سيدحسين قوامي
آثار نویسنده
لینکستان
امكانات جانبي
 

برای مشاهده صفحه قلم اندیش2 (علوم ارتباطات، روابط عمومی، روزنامه نگاری و ...) به اینجا مراجعه کنید

قلم جزئی از من است

قلب هزار تکه ام

غمخانه‌ی نمناکم

بهترین و مهمترین داراییم

یگانه همراه و همنشین غم و شادیم

شادیهایم را با او شریک می شوم و

به هنگام غم و اندوه، با او نجوا می کنم

او همدم شب و همسفر روزم است

چه شبهایی که با هم به صبح کردیم و

چه صبحهایی که از دیدن نازیبایی ها،

ناله کردیم و آه کشیدیم تا شب شود

چه دوست نازنینی است

چه صبور و رازدار و معتمد

با قلمم نان می‌خورم و

به هیچ نام و نانی نمی‌بخشمش

قلم جزئی از من است

قلب هزار تکه ام

غمخانه‌ی نمناکم

چشم بینایم که نابینا بودنش بیشتر به کار می آمد و

آسوده ترم می داشت

در این زمانه که

چشمها می بینند، اما کورند

گوشها می شنوند، اما کرند

لب و زبان‌ها می جنبند، اما لالند

اوست که فریادهایم را

مجسم می کند و

ناله هایم را می شنود و

ذوب شدنم را نظاره می کند

اوست که همیشه دستم را می فشارد و

به ستیز تنهاییم می رود و

تا نابودش نکرده، از پا نمی نشیند

اوست که هیچگاه به نابودیم فکر نکرده و

لبخند به لب، خنجری بر پشتم ننهاده است.

قلم جزئی از من است

قلب هزار تکه ام

غمخانه‌ی نمناکم

و چشم بینایم

او هم بسان من جوینده است

جوینده انسانیت

او جزء جوینده‌ی من است

شاید «جزء» خواندنش قدرناشناسی باشد

که قلم همه وجود و قبله سجود من است

چشم و گوش و لب و زبان و قلب هزار تکه ام و

غمخانه‌ی نمناکم.

در این مسلخ متن و معنی

در این حاشیه های پر صدا تر از متن

در اصل قربانی شده‌ی فرع

در حقیقتِ مصلوب مصلحت

می بیند، می شنود، می فهمد، می گرید و

می نالد و می نالد

چرا که جزئی از من است

قلب هزار تکه ام

غمخانه‌ی بی تابم.

به رسم مرسوم زمانه که

چمشمی برای دیدن و

گوشی برای شنیدن و

حرفی برای گفتن وجود ندارد،

چشم بینایم و گوش شنوایم شده است و

حرفهای ناگفته ام را می گوید

به نجوا

اگر کسی نشنید

به فریاد

و اگر باز هم نشنید

خون می گرید و

دل سپید کاغذ را بسان

خط سرخ قبل از طلوع،

سرخ می کند و

طلوع را به انتظار می نشیند

آنقدر انتظار می کشد تا قطره قطره آب شود

ذره، ذره.

این روزها گوش ها ناشنوا و

چشم ها نابیناست و

بینایی پیدا نمی شود راهگشای نابینایان باشد و

اگر هم یافت شد

این دغل کاران پرنیرنگ

کورش می کنند

که کوری افتخار خفاشان و

مخدر جغد سرشتان است

اما قلم کرم شب‌تاب است

ستاره شب و

مرغ آوازه خوان و

جزئی از من است

قلب هزار تکه ام

غمخانه‌ی نمناکم.

در نم روزگار ناگرفته

با وجود چشم تر و دل خونش،

خنده های احمقانه نثار می کند

که همه می خندند،

یکی به حماقت خود

یکی به حماقت دیگری و

و دیگری به چشم های کور و گوشهای کر

یکی به زور

یکی به حیله

یکی به مصلحت.

این روزها

مزرعه دنیا بازداشتگاه فرشتگان است و

جولانگاه مترسکان

و قلم

از رنج دیدن و دیدن و دیدن

خون می گرید و

با رنگ سرخش بر قلب کاغذ

چون قلب و دست و لب و زبان همراه و همگام و همنشینش

خط سرخ می کشد بر «دوستی»، «عشق»، «صداقت»، «محبت» و «مروت».

که اینان سرگشتگان این وادی و

گم شدگان این دیار و

فراموش شدگان این روزگارند.

همه و همه این واژگان خدایی را

باید از نو معنی کرد

باید دید

باید شنید

باید گفت

باید جست.

هرچند که آنان در میان قوانین و روابط و ضوابط خشک و بی روح حاکم بر نظام سنگ و آهن

و نه انسان،

هیچ جایی ندارند

و قلم جزئی از من است

قلب هزار تکه ام

غمخانه‌ی نمناکم

او جزء جوینده من است

شاید «جزء» خواندنش قدرناشناسی باشد

که قلم همه وجود و قبله سجود من است

چشم و گوش و لب و زبان و قلب من است که همچنان می جوید،

همی گرد شهر می گردد و

به دنبال شیخ،

«انسان» تمنا می کند.

 

سیدحسین قوامی / بامداد جمعه، 7 مهر 1385




:: برچسب‌ها: شعر و هذیان
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ٧ مهر ۱۳۸٥
نظرات ()
 
موضوعات
صفحه دیگرم