سيدحسين قوامي
آثار نویسنده
لینکستان
امكانات جانبي
 

برای مشاهده صفحه قلم اندیش2 (علوم ارتباطات، روابط عمومی، روزنامه نگاری و ...) به اینجا مراجعه کنید

 

بار خدایا، تا طاقت پذیرش حقیقت را نداده‌ای، هیچ حقیقتی را نشانم مده!

 

 

 چاردیواری

چقدر نفرت انگیزه، یکی که ... بیاد و بهت بگه چند خطی برام بنویس. وقتی چهار الی پنج خط نوشتی، مثل ابلهان جلوی چشمش بگیره و در حالیکه سعی میکنه نگاهش رو حکمیانه نشون بده، بگه: «کلمات را بسیار بجا به استخدام درآوردی! این نوشته 20 هزار تومن میارزه»!!

برای منی که بر روی پاره ای از وجودم سخاوتمندانه! 20 هزار تومن قیمت گذاشتن! سخت ترین روزهای عمرم داره سپری میشه. دارم حساب می کنم ببینم، کل وجودم چند می ارزه؟!!

 

 

 ضایع نامه

 

اصولا و اساسا بهترین فرد برای تشخیص حقیقت باید قاضی ها باشن، اما ...

در پاره ای اوقات قاضی ها خیلی با مرام و با معرفت هستن! یعنی اند مرام و معرفت هستن و هوای رفقا رو دارن!! یعنی کاری نمی کنن که اونا ناراحت بشن!! اینجور قاضیا آدمای اخلاق مداری هستن و بر اساس اصول اخلاقی و مرامی، حق و حقوق دوستان رو به هر چیز دیگه ای ترجیح میدن!

شعار اینجور آدما اینه: دادگاه رسمی است، متهم هر کی هست باشه فقط دوستم نباشه!

 

گاهی هم قضات سرشون تو حساب کتابه و مو رو از ماست میکشن بیرون! معمولا در محضر اینجور قضات خیلی تصادفی و اتفاقی! رای دادگاه همیشه به نفع آدمای پولدار میشه و آدمای فقیر و بدبخت متهم میشن!!

شعار اینجور قاضیا اینه:  دادگاه رسمی است، اونی که تراول چک نداره متهم است!

 

در بعضی مواقع هم قضات خیلی احترام شخصیت افراد رو دارن و آدمای مبادی آدابی هستن! بنابراین هر چی پست و مقام کسی بالاتر باشه، شخصیتش هم به همون اندازه بالاست و پر واضح و نگفته پیداست که به همون نسبت هم حق با اونه!

شعار اینجور قاضیا اینه: دادگاه رسمی است، متهم که نمیتونه وزیر و وکیل و مدیر باشه!

 

بنابراین با این جور قاضی ها، شما فکر می کنید هیچ حقیقتی پشت ابر می مونه؟!!

 

 

 چت

A: همه مون هر شب شاعریم! اصلا میدونی شعر چیه؟! شعر دنیای دست نیافتنی هر کسیه. دنیایی که چون بهش نمیرسه تو ذهنش تصور و تجسم میکنه و به صورت شعر از ذهنش خارج میشه. برای همین عشق و محبت و صداقت و پاکی فقط تو شعرها پیدا میشه!!

B: برایم از شعر نگو، از شاعر بگو.

A: شاعر کسیه که آرزویی بر دل و قلمی بر کف داره!

B: من هیچ آرزویی ندارم.

A: اینی که میگی فقط یه شعاره!

B: دنیای تحقیر شده برای ارزوهای من کوچک است.

A: بهتره کمی فراتر از شعارها صحبت کنیم.

B: امشب میخواهم شعار بدهم.

A: شعار بده! اما با شعار هیچ شعری حقیقت پیدا نمیکنه. شعرا شعارهای خوبی میگن اما هیچکدومشون برای سعادت بشر نسخه ای ندادن. شعر برای نزیین روزگاره. زر ورقی میمونه که روزگار رو میشه با اون به خورد مردم داد. مخدری میمونه که ما رو از شرایطمون دور میکنه.

B: حقیقتی در پس دنیای واقعی ندیدم. بگذار در شعرهایم په حقیقت مورد دلخواهم برسم. ضمنا من پیغمبر امت نیستم که بخواهم نسخه ای بپیچم!

A: بودن تو حقیقته! روز و شب حقیقته! کسایی که دور و ورت حرکت می کنن حقیقت دارن. اما هیچکدومشون حقیقت نیستن!

B: شاعری شوریده که تاسحر شعر میبافد و سحر همه شعرهایش را به باران آب می‌بخشد.

A: من از نقش حقیقت های حلق آویز می ترسم. اگه خوب نگاه کنیم حقیقتی در این دنیا وجود نداره! همه چیز نمایی از حقیقت است! حقیقت بی ارزش ترین متای این دنیاست که به سمن بخس می خرن و می فروشنش. چند تا حقیقت میخوای برات بگیرم؟! چند کیلو؟!! چند متر؟!!! ... مضحک تر از حقیقت چیزی در دنیا وجود نداره! چون اکثر آدما دنبالش هستن، اما به محضی که بهش میرسن، پنهانش میکنن! دفنش می کنن!

B: من چیزی جز حقیقت نمیبینم، اما آنچه می بینم برای دیگران افسانه است.

A: اگر چیزی جز حقیقت نمی بینی! یا حقیقت رو نشناختی، یا تعریفت از دیدن اشتباست!!

B: حقیقت را نمی‌شود دفن کرد.

A: پس لطفا چشماتو کمی بیشتر باز کن!

B: حقیقت را نمی‌شود دفن کرد، مصداق بیاور!

A: همین جمله تو بهترین مصداق دفن حقیقته!! ... اگه واقعا فکر میکنی حقیقت رو نمیشه دفن کرد، کافیه فقط یه خورده خاکی که رویش ایستادی رو کنار بزنی تا حقایق دفن شده ای رو ببینی که هنوز تاریخ مصرف دارن! هنوز نوی نو هستن. هنوز زرورق و پکشون کنده نشده. هنوز پلمپبشون باز نشده ... ما به دنبال حقیقت می گردیم، اما حقیقت خاکی است که هر روز زیر پاهامون لقد کوب میشه.حقیقت نگاهی است که هیچگاه دیده نمیشه. حقیقت اونقدر زیاده که بی ارزش ترین موجودیه دنیا شده! الان میتونی یه گونی بندازی روی دوشت و راه بیافتی تو کوچه و پس کوچه، از تو جوبها حقیقت جمع کنی! شاید یه روزی تقی به توقی خورد و قیمتی پیدا کرد و فروختی و به زخم زندگیت زدی!!

B: ولی خودمونیم ها، اینکه حقیقت همیشه شیرین نیست، خودش مهمترین حقیقته.

A: وقتی پرده و نقاب از روی دنیا و ما فیها برداشته بشه، چهره کریه و عذاب آوری پیدا میکنه! دوست ندارم هیچ حقیقتی را ببینم.

B: چشمهایت را به روی حقیقت نبند. چه قدر ترسو و بزدل؟! ... من کریه و بی پرده را ترجیح می‌دهم تا زیبا و با نقاب.

A: من دوست دارم حقیقتم را خودم بسازم! حتی در دنیای کوچک تک نفره شعرهایم.

B: پس خدایت را بر تاقچه بگذار تا خاک بخورد.

A: حقیقتی که هست، مرا آرامش نمی دهد، براز حقیقتی که نیست آرامم کند.

B: بنا نیست حقیقت ارامش بدهد. حقیقت ارامشت را بر هم میزند. عاشقت میکند، شیدا می شوی.

A: رنگ سیاه آسمان غبار آلودم، زندگیم را هم سیاه کرده. در این سیاهی هیچی دیده نمیشه. چه برسه به حقیقت!

B: از خودت شروع کن. بزار یه فرقی بین تو و دیوار باشه!

A: بین من و دیوار فرق هست! اون حقیقته. اون همونیه که هست. اما من حقیقت نیستم. چه فرقی بزرگتر از این؟! بنابراین بزار منم دیوار باشم.

B: حقیقت تویی.

A: من هیچ حقیقتی جز کتمان حقیقت نیستم و براستی که بزرگترین حقیقت من، همانا دفن حقیقته و به جز این حقیقتی در من وجود نداره!

 

 

 عکس هفته

به چشمان خود اطمینان نکنید! حقیقت اون چیزی نیست که دیده میشه!

 

 

 

حقیقت این است که تمام خطوط افقی تصویر فوق با هم موازی هستن، اما ... !!

 

 

 شعر

من از رگبار هذیان در تب پاییز می‌ترسم / از این اسطوره‌های از تهی لبریز می‌ترسم

به شب تندیس‌هایی دیدم از تاریخ شرم آگین / به صبح از خوابگرد روح وهم‌انگیز می‌ترسم

برایم آن قدر از گزمه‌های شهر شب گفتند / کز این همسایگان، از سایه خود نیز می‌ترسم

حقیقت واژه تلخیست در قاموس ناپاکان / من از نقش حقیقت‌های حلق‌آویز می‌ترسم

نمی‌ترسند از ما و من، این تاراجگر مردم / به تاراج آمدند این ناکسان، برخیز می‌ترسم

«آرش نصیری»

 

 

 اس ام اس

حقیقت را همانطور که هست بپذیر. «شکسپیر»

دنیا گلی است که گلبرگ هایش خیالی و خارهایش حقیقی است.

3ـ تو که تو یه لیوان چایی اینقدر شکر میریزی، چه جوری میخوای با حقیقت کنار بیای؟!

4ـ اگر کسی می گوید برای تو می میرد دروغ می گوید، حقیقت را کسی می گوید که برای تو زنده است.

5ـ «مرگ» به «زندگی» گفت: تو چرا واسه همه دوست داشتنی هستی و همه دوست دارن با تو باشن، ولی من واسه هیشکی ارزش ندارم؟! «زندگی» بهش گفت: چون تو یه حقیقتی و من یه دروغ!




:: برچسب‌ها: عکس, طنز, چاردیواری, شعر و هذیان
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ۱٩ تیر ۱۳۸٥
نظرات ()
 
موضوعات
صفحه دیگرم