امشب شب بی کسیه

آقایون! ... خانم‌ها! ... نمایندگان مجلس هم دوهفته رفتن مرخصی و آب از آب تکون نخورد! اما همین که ضایع نویس هوس کرد بره مرخصی، آسمون تپید!!

بهرحال از همه دوستانی که در این مدت اینقدر پیگیر بودن و از روشهای مختلف (اعم از مقابله به مثل، ایمیل، آفلاین، آنلاین، فکس، اس ام اس، تلگراف، تلفن و ...) سعی کردن، منو از مرخصی برگردونن! بسیار ممنون و سپاسگذارم!!

در مدتی که مرخصی بودم، یکی از دوستای قدیمیم، که سال 82 من رو با وبلاگنویسی آشنا کرد و باعث تولد «یادداشتهای ضایع» شد، دوباره به فضای لایتناهی و بی در و پیکر اینترنت برگشته و شروع به وب نویسی کرده! و اون کسی نیست جز سعید خلیفه‌پور!

سعید از دوستان دوران دبیرستانمه که سه سال آخر دبیرستان با هم همکلاس بودیم و روزهای خوش و فراموش نشدنی‌ای رو سپری کردیم.

من، سعید و یکی دیگه از دوستام به اسم «عابد» (که از وقتی که قاطی مرغا شده ازش بی خبریم!) در طول دوران دبیرستان «سه قلوهای به هم نچسبیده»! لقب گرفته بودیم و همیشه با هم بودیم. از فوتبال گرفته تا جیم زدنهای از کلاس و کل کل کردن و دعواها!!

کاش میشد برگشت به دوران دبیرستان. به سادگی و صداقتهای اون موقع. به فوتبال بازی کردنهای زنگ تفریح. به شیطنتهای سر کلاس. به کل کل کردن با معلمها و کم آوردنهاشون. به روزی که با محمدی، دبیر فیزیک دعوام شد. به روزی که دوچرخه ام رو از مدرسه دزدیدن. به روزایی که همش نگران نمره های زبانم بودم. به روزایی که با بختیاری، دبیر جبر و ریاضیات جدید بحث اجتماعی میکردم. به روزهایی که خجسته، دبیر ادبیات با طرز خاص نشستنش موجب خنده همه میشد. به روزی که سر کلاس خسروی تا تونستیم خندیدیم و اونم شاکی شد و سه تاییمون رو بیرون کرد. به روزایی که بچه ها به معلم آزمایشگاه میگفتن پیاز، به روزی که کلاس کنکور رو دو دره کردیم و برای دیدن بازی ایران و استرالیا از صبح رفتیم استادیوم! و ...

هیچوقت نمیشه از دوران دبیرستان یاد کرد و اسمی از «سلطانی»، ناظم همیشه با جذبه مدرسه نیاورد. خدا رحمتش کنه. خیلیم رحمتش کنه! آخه برای ما مظهر منطق و ادب بود. من هنوزم که سالهای زیادی از اون دوران گذشته، تحت تاثیر رفتار و کردار و گفتار اونم. آدم خوش قلبی که همیشه در ذهنم نماد یک انسان فوق العاده باشخصیت بود. آدمی که بهمون ثابت کرد چجوری میشه با بحث و منطق، حتی «برجعلی» و «رحیمی»، دو عنصر شرور کلاس رو هم، رام و آرام کرد و تحت کنترل درآورد!

سلطانی یکی از سه شخصیت تاثیرگذار در زندگیم بوده که بحث کردن و منطقی بودن رو بیش از همه از اون یاد گرفتم.

سطلانی تنها کسی بود که بعد از دیپلم، همچنان به دیدنش می رفتم و توی قلبم جایی برای خودش باز کرده بود. و روزی که خبر فوتش رو شنیدم، برام چه روز سختی بود ...

الان که خاطرات اون موقع رو مرور میکنم، تنها آرزوم برگشت به اون زمانه، چون همه چی به همون سادگی که دیده میشد، بود.

بگذریم ...

سعید دوست هنرمندیه که خاطرات اون دوران رو برام زنده میکنه. قبلا یه وبلاگ داشت. اما مدتی بی خیال وبلاگ نویسی شده بود و هرچی اصرار کردم، یه گوشش در بود و اون یکیش دروازه! تا اینکه چند روز پیش بالاخره سر عقل اومد و با چشم پوشی از وبلاگ قبلیش در پرشین بلاگ، وبلاگ جدیدش رو در بلاگفا براه انداخت و دوباره شروع به نوشتن کرد.

سعید دوست خوش ذوقیه که شعرها و نوشته های قشنگی داره. برای اینکه شما هم صحبت منو تایید کنین، چند تا از نوشته هاشو در ادامه میارم.

 

.............................................................................

 

صحبت از حوا که شد،

آدم شدم

 

.............................................................................

 

هرگاه که آسمان ابریست،

یاد تو در دلم آفتابی می‌شود

 

.............................................................................

 

تمام سهمم از زمین،

                     یک آسمان هیچ است ...

                                                  همین ...

 

 .............................................................................

 

از بس اسمت را سکوت کردم،

                               گوش دلم کر شد

 

 

.............................................................................

 

شکایتت را به آسمان بردم،

                               باران آمد ...

 

.............................................................................

 

غریبه، واسه چی رنگت پریده

کی از روی لبات لبخندو چیده

زبـونـم لال، زبـونـم لال شکلت

شـده مـثل خـداحـافظ شنیده

 

 

 

.............................................................................

 

و این هم یکی از شعرهای سعید که در آلبوم «عاشقی هرکی هرکی شد»، توسط «خشایار اعتمادی» خونده شده و شما میتونید از اینجا شنونده اون باشید.

 

امشب شب بی کسیه

یکی به دادم برسه

تنهاترین مرد زمین

امشب به آخر میرسه

 

امشب شب تنهاییه

سر روی زانوم میزارم

آخه تو اینجا نیستی و

غزل غزل گریه دارم

 

غصه نشسته رو دلم

هنوز برای شونه هات

ارزش اشکو قائلم

 

ترک ترک دلم شکست

کسی به دادم نرسید

گریه های تنهایی‌مو

هیشکی به جز خودم ندید

 

از هم دیگه جدا شدیم

به راه و رسم زندگی

بودن تو یه لحظه بود

رفتن تو همیشگی

 

حرفی نزن، چیزی نگو

فقط بزار گریه کنم

میخوام با بارون چشام

فاصله رو پر بکنم

/ 15 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرجان

سلام. من يه دفه اومدم اينجا دیدم نوشته: بدون هيچ دليلی تعطيله. حالا يه مسافرت رفتن که ديگه تعطيل کردن وبلاگ نداره . شعرهای دوستتون هم خیلی قشنگن. الآن میرم وبلاگشو می خونم.

دختر بابايی

سلامممممممممم :) اوووووووووووووه! بابا يعنی ما هممون اينقده سعی کرديم تو رو از مرخصی برگردونيم؟! ايول! بابا مهمممم! يعنی تو حقيقتن خودت فک ميکنی منطقی هستی؟! يعنی منطقی بودنو از اون خدا بيامرز ياد گرفتی بعدش الان تازه اينی؟!! روزای خوش دبيرستان.. آی ميفهممت!

قاقاليلی

به به.خوش اومدين هم شما هم آقای خليفه پور.

روح الله

سلام . بابا . کجائی ؟ من هم مثل اين آقا سعيد وبلاگم رو دوباره راه انداختم . از قضا من هم با يه اسم و عنوان جديد و باز هم از قضا تر در همين بلاگفای شريف . تو خوبی ؟

امير

اقا ما نخوايم ضايع برگرده کيو بايد ببينيم واقعا اسم اين ارزل عوباشی که گفتند تو برگرد را بده من برم به عنوان جنايتکار جنگی به دار مکافات بياوزيمشون

حنيف

اين امير بد نمی گه ها...

هانيه

سلاممم... اولاْ شما کی دو هفته مرخصی رفته بودی فقط؟؟!! زمان برای شما فشرده‌ست؟!... ثانياْ رفتيم بلاگ دوستتون هم ديديم، ماشاا... مثل خودتون با استعدادن!... آهان راستی، خوش برگشتی!

موسي

ايول. عقب نشينی ارتش اسرائيل و بازگشت جنابعالی به اين مکان ضايع را تبريک می گم. ايشالا که هميشه شاد و شنگول باشی. در ضمن چرا نيومده به خودت بد و بيراه می کی و خودت رو تا سطح نماينده های مجلس پايين مياری ؟! نکن اين کار رو ! حيف تو نيست ؟!

. . . ...

بنت الهدی صدر

پس برگشتيد ... خدا به اين آقای خليفه پور قوت بده ... حمله ی ضربتی رو يه تنه انجام داده اشعار زيبايی دارن دوستتون يا علی