سيدحسين قوامي
آثار نویسنده
لینکستان
امكانات جانبي
 

برای مشاهده صفحه قلم اندیش2 (علوم ارتباطات، روابط عمومی، روزنامه نگاری و ...) به اینجا مراجعه کنید

 سلام

هفته نامه یادداشتهای ضایع هفته پیش متولد شد و در اولین شمارش با اظهار نظرهای متفاوت خوانندگان عزیز مواجه شد. گروهی استقبال کردند و تعدادی نیز از حجم بالای مطالب شکایت داشتند!

هفته نامه یادداشتهای ضایع هم مثل همه هفته نامه های دنیا قسمتهای متنوعی دارد و هر قسمتی هم خواننده خودش را خواهد داشت! (یعنی امیدوارم داشته باشه!!) چند هفته ای به این شکل یادداشتهای ضایع را روی کیوسک می فرستم! اما قول می دهم اگر همچنان انتقادها ادامه داشت بنا بر اصل مردم سالاری و دموکراسی خواهی، به شیوه قبل رجعت کنم!!

 ضایع نامه

همانطور که در جریان هستید و به تایید آقای جنتی! خداوند از جانب پیامبر صد و بیست و چهار هزار و یکم خود الهاماتی را بر جرج دبیلو بوش پلید نازل کرده است!! اما بر اساس اطلاعات بدست آمده کاندولیزا رایس شیطان صفت! ظاهرا اعلام کرده است که این الهامات الهی به هیچ دردی نمی‌خورد، این نامه فلسفی، مذهبی و تاریخی است!! این در حالی است که جرج دبیلو بوش از این نامه بسیار خوشش آمده است و کلی هم حال کرده!!

برخی از عناصر اطلاعاتی وبلاگ یادداشتهای ضایع از کاخ سفید گزارش کرده اند که هم اکنون بوش در حال نگارش جوابیه پر مهر و محبتی برای احمدی نژاد است! منابع اطلاعاتی مذکور محتوای نامه را اینگونه گزارش داده اند:

از: جرج دبیلو

به: محمود جوووون!

سلام علیکم!

نامه رسون نگام کرد

یواشکی صدام کرد

میدونست که عاشق هستم

نامه‌تو داد به دستم 

لطف زیاد کردی 

از من تو یاد کردی 

نامه برام نوشتی 

دل منو شاد کردی (2 بار!) 

 

محمود جون! نمیدونی چقدر از دریافت نامه ات خوشحال شدم! داشتم بال در می‌آوردم! این کاندولیزای دربدر هی بهم می‌گفت: «جوگیر نشو! خودتو جمع کن!» برای همین من نتونستم اونجور که شایسته نامه تو بود ابراز احساسات کنم!!

خداییش خیلی باحالی! اصلا فکر نمی کردم بعد از 26 سال، یکی از مقامات ایرانی برام نامه بده. حتی اون ممد اصلاح طلبتونم که اینهمه ادعای گفتگوی تمدنهاش میشد، جرات نکرد با من گفتگو کنه!! ولی دم تو گرم! خیلی مردی! با اون 2وجب قد و بالا خیلی چیز داری! یعنی خیلی جسارت و شجاعت داری! من بعد از خوندن نامه‌ت حسابی از کرده خود نادم و پشیمون شدم! اصلا الان قیافم شبیه پشیمونا شده! عینهو معتادایی که وقتی دستگیرشون میکنن به غلط کردن میافتن و از دست دوست ناباب می‌نالن!! به جون هر چی مرده، بهت قول میدم نیروهامو از عراق و افغانستان بکشم بیرون! گوانتانامو هم تعطیل میکنم!

الهی سیاه بخت بشه این کاندولیزای سیاه برزنگی! که هرچی میکشم از دست اونه!! الهی جز جیگر بزنه ... الهی به زمین گرم بخوره ... الهی ...

به گفته همان منابع فوق در این لحظه کاندولیزا وارد اتاق جرج شده و نامه وی نیمه کاره مانده است!!

 چاردیواری

گذر زمان خیلی چیزا رو عوض میکنه. شاید اگه سال 81، 82 بود که تازه وارد عالم روزنامه نگاری شده بودم، الان باید دنبال یه جای مرتفع می گشتم که خودمو از اون بالا بندازم پایین! ولی خوب یا بدش رو نمیدونم! اما این روزها مثل اینکه اینقدر چیزای مختلف دیدم که بدنم کرخت شده و همچنین پوستم هم کلفت!!

تو این سالها یاد گرفتم که خیلی چیزها رو ما انتخاب نمی کنیم و دایره انتخابهامون تنها در محدوده رویاهامون گسترده شده!

لپ کلام اینکه چند وقتیه در یه جایی که بهش روزنامه سراسری میگن، یه سمت پر طمطراقی گیرم اومده و شدم دبیر سرویس سیاسیش!! (مصداق مورچه چیه کله پاچش چی باشه!!)

روزنامه ای که پسوند سراسری رو یدک می‌کشه، اما بعید میدونم به تعداد بچه های یه مهد کودک هم خواننده داشته باشه!!

خلاصه، با نادیده گرفتن خواسته ها، آرمان ها و رویاهایی که در رونامه نگاری دنبالشون هستم، پذیرفتم و از دوشنبه هفته پیش کارم رو شروع کردم.

یکی دو روز اول خیلی بهم سخت گذشت تا اینکه با خودم گفتم هر چند روزنامه مطرحی نیست، اما بالاخره تو ادعای حرفه ای بودنت میشه و در بدترین شرایط هم باید بهترین کارت رو ارائه بدی. با این ذهنیت نشستم و به قول بچه ها کلی فسفر سوزوندم و چندتا ایده و طرح خوبی که به خیال خودم خیلی می تونست به ارتقای کیفیت صفحات سیاسی کمک کنه طراحی کردم و چهارشنبه با دست پر عازم روزنامه شدم.

تو دفتر جایی که بهش روزنامه میگن، منتظر کسی که بهش سردبیر میگفتن نشستم و وقتی اومد طرح‌هامو با آب و تاب ریختم بیرون و شروع کردم به تشریح کردنشون! بعد از اینکه کاملا حرفهام ته کشید و نقطه ته خط رو گذاشتم، اون آدمی که بهش سردبیر میگفتن، شروع به در افشانی کرد:

من واقعا خوشحالم که با همچین نیرویی کار میکنم. واقعا موجب افتخار منه که در خدمتتون هستم. این کار شما بسیار ارزشمند است. اما یه چیزایی رو باید بهت بگم تا بعدا دست به یقه نشیم!!

جمله آخر رو با خنده مسخره ای گفت و بعد در کاغذی که جلوش بود شروع کرد به ترسیم افکارش و ادامه داد: شما برای اینکارهایی که میخوای انجام بدی باید اول مسائل و چارچوبهای روزنامه رو خوب بشناسی. چون همونطور که میدونی ما در این روزگار روزنامه مستقل و روزنامه نگار مستقل نداریم! و یک روزنامه نگار تنها میتونه «ظاهرا مستقل» باشه!

هنوز کلمه اول جمله اعتراضی من ادا نشده بود که حرفمو قطع کرد و گفت: ببین عزیزم! یکی از مهمترین وظایف روزنامه نگار «اعتماد سازی» است. برای اینکه وقتی مخاطب به روزنامه نگار اعتماد نداشته باشه، هیچوقت حرفش رو نمی پذیره. بنابراین برای اینکه روزنامه نگار هر خزعبلاتی رو به خورد مردم بده!! باید اعتماد سازی کنه!! و برای اینکه بتونه اعتماد سازی کنه، باید نشون بده که ظاهرا مستقله!!

بعد از این در افشانی ها روشو به من کرد و گفت: «تا اینجا افتاد؟!!» بعد که نگاهش به فک افتاده من افتاد! بی خیال جوابم شد و ادامه داد: ببین! در هیچ جای ایران روزنامه نگار نداریم! بلکه کارمند روزنامه داریم!! تو این سیستم اگه بخوای کار حرفه ای انجام بدی، مستلزم اینه که ساعتها بشینیم و با هم جلسه بزاریم و صحبت بکنیم تا به یه فکر واحد برسیم. یعنی من باید بشینم تو رو توجیه کنم که اینجا از کی خوششون میاد و چشم دیدن کی رو ندارن! یا کی رو میخوان خراب کنن و کی رو بالا ببرن!! تا تو بتونی طرحهایی که داری رو در این زمینه جهت بدی! که اونم جاش اینجا نیست! چون من وقتش رو ندارم و مطمئنم هستم تو قبول نمی کنی که اون چیزی که من میگم رو بنویسی! بنابراین تو میری دنبال کار به قول خودت حرفه ایت و مثلا یه یادداشتی، گزارشی، مصاحبه ای، چیزی مینویسی و میاری که اون نوشته، نوشته خودته، یعنی از درونت سرچشمه گرفته، یعنی بخشی از وجودت شده و تصویری از هویتت رو پیدا کرده، و میاری پیش من و من هم بر اساس قوانین و آیین نامه های نانوشته روزنامه شروع میکنم مثل مشق بچه ها خط می زنم!! اونوقت هم اعصاب من خط خطی شده، هم اینکه رو شخصیت تو خط کشیده شده!! بنابراین از همین حالا بهت میگم اینجا بی خیال کار حرفه ای شو و سرت فقط گرم کار روزمره‌ات باشه!!

بعد از این فرمایشات گهر بار! رو به من کرد و گفت: «گرفتی چی شد؟!» من هم تمام نفرتم رو در سایه لبخندی تلختر از زهر مار پنهان کردم و بهش گفتم: «بله، هم چیزایی گفتی رو گرفتم، همه یه عالمه حرفی رو که نگفتی!» اونم با شادمانی زاید الوصفی لبخند رضایت آمیزی زد و گفت: «فکر میکردم پسر باهوشی باشی!!»

 عکس هفته

 

 شعر

از آنجا که فراوان «اخوان»‌ را دوست دارم، شعر قشنگی از همو را برای شروع به کار این بخش انتخاب کردم:

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

از کجا، وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی، اما، ‌اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـــ باری،

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،

برو آنجا که ترا منتظرند.

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند.

دست بردار ازین در وطن خویش غریب.

قاصد تجربه های همه تلخ،

با دلم می گوید

که دروغی تو، دروغ

که فریبی تو ، فریب.

قاصدک ! هان، ولی ... آخر ... ای وای!

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آی! کجا رفتی ؟ آی ...!

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی؟

در اجاقی ـــ طمع شعله نمی بندم ـــ خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک !

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.

 اس ام اس

ـ پیام بوش به احمدی نژاد بعد از خواندن نامه احمدی نژاد: حاجی! منو صبح برای نماز بیدار کن!

ـ جرج بوش در موضع گیری پیرامون نامه احمدی نژاد اعلام کرد این هفته در نماز جمعه تهران شرکت خواهد کرد!

ـ الهی اندی مرگ بگیره!! از وقتی که گفته خشگلا باید برقصن، دیگه به هیچ کارم نمیرسم!!

ـ به نظر تو با توجه به مشکلات فراوان در دنیا و وضعیت بحران ایران و تصمیمات شورای امنیت، آیا هنوز خوشگلا باید برقصن؟!

ـ از یکی می پرسن فرق صدا و سیما با شهرداری چیه؟ میگه: شهرداری آشغال جمع می کنه، اما صدا و سیما آشغال پخش میکنه!!

 موسیقی

این روزها سرعت روییدن قارچ هم به پای پیدایش خواننده های جدید نمیرسه!! اینم علیرضا و حمیدرضا با دو آهنگ شیرین و فرهاد و تا حالا شده




:: برچسب‌ها: طنز, چاردیواری, عکس, شعر و هذیان
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٥
نظرات ()
 
موضوعات
صفحه دیگرم