نقطه سر خط

وقتی در جایی می‌نویسی که بالایش تابلوی «یادداشتهای ضایع» نصب شده است، فکر می‌کنی دیگر آنقدر آزاد هستی که از هر که و هر چه که دل تنگت می‌خواهد بنویسی. به خصوص در فضای مجازی و بی بعد و مکانی چون وبلاگ.

فکر می‌کنی گوشه‌ای از دنیا را به تو داده‌اند تا با آرزوها، خواسته ها، رویاها و تمام آنچه که در فکرشان هستی دلخوش و تنها باشی و راحت و بی پیرایه فقط برای خودت و دلت بنویسی، بدون توجه به اینکه دیگران چه فکر می‌کنند و چه می‌گویند.

فکر می‌کنی جایی را پیدا کردی که خود خودت باشی، به دور از هر چارچوب و قانون و قاعده‌ای، وقتی لبریز احساسی شعر بنویسی، وقتی شادی طنز، وقتی افسرده‌ای غمنامه و وقتی سه نقطه‌ای، سه نقطه‌نامه!

برای کسی که از جار زدن احساسات و عواطفش متنفر است و از بیان عریان آرزوهایش گریزان، می‌تواند یافتن چنین جایی، رویای دست یافتنی‌ای باشد. اما یافت می‌نشود گشته‌ایم ما!!

هر چند که معتقدم رسم آدمها بسیار مهم تر از اسمشان است، اما وقتی با نوشتن وبلاگ یادداشتهای ضایع، «امیر حسرتی» متولد شد، گمان می‌کردم، می‌توانم با فراموش کردن «سیدحسین قوامی»، به نوشته هایی که تا کنون تنها خواننده‌اش بودم، بپردازم و غیر از خودم، خوانندگان بیشتری برایشان پیدا کنم، اما نخواستم و نشد!!

بهرحال دیگر بهانه‌ای بر زنده نگه داشتن «امیر حسرتی» ندارم و به خدایش می‌سپارم، تا شاید در آینده‌ای نزدیک در گوشه‌ای از این دنیای مجازی با نام دیگری شروع به نوشتن آنچه که می‌خواهد کند. بدون حتی یک آشنا!!

 

هر انسانی مثل یک معدن جواهرات است که هرچه گنج‌های درون آن را استخراج نمایی، تمام شدنی نخواهد بود و چیز تازه‌ای برای استخراج خواهد داشت. و به این دلیل است که شناختن کامل انسانها، آرزوی دوردستی شده است.

چندی پیش در گفتگو با دوستی گفتم که هر انسانی جزیره ناشناخته‌ای است که تنها یک کریستف کلمب می‌تواند آنرا کشف کند. آنهم نه تمام نقاط آنرا.

این روزها بیش از هر زمان دیگری دوست دارم کریستف کلمب باشم و دنیای ناشناخته دوستانم و خودم را کشف کنم! شاید هر کدام از شما هم بعد از قرار گرفتن در مقابل این دو سئوال به فکر کریستف کلمب شدن بیافتید! «چقدر اطرافیانتان را می‌شناسید و تا چه میزان مطمئنید که آنچه که شما در موردشان تصور می‌کنید عین واقعیت است؟! آیا از غمها و مسائلشان آگاهید یا تنها شریک شادیهایشان هستید؟!»

/ 22 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسين قوامی (ضايع نويس)

در مورد کامنت قبلی لازم به توضيح است که مطلب مذکور در فروردين ماه ۱۳۸۳ توسط اینجانب نگاشته شده و پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۳ در صفحه ۶ روزنامه «آُفتاب يزد» نیز منتشر شده!! كه اگه دوستی که کامنت گذاشته تشريف بياره دفتر روزنامهَ ضمن دعوتش به چاي و کیک،‌ ميتونم روزنامه مذكور رو بهش نشون بدم!! بنابراين نياز به توضيح نيست که اگه دوستان علاقه مند به طنز نوشتن هستن، بهتره يا دست از تقليد كاري برداشته و صرفا با تکیه بر ايده و خلاقيت خودشون طنز بنويسن،‌ يا اينكه اگرم تقليد مي كنن، ديگه صداشو در نيارن و ادعايي نداشته باشن،‌ چون ممكنه دست بر قضا با نويسنده اصلي اون مطلب مواجه بشن و ... !!!!

احسان

سلام در همون راستا من با هرگونه اکتشاف دوستان علی الخصوص نر م تنان موافقم

موسي

حاجي ! اين بنده خدا رو ضايع كردي رفت كه !! جدي كاش صداش رو در نياورده بود لااقل! ذاقارت...!!

حنيف

اول اينکه قالب جديدت خيلی ماهه.دوم اينکه بالاخره به اين نتيجه رسيدی که بايد قرصهاتو سر وقت بخوری.سوم اينکه کاش امير حسرتی ادامه ميداد نه برای ما بلکه برای خودش .شناخت ديگران اگر به تو کمک کند خوب است والا آب در هاون کوبيدن است .به حال من تنها در جزيره خود منتظرت ميمانم بيا .

قصه بره و گرگ

سلام. اينجا واقعا جای خوبی يه برای بيان کردن احساساتی که نمی تونيم همه جا عنوان کنيم. سعی نکن کريستف کلمب بشی چون نميتونی. ؟آدمها ديگه اونی نيستن که ظاهرشون نشون ميده . دوره برگشته

زهرا

سلام!!! اینجا وبلاگ سید حسین قوامی است! هر چه می خواهد دل تنگت بگو! شما چه سید حسین باشی چه امیر حسرتی باز هم همان ضایع نویس هستی و این به هر چیز دیگری می ارزد البته اگر نخواهی حالا که اسمت فاش شده محافظه کاری راه بندازی و خیلی از ناگفته هایی که حق هست را بپوشانی

سیده زهرا

راستی سیده ما را به بقیه اسممون ضمیمه کنید. قبلا از حسن نظر جنابعالی کمال تشکر را دارد!!!

غزال

حسين عزيز سلام... تا اونجايی که متوجه شدم قالبتون جديده...پس مبارکه...قشنگ و ساده ست مخصوصا اون شرمان بالايی که خيلی نانازه... راستی چه خوبه که من آخرش متوجه شدم دومین پایه ی انجمنتون کیه!... ميخوام همه ی نوشته های بلاگتون رو بخونم...اجازه؟

کتاب سپيد

سلام..اگه ادامه بدم ممکنه برم کانال اذربايجان...خوبی برادر؟ پنج شنبه اومدم تهران.. راستش حس و حال کامنت و کامنت بازی نيست ..اگر حال خانواده رو جويا باشيد خواهره مرخص شد از بيمارستان...من هم که بر و بر می رم کارگاه و بر می گردم...اينجا اذربايجان است صدای جمهوری اسلامی ايران...راستی می بينم افتادی رو غلتک نويسندگی و کوتاه هم نمی ای..خوبه برو که دارمت برو دارمت ....ولی قرار بر پرده دری نبود...بود؟ به هر حال شما هر چی باشی و هر جا باشی عزيزی ...همونجوری که امير وبد ..همينجوری که حسين هست....نيک نيمتو تو مسنجر خيلی وقته عوض کردم...تا بعد

حامد

سلام حسين جان درمورد ان قضيه که با هم صحبت کرديم حل شده و ديگه به شما زحمت نمی ديم از اينم که اسم اين زهرا را تبديل به سيده زهرا کردی کمال تشکر را دارم چون روی اين سيده خيلی حساسه ؟