من از نقش حقیقت‌های حلق‌آویز می‌ترسم

 

بار خدایا، تا طاقت پذیرش حقیقت را نداده‌ای، هیچ حقیقتی را نشانم مده!

 

 

 چاردیواری

چقدر نفرت انگیزه، یکی که ... بیاد و بهت بگه چند خطی برام بنویس. وقتی چهار الی پنج خط نوشتی، مثل ابلهان جلوی چشمش بگیره و در حالیکه سعی میکنه نگاهش رو حکمیانه نشون بده، بگه: «کلمات را بسیار بجا به استخدام درآوردی! این نوشته 20 هزار تومن میارزه»!!

برای منی که بر روی پاره ای از وجودم سخاوتمندانه! 20 هزار تومن قیمت گذاشتن! سخت ترین روزهای عمرم داره سپری میشه. دارم حساب می کنم ببینم، کل وجودم چند می ارزه؟!!

 

 

 ضایع نامه

 

اصولا و اساسا بهترین فرد برای تشخیص حقیقت باید قاضی ها باشن، اما ...

در پاره ای اوقات قاضی ها خیلی با مرام و با معرفت هستن! یعنی اند مرام و معرفت هستن و هوای رفقا رو دارن!! یعنی کاری نمی کنن که اونا ناراحت بشن!! اینجور قاضیا آدمای اخلاق مداری هستن و بر اساس اصول اخلاقی و مرامی، حق و حقوق دوستان رو به هر چیز دیگه ای ترجیح میدن!

شعار اینجور آدما اینه: دادگاه رسمی است، متهم هر کی هست باشه فقط دوستم نباشه!

 

گاهی هم قضات سرشون تو حساب کتابه و مو رو از ماست میکشن بیرون! معمولا در محضر اینجور قضات خیلی تصادفی و اتفاقی! رای دادگاه همیشه به نفع آدمای پولدار میشه و آدمای فقیر و بدبخت متهم میشن!!

شعار اینجور قاضیا اینه:  دادگاه رسمی است، اونی که تراول چک نداره متهم است!

 

در بعضی مواقع هم قضات خیلی احترام شخصیت افراد رو دارن و آدمای مبادی آدابی هستن! بنابراین هر چی پست و مقام کسی بالاتر باشه، شخصیتش هم به همون اندازه بالاست و پر واضح و نگفته پیداست که به همون نسبت هم حق با اونه!

شعار اینجور قاضیا اینه: دادگاه رسمی است، متهم که نمیتونه وزیر و وکیل و مدیر باشه!

 

بنابراین با این جور قاضی ها، شما فکر می کنید هیچ حقیقتی پشت ابر می مونه؟!!

 

 

 چت

A: همه مون هر شب شاعریم! اصلا میدونی شعر چیه؟! شعر دنیای دست نیافتنی هر کسیه. دنیایی که چون بهش نمیرسه تو ذهنش تصور و تجسم میکنه و به صورت شعر از ذهنش خارج میشه. برای همین عشق و محبت و صداقت و پاکی فقط تو شعرها پیدا میشه!!

B: برایم از شعر نگو، از شاعر بگو.

A: شاعر کسیه که آرزویی بر دل و قلمی بر کف داره!

B: من هیچ آرزویی ندارم.

A: اینی که میگی فقط یه شعاره!

B: دنیای تحقیر شده برای ارزوهای من کوچک است.

A: بهتره کمی فراتر از شعارها صحبت کنیم.

B: امشب میخواهم شعار بدهم.

A: شعار بده! اما با شعار هیچ شعری حقیقت پیدا نمیکنه. شعرا شعارهای خوبی میگن اما هیچکدومشون برای سعادت بشر نسخه ای ندادن. شعر برای نزیین روزگاره. زر ورقی میمونه که روزگار رو میشه با اون به خورد مردم داد. مخدری میمونه که ما رو از شرایطمون دور میکنه.

B: حقیقتی در پس دنیای واقعی ندیدم. بگذار در شعرهایم په حقیقت مورد دلخواهم برسم. ضمنا من پیغمبر امت نیستم که بخواهم نسخه ای بپیچم!

A: بودن تو حقیقته! روز و شب حقیقته! کسایی که دور و ورت حرکت می کنن حقیقت دارن. اما هیچکدومشون حقیقت نیستن!

B: شاعری شوریده که تاسحر شعر میبافد و سحر همه شعرهایش را به باران آب می‌بخشد.

A: من از نقش حقیقت های حلق آویز می ترسم. اگه خوب نگاه کنیم حقیقتی در این دنیا وجود نداره! همه چیز نمایی از حقیقت است! حقیقت بی ارزش ترین متای این دنیاست که به سمن بخس می خرن و می فروشنش. چند تا حقیقت میخوای برات بگیرم؟! چند کیلو؟!! چند متر؟!!! ... مضحک تر از حقیقت چیزی در دنیا وجود نداره! چون اکثر آدما دنبالش هستن، اما به محضی که بهش میرسن، پنهانش میکنن! دفنش می کنن!

B: من چیزی جز حقیقت نمیبینم، اما آنچه می بینم برای دیگران افسانه است.

A: اگر چیزی جز حقیقت نمی بینی! یا حقیقت رو نشناختی، یا تعریفت از دیدن اشتباست!!

B: حقیقت را نمی‌شود دفن کرد.

A: پس لطفا چشماتو کمی بیشتر باز کن!

B: حقیقت را نمی‌شود دفن کرد، مصداق بیاور!

A: همین جمله تو بهترین مصداق دفن حقیقته!! ... اگه واقعا فکر میکنی حقیقت رو نمیشه دفن کرد، کافیه فقط یه خورده خاکی که رویش ایستادی رو کنار بزنی تا حقایق دفن شده ای رو ببینی که هنوز تاریخ مصرف دارن! هنوز نوی نو هستن. هنوز زرورق و پکشون کنده نشده. هنوز پلمپبشون باز نشده ... ما به دنبال حقیقت می گردیم، اما حقیقت خاکی است که هر روز زیر پاهامون لقد کوب میشه.حقیقت نگاهی است که هیچگاه دیده نمیشه. حقیقت اونقدر زیاده که بی ارزش ترین موجودیه دنیا شده! الان میتونی یه گونی بندازی روی دوشت و راه بیافتی تو کوچه و پس کوچه، از تو جوبها حقیقت جمع کنی! شاید یه روزی تقی به توقی خورد و قیمتی پیدا کرد و فروختی و به زخم زندگیت زدی!!

B: ولی خودمونیم ها، اینکه حقیقت همیشه شیرین نیست، خودش مهمترین حقیقته.

A: وقتی پرده و نقاب از روی دنیا و ما فیها برداشته بشه، چهره کریه و عذاب آوری پیدا میکنه! دوست ندارم هیچ حقیقتی را ببینم.

B: چشمهایت را به روی حقیقت نبند. چه قدر ترسو و بزدل؟! ... من کریه و بی پرده را ترجیح می‌دهم تا زیبا و با نقاب.

A: من دوست دارم حقیقتم را خودم بسازم! حتی در دنیای کوچک تک نفره شعرهایم.

B: پس خدایت را بر تاقچه بگذار تا خاک بخورد.

A: حقیقتی که هست، مرا آرامش نمی دهد، براز حقیقتی که نیست آرامم کند.

B: بنا نیست حقیقت ارامش بدهد. حقیقت ارامشت را بر هم میزند. عاشقت میکند، شیدا می شوی.

A: رنگ سیاه آسمان غبار آلودم، زندگیم را هم سیاه کرده. در این سیاهی هیچی دیده نمیشه. چه برسه به حقیقت!

B: از خودت شروع کن. بزار یه فرقی بین تو و دیوار باشه!

A: بین من و دیوار فرق هست! اون حقیقته. اون همونیه که هست. اما من حقیقت نیستم. چه فرقی بزرگتر از این؟! بنابراین بزار منم دیوار باشم.

B: حقیقت تویی.

A: من هیچ حقیقتی جز کتمان حقیقت نیستم و براستی که بزرگترین حقیقت من، همانا دفن حقیقته و به جز این حقیقتی در من وجود نداره!

 

 

 عکس هفته

به چشمان خود اطمینان نکنید! حقیقت اون چیزی نیست که دیده میشه!

 

 

 

حقیقت این است که تمام خطوط افقی تصویر فوق با هم موازی هستن، اما ... !!

 

 

 شعر

من از رگبار هذیان در تب پاییز می‌ترسم / از این اسطوره‌های از تهی لبریز می‌ترسم

به شب تندیس‌هایی دیدم از تاریخ شرم آگین / به صبح از خوابگرد روح وهم‌انگیز می‌ترسم

برایم آن قدر از گزمه‌های شهر شب گفتند / کز این همسایگان، از سایه خود نیز می‌ترسم

حقیقت واژه تلخیست در قاموس ناپاکان / من از نقش حقیقت‌های حلق‌آویز می‌ترسم

نمی‌ترسند از ما و من، این تاراجگر مردم / به تاراج آمدند این ناکسان، برخیز می‌ترسم

«آرش نصیری»

 

 

 اس ام اس

حقیقت را همانطور که هست بپذیر. «شکسپیر»

دنیا گلی است که گلبرگ هایش خیالی و خارهایش حقیقی است.

3ـ تو که تو یه لیوان چایی اینقدر شکر میریزی، چه جوری میخوای با حقیقت کنار بیای؟!

4ـ اگر کسی می گوید برای تو می میرد دروغ می گوید، حقیقت را کسی می گوید که برای تو زنده است.

5ـ «مرگ» به «زندگی» گفت: تو چرا واسه همه دوست داشتنی هستی و همه دوست دارن با تو باشن، ولی من واسه هیشکی ارزش ندارم؟! «زندگی» بهش گفت: چون تو یه حقیقتی و من یه دروغ!

/ 25 نظر / 149 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

برايم آن قدر از گزمه‌هاي شهر شب گفتند / كز اين همسايگان، از سايه خود نيز مي‌ترسم در مورد چاردیواری که .... من هنوز موندم این آدمی که واسه نوشتن قیمت می ذاره .. واسه آدم قیمت می ذاره اگر یک روز بخواد قیمت خودش را تعیین کنه .....!!!!! اصلا می ارزه در موردش حرف زد

کتاب سپيد

سلام...حرفهایم را شوخی نگیر..وقتی از برگشتن و نوشتن و سردرد حرف زدم لبخند کج زدی؟ نگو نه که دروغگو دشمن خداست...آمده ام بنویسم...می دانی دلم از زندگی پر است انگار..از این دور باطل و تکرار بی حاصل ... از روزگاری که از 20 هزار تومن بودن بخشی از وجودت شکایت می کنی و من... من از نگاههای تهی آدمهایی که گم شده اند...چنان در خیال پول و قدرت غرقند که به هر چه می بینند چنگ می زنند.... دیروز ..دیروز چه؟ تعریف کنم؟ این روزها امروز و دیروز ندارد...هر روز اتفاقی تازه..دردسری تازه از آدمهایی که می خواهند قدرتشان را به اطرافیانشان اثبات کنند.... باور می کنی حسین می خواهم بازنشسته شوم..نخند...خسته ام...نه از کار که از حضور این آشفتگان زندگی....و هیچ چیز این خستگی را نمی کشد....از این اسطورههای از تهی لبریز می ترسم....-دنباله دارد

کتاب سپيد

دنباله- از حقیقت نگو که پیچیده در نقابی است نه زیبا نه زشت..نقابی که به هیچش می برد ...نه تلخ نه شیرین...نا پدید ... انگار که از اول نبوده ... حقیقت چیست و کجاست ...مرز میان حقیقت و دروغ چیست ....حقیقت کتمان حقیقت ؟....بحث خواهیم کرد اگر خدایمان بخواهد....اما تو فکر نکن با آمدن و رفتن و آپدیت های متوالی یادم رفته که گفته بودی از مدینه فاضله ات برایمان می نویسی....واقعا نوشته ای که می خواهی آنجا – همانجا که می دانی- چگونه باشد و چگونه نباشد....قدمی بزرگ به سوی سعادت...شناسایی سعادت.... حتی اگر برایمان ننوشتی این سوالم رو جواب بده ... در لیستی که برای بردن آماده کردی خودت هم بودی؟....مدتهاست فکر می کنم ریشه تمام مشکلات در وجود ماست...و شاید این حقیقتی است که ....و تبریک که می نویسی بیش ار هر زمان دیگری ...پس هستی....تا بعد

کتاب سپيد

برم داستان بلندت رو بخونم و بيام ....شايدم رفتم و نيومدم...

سجاد

حقيقت هميشه هست، هميشه هم درخشانه، فقط دنبال کسی مي گرده که بتونه به اين درخشش نگاه کنه و چشماشو نبنده ،اگر هم ديد و چشماشو بست ميره سراغ کسی بهتر از قبليه حقيقت دنبال کسی ميگرده که بتونه ببيندش و به بقيه هم بگه، حقيقت به دنبال پيغمبری می گرده ...

سجاد نوروزی

حقيقت کاذب آن چيزی است که به ما تحميل شده تا انديشه به مثابه کالا و انديشيدن چنان کنش اقتصادی نمود يابد. گريزی نيست.

امير

حقيقت چيزی است که روزنامه نگارها مينويسند ای نفس!

گمگشته

دوست بزرگوار درود... اول اومدم بگم من با وجودی که در همين پستتون دوم بودم مدال نقرم هنوز به دستم نرسيده... پس کی ارسالش می کنین؟!... دوم اينکه ما فرش قرمز می ندازيم زير پای تمام مخاطبينمون... شما کليک رنجه نمی کنید اظهار نظر بفرمايين... بنده سوگند ياد می کنم بر خلاف نگاشته های شما کلی قابل نقد و ایراد خیز باشه ها... بدرود

غزاله

سلام.حقيقت هميشه زيباست حتی اگه حلق آويزش کرده باشند.مصاحبهء جالب وهيجان انگيزی بود.لذت بردم.موفق باشيد.

آرش

سلام از اينکه شعرم را قابل دونستيد که بالای صفحه قشنگ تون بگذاريد سپاسگزارم آرش نصيری