زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است

 سلام

سلام! همان چیزهایی که هفته‌های پیش گفتم!

 

  ضایع نامه

تا اطلاع ثانوی هیچ نویسنده‌ای حق ندارد در مورد «سوسک» مطلبی بنویسد و هیچ کارکاتوریستی هم حق ندارد دراینباره طرحی بکشد! و اگر هم نوشت و کشید، حق ندارد از عبارت فرا زبانی و مرسوم «نه منه» استفاده کند! اگر نویسنده و کاریکاتوریستی توصیه‌های برادرانه ما را بکار نگرفت و مرتکب این جنایت نابخشودنی شد! حتما از خوابگاه سوسکها، یا همان هتل «اوین» سر در می آورد!!

دوست عزیزم و دبیر کل حزب لیبرالهای غیرت مدار و دیگر دوستان به جهت آشنایی بیشتر با مواضع نویسنده این وبلاگ در مورد تجمعات و اعتراضات دانشجویی اخیر پیرامون طنز و کاریکاتور روزنامه ایران، می توانند مطلب جنبش دانشجویی در مرخصی استعلاجی را بخوانند!

 

  چاردیواری

درست روزی که در خلوت خودت و خودت صحبت از تسکین و مسکن می کنی و می نویسی: «هر آدمی در شرایط خاصی به شدت نیازمند یک مسکن یا مخدر است. نیازمند تسکین و تخدیری که بین او و دنیایی که در آن زندگی می‌کند، فاصله بیندازد. تا در دنیای دیگری تجدید قوا کرده و رویین تن شده و به دنیای خود بازگردد ... به نظرم بهترین، موثرترین و بی‌خطرترین مسکن و مخدر «نوشتن» است. وقتی شروع به نوشتن می کنی آنقدر غرق در موضوع نوشته‌ات می شوی که نه گذران زمان را درمی‌یابی و نه آنچه در این گذر زمان بر تو می رود.»

درست در چنین روزی اتفاقی همه معادلات ذهنت را شخم می‌زند و بدون هیچ تخدیر و تسکینی، همان دنیایی که در آن زندگی می‌کنی را معطر و دوست داشتنی می‌کند. طوری که آنقدر سرمستش می‌شوی که موضوع هر نوشته‌ای را هم از یاد می‌بری و آزاد از قید و بند هر کلمه و حرفی، کل وجودت، لبریز می‌شود از حس بودن.

روزگار غریبی است! آنقدر غریب که یک روز، هم می‌تواند از تلخ‌ترین روزهای عمرت باشد و هم شیرین‌ترینش! به یادماندنی‌ترین و فراموش‌نشدنی‌ترینش ... روزی که در پایانش سلول سلول وجودت ایمان و اطمینان می آورد به اینکه:

زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است         گر در آن دوست نباشد، همه درها بسته است

 

  عکس هفته

   

 

 شعر

شاعر این شعر را نمی‌شناسم، اگر کسی به من بگوید بینهایت خوشحال می‌شوم.

 یک روز رسد غمی به اندازه کوه             یک روز رسد نشاط به اندازه دشت

افسانه زندگی چنین است عزیز            در سایه کوه باید از دشت گذشت  

 

 اس ام اس

1. A lucky star fell on the earth last night. It asked me: what you wanted? A million dollars or a great friend? I piched a million dollars because I already have you.

2. To love someone means to see them az god intended them …

3. Do you know that the three most difficult things to say are: I love you, sorry and help me?

4. god gave U 2 legs, 2 hands, 2 eyes, 2 ears … why he gave U only 1 heart? Because he gave the other one to someone to find it for ever.

5. Some love 1, some love 2 … I love 1, I love you

6. if 100% of people love you, I am one of them. If 99% of people don’t love you, I'm at 1% that love you. If 100% of people don't love you, surely I have died.

7. The people thing sky is blue. But I thing sky is black, because I see sky in your eyes.

8. A  B  C  D  E  F  G  H  I  J  K  L  M  N  O  P  Q  R  S  T … V  W  X  Y  Z  ……….. Oh! Where is U?! It is in my heart.

9. The life without love, like is fifty without five.

10. If you found yourself in a closed area, don’t worry. If it was a dark room, don’t be afraid. If the walls were bloody, never scare. Because you are in my heart.

/ 25 نظر / 65 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Behrouz

It was nice, I really enjoyed... good Luck my friend

مرجان

سلام. آقا اين دفعه خيلی عشقولانه بود. خيلی خوب بود. دستتون درد نکنه. مخصوصاْ‌ اون اس ام اس ها و اون عکسی که زدين که دیگه محشر بود.

سامـان

اصولاً وقتی یه وبلاگی رو پیدا می‌کنم که عنوانهاش چشمم رو می‌گیره، مث خوره همهٔ پستاش رو می‌خونم؛ یا لااقل تمام پستهای صفحهٔ آخرش رو (نه فقط پست آخرش رو)؛ مثل همین دیشب که این شب‌نویس من رو تا ساعت سه صبح بیدار نگه داشت!؟ اما الان خیلی هول‌هولکی اومدم اینجا. نظرت دربارهٔ قیامت در وبلاگ دادگاه‌رسمی من رو اینجا کشید. برای بقیه ننوشتم چون فکر کردم حمل بر خودستایی می‌شه، اما نظر تو با بقیه تفاوت عمده‌ای داشت. برای همین گفتم برات بنویسم تا نظرت رو برای من هم بگی. اون داستانی رو که متهم ازش می‌گه داستان زیره: http://b-saman.blogfa.com/cat-7.aspx دوست داشتی بخون و نظرت بنویس.

هانيه

چه اس‌ام‌اس‌های پروانه‌ای‌ای!!

Tala

موفق باشيد واميدوار

مدير

آقا درود عرض شد. بسيار از اين چند ده دقيقه ای که در اين يادداشتهای شما غوطه ور بودم لذت بردم. چقدر زيبا مينگاری حسين جان. احساس عجيبی به من ميگويد اين حسين قوامی را ميشناسم. شايد در ؛خرداد؛ يا ؛جامعه؛ تو را ديده باشم. همينطور است؟ به هر حال ديدارت در محيط آلاچيق ما موجبات خرسندی بيشتر را فراهم خواهد ساخت. چشم به راهيم عمو حسين بدرود

مريم مهتدی

اين قسمت چهاديواری خيلی خوب بود.عکس هم فوق العاده...به هر حال فصل بهاره ديگه....مفهومه چی ميگم ديگه نه؟!

ليلا

سلام گمان مي كنم شاعر اين شعر مجتبي كاشاني باشد...