سيدحسين قوامي
آثار نویسنده
لینکستان
امكانات جانبي
 

برای مشاهده صفحه قلم اندیش2 (علوم ارتباطات، روابط عمومی، روزنامه نگاری و ...) به اینجا مراجعه کنید

مهر نامهربان

طلوع برگ ریزان

فصل مرگ

مرگ برگ

ختم گل

فصـل زرد

مهر نامهربان

کابـوس بهاران

جولانگاه کلاغان

فصل کرکسان و جغدان

«یه پاییز دیگه اومد. مواظب دلت باش که همیشه بهاری و شاد باشه. جوجه هاتو هم جمع کن که آخرش باید بشمری! چرا هیچکس نمیگه: پاییز مبارک؟!»

در آغازین روزهای ماه مهر، با دریافت این اس ام اس، هر چه با خود کلنجار رفتم که فقط و فقط یک دلیل قانع کننده برای گفتن «پاییز مبارک» پیدا کنم، نشد که نشد!

مهر اولین ماه فصل پاییز و برگ ریز است و با شروع آن حیاط رو به پایان می‌رود. فصل زردی و نقاهت و احتضار و مرگ حیات.

پاییز سوگوار برگهای سبزی است که با معصومیت از دست رفته ای به استقبال فنا می‌روند. برگهای سبزی که با ضربات سهمگین باد، باد سرد و بی رحم، از شاخه‌های پر بار درختان به آغوش سرد زمین هبوط می‌کنند و در آرامگاه ابدی خود آرام می‌گیرند؛ و باد همچنان به وظیفه خود عمل می‌کند و قربانی می‌گیرد، سیلی می‌زند و می‌رود؛ اما دل را بیش از گوش می‌سوزاند.

بنابراین هرچه می‌خواهم ادای شاعرمسلکان و دگراندیشان را در بیاورم و در ژستی پسامدرنی! از زیبایی‌های نداشته پاییز سخن برانم و از زردی و زوال برگ‌ها بعنوان صحنه‌ای بدیع و دل‌انگیز نام ببرم، لایه‌های نفرت‌انگیز این نابودی، مانعم می‌شود و با پیش رفتن روزهای پاییزی و کوتاه شدن روشنی‌هایش، شبهای تاریکش بلندتر شده و  و سیاهی مستولی شده‌ای همه جا را در بر می‌گیرد.

اما بهرحال از گذر ایام و آمد و شد فصل‌هایش گریزی نیست و برای دیدن بهار، لاجرم باید از پاییز و زمستان گذشت. بنابراین، این هم بگذرد ...

 

 

 

A: من عاشق پاییز هستم. چون واقعیت بکر و بی آرایش و طبیعت محض است. و همواره همراه واقعی‌ترین اتفاق تاریخ، یعنی «مرگ» بوده‌است.

B: ولی من از پاییز بیزار و متنفرم. و همواره برایم دلگیر و اضطراب زا بوده است.

A: جدا شدن برگ از مام درخت و سبکبال فرو ریختنش زیباست. پاییز به من آرامش می‌دهد و واقعیت است. من عاشق واقعیتم و برای رسیدن به آن هر بهایی می‌پردازم.

B: تنوع فصل‌ها برای آن است که هر کسی با هر سلیقه ای ارضا شود. اما من نمی‌توانم پاییز را دوست داشته باشم. هیچوقت نمی‌توان گفت بهار، زمستان و تابستان واقعیت نیست. همه آنها واقعیت دارند و واقعیت هستند. تنها تفاوتشان در این است که واقعیت پاییز، زشت و کریه و نفرت انگیز است.

A: نه ... فصلهای دیگر به اندازه پاییز واقعی نیستد. در بهار درخت خودش بزک می‌کند. با برگهایش، با میوه‌هایش، ژست می‌گیرد و اطوار می‌آید. به جوانی و زیباییش می‌نازد. اما باور ندارد که همه آنها را از برگهای بی‌منت دارد. و در پاییز این برگهای بی منت می‌ریزند و می‌میرند.

B: درخت خودش را بزک نمی‌کند، بلکه حقیقت درونیش را در بزم طبیعت و نسیم باد، به نمایش می‌گذارد. ولی پاییز درخت را لخت و عور می‌کند و همه زیبایی‌هایش را، میوه و سایه و برگ و بارش را به شقاوت و سنگدلی می‌گیرد.

A: این چرخه برای انسان هم وجود دارد. در بهار باید حواسمان به پاییز باشد. پاییز می‌آید. پس باید توشه برداشت و فریب برگ و میوه‌ها را نخورد، که اینها مهمان امروز و فردایی هستند.

B: پاییز به درخت می‌آموزد که نباید بر سر رهگذر خسته سایه بیافکند. یاد می‌دهد که نباید بدون چشم داشت و بی منت به دیگران میوه ارزانی کند. می‌آموزد که باید در باد سرد و سوزان بلرزد و هیچ همراهی نداشته باشد و هیچ برگی نداشته باشد که با او همدردی کند و با لرزیدنش، بلرزد. به او یاد می‌دهد که هیچکس در سختی‌ها نخواهد ماند و باید تنها بماند ... یکی از این دلایل برای نفرت داشتن از پاییز کافیست، چه رسد به مجموعه کامل آنها.

A: وقتی برگی نداشته باشی، سایه ای هم نخواهی داشت. فقط خود می‌مانی و خودت. نه برگ، نه سایه، نه میوه و نه رهگذر. فقط خودت.

B: و این بزرگترین ظلم پاییز است.

A: من پاییز را چون آینه تمام‌نمایی روبروی خود می‌دانم. که خودم را نشان می‌دهد، و دوستش دارم چون ظلم او لطف بزرگی در حق من است. چشمم را باز می‌کند.

B: جالب است! مثل آنکه همانقدر که دلیل متقن و سفت و سخت برای نفرت انگیز بودن پاییز وجود دارد، همان دلایل هم می‌تواند موجب دوست داشتنش شود!




:: برچسب‌ها: چاردیواری, شعر و هذیان
نويسنده: سید حسین قوامی
تاريخ: ۱٤ مهر ۱۳۸٥
نظرات ()
 
موضوعات
صفحه دیگرم