قدیمی، کثیف و شکسته آن نشستیم، مرد کوتاه قامت سبیل کلفت و کچلی که پای پاتیل حلیم واستاده بود و بعدا فهمیدیم که نامش اکبر آقا، ملقب به اکبر جوجه است، با صدای خشن و وحشتناکی هوار زد: «اسفندیار ... بچه ها رو تحویل بگیر ...»!! ما که تا قبل از آن از زور گرسنگی، نای حرکت نداشتیم با شنیدن این جمله مثل کسی که برق 220 ولت بهش وصل کنن، پر از انرژی شدیم تا دنبمان را بزاریم روی کولمان و د برو که رفتیم! اما وقتی اسفندیار، شاگرد مغازه، با ظرفهای نون، پنیر، چایی و مسقطی وارد شد، منصرف شدیم!

بعد از صرف اقلام مذکور، اکبر آقا به تعدادمان کاسه ها را پر از حلیم کرد و بعد از آن، از پنج، شش ظرفی که دور پاتیل بود، چیزهایی رو با دست برداشت و در تمام ظرفها، یکی یه مشت از آنها ریخت. وقتی یکی از بچه ها ازش پرسید: «اینا چیه می‌ریزی؟!» اکبر جوجه با همان صدای خشنی که بعدها از شنیدنش به اندازه دفعه اول نترسیدیم! با گفتن این جمله که «حلیم اکبر جوجه ویتامینه است!»، ادامه داد: «هر کدوم از اینا برای جایی خوبه، این برای تقویت مو، این برای تقویت حافظه، این برای تقویت سوی چشم، این برای تقویت کمر و ...»

البته ناگفته نماند که در این سه چهار سالی که اکثر روزهای ماه رمضان من مشتری ثابت حلیم اکبر جوجه بودم، هیچ تغییری در حافظه ام ایجاد نشده و همچنان حواس پرتم! و تنها چیزی که هیچ وقت فراموش نمی کنم مزه منحصر بفرد و بی همتای حلیم اکبر جوجه است!




:: برچسب‌ها: چاردیواری
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ۱٤ مهر ۱۳۸٤
نظرات ()
 
موضوعات
صفحه دیگرم