اشعاری به مناسبت ماه مبارک رمضان

مولوی » دیوان شمس » ترجیعات

ماه رمضان آمد ای یار قمر سیما

بربند سر سفره بگشای ره بالا

ای یاوهٔ هر جایی وقتست که بازآیی

بنگر سوی حلوایی تا کی طلبی حلوا

یک دیدن حلوایی زانسان کندت شیرین

که شهد ترا گوید: «خاک توم ای مولا»

مرغت ز خور و هیضه مانده‌ست در این بیضه

بیرون شو ازین بیضه تا باز شود پرها

بر یاد لب دلبر خشکست لب مهتر

خوش با شکم خالی می‌نالد چون سرنا

خالی شو و خالی به لب بر لب نابی نه

چون نی زدمش پر شو وانگاه شکر می‌خا

بادی که زند بر نی قندست درو مضمر

وان مریم نی زان دم حامل شده حلویا

گر توبه ز نان کردی آخر چه زیان کردی

کو سفرهٔ نان‌افزا کو دلبر جان افزا

از درد به صاف آییم وز صاف به قاف آییم

کز قاف صیام ای جان عصفور شود عنقا

صفرای صیام ارچه سودای سر افزاید

لیکن ز چنین سودا یابند ید بیضا

هر سال نه جوها را می پاک کند از گل

تا آب روان گردد تا کشت شود خضرا

بر جوی کنان تو هم ایثار کن این نان را

تا آب حیات آید تا زنده شود اجزا

ای مستمع این دم را غریدن سیلی دان

می‌غرد و می‌خواند جان را بسوی دریا

سرنامهٔ تو ماها هفتاد و دو دفتر شد

وان زهرهٔ حاسد را هفتاد و دو دف تر شد

بستیم در دوزخ یعنی طمع خوردن

بگشای در جنت یعنی که دل روشن

بس خدمت خیر کردی بس کاه و جوش بردی

در خدمت عیسی هم باید مددی کردن

گر خر نبدی آخر کی مسکن ما بودی

گردون کشدی ما را بر دیده و بر گردن

آن گنده بغل ما را سر زیر بغل دارد

کینه بکشیم آخر زان کوردل کودن

تا سفره و نان بینی کی جان و جهان بینی

رو جان و جهان را جو ای جان و جهان من

اینها همه رفت ای جان بنگر سوی محتاجان

بی‌برگ شدیم آخر چون گل زدی و بهمن

سیریم ازین خرمن زین گندم و زین ارزن

بی‌سنبله و میزان ای ماه تو کن خرمن

ماییم چو فراشان بگرفته طناب دل

تا خیمه زنیم امشب بر نرگس و بر سوسن

تا چند ازین کو کو چون فاختهٔ ره‌جو

می‌درد این عالم از شاهد سیمین تن

هر شاهد چون ماهی ره‌زن شده بر راهی

هر یک چو شهنشاهی هر یک ز دگر احسن

جان‌بخش و مترس ای جان بر بخل مچفس ای جان

مصباح فزون سوزی افزون دهدت روغن

شاهی و معالی جو خوش لست ابالی گو

از شیر بگیر این خو مردی نهٔ آخر زن

پا در ره پرخون نه رخ بر رخ مجنون نه

شمشیر وغا برکش کآمیخت اسد برکن

ای مطرب طوطی خو ترجیع سوم برگو

تا روح روان گردد چون آب روان در جو

ای عیسی بگذشته خوش از فلک آتش

از چرخ فرو کن سر ما را سوی بالا کش

با خاک یکی بودم ز اقدام همی سودم

چون یک صفتم دادی شد خاک مرا مفرش

یک سرمه کشیدستی جان را تو درین پستی

کش چشم چو دریا شد هرچند که بود اخفش

بی‌مستی آن ساغر مستست دل و لاغر

بی‌سرمهٔ آن قیصر هر چشم بود اعمش

در بیشهٔ شیران رو تا صید کنی آهو

در مجلس سلطان رو وز بادهٔ سلطان چش

هر سوی یکی ساقی با بادهٔ راواقی

هر گوشه یکی مطرب شیرین ذقن و مه‌وش

از یار همی پرسی که عیدی و یا عرسی

یارب ز کجا داری این دبدبه و این کش

در شش جهة عالم آن شیر کجا گنجد

آن پنجهٔ شیرانه بیرون بود از هر شش

خورشید بسوزاند مه نیز کند خشکی

از وش علیهم دان این شعشعه و این رش

نوری که ذوق او جان مست ابد ماند

اندر نرسد وا خورشید تو در گردش

چون غرقم چون گویم اکنون صفت جیحون

تا بود سرم بیرون می‌گفت لبم خوش خوش

تا تو نشوی ماهی این شط نکند غرقت

جز گلبن اخضر را ره نیست درین مرعش

شرحی که بگفت این را آن خسرو بی‌همتا

چون گویی و چون جویی لا یکتب و لا ینقش

آن دل که ترا دارد هست از دو جهان افزون

هم لیلی و هم مجنون باشند ازو مجنون

 

 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات

درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند

جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند

حریف مجلس ما خود همیشه دل می‌برد

علی الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند

کسان که در رمضان چنگ می‌شکستندی

نسیم گل بشنیدند و توبه بشکستند

بساط سبزه لگدکوب شد به پای نشاط

ز بس که عارف و عامی به رقص برجستند

دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را

که مدتی ببریدند و بازپیوستند

به در نمی‌رود از خانگه یکی هشیار

که پیش شحنه بگوید که صوفیان مستند

یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست

که سروهای چمن پیش قامتش پستند

اگر جهان همه دشمن شود به دولت دوست

خبر ندارم از ایشان که در جهان هستند

مثال راکب دریاست حال کشته عشق

به ترک بار بگفتند و خویشتن رستند

به سرو گفت کسی میوه‌ای نمی‌آری

جواب داد که آزادگان تهی دستند

به راه عقل برفتند سعدیا بسیار

که ره به عالم دیوانگان ندانستند

 

 

سعدی » مواعظ » قصاید

برگ تحویل می‌کند رمضان

بار تودیع بر دل اخوان

یار نادیده سیر، زود برفت

دیر ننشست نازنین مهمان

غادر الحب صحبةالاحباب

فارق‌الخل عشرة الخلان

ماه فرخنده، روی برپیچید

و علک السلام یا رمضان

الوداع ای زمان طاعت و خیر

مجلس ذکر و محفل قرآن

مهر فرمان ایزدی بر لب

نفس در بند و دیو در زندان

تا دگر روزه با جهان آید

بس بگردد به گونه گونه جهان

بلبلی زار زار می‌نالید

بر فراق بهار وقت خزان

گفتم انده مبر که بازآید

روز نوروز و لاله و ریحان

گفت ترسم بقا وفا نکند

ورنه هر سال گل دمد بستان

روز بسیار و عید خواهد بود

تیر ماه و بهار و تابستان

تا که در منزل حیات بود

سال دیگر که در غریبستان

خاک چندان از آدمی بخورد

که شود خاک و آدمی یکسان

هردم از روزگار ما جزویست

که گذر می‌کند چو برق یمان

کوه اگر جزو جزو برگیرند

متلاشی شود به دور زمان

تاقیامت که دیگر آب حیات

بازگردد به جوی رفته روان

یارب آن دم که دم فرو بندد

ملک الموت واقف شیطان

کار جان پیش اهل دل سهلست

تو نگه دار جوهر ایمان

 

 

عطار » دیوان اشعار » قصاید

مکن مدار برای من ای پسر روزه

که کرد عارض سیمین تو چو زر روزه

ز ماه روزه چو کاهی شد ای پسر ماهت

چگونه ماهی، ماهی بود به سر روزه

تو را چو از شکرت بوی شیر می‌آید

سپید شد شکرت همچو شیر در روزه

ز لعل پر نمکت بوی خون همی‌آید

گشاده‌ای تو به خون دلی مگر روزه

ز روزه تا تو لب چون شکر فروبستی

لبم گشاد به خونابهٔ جگر روزه

ز بس که جست بصر چون هلال روی تو را

تباه کرد به خون مردم بصر روزه

دل از فراق تو در روزهٔ وصال بماند

به جان تو که بنگشاد او دگر روزه

اگر سال کنم بوسه‌ای جواب دهی

که بی‌شکی برود حالی از شکر روزه

وگر به شب طلبم بوسه‌ای بگویی روز

که کس نداشت بدین شام تا سحر روزه

چو من ز عشق تو بیمار و زار مانده اسیر

بیار بوسه و بیمار گو بخور روزه

چو جان رنج کش من ز هجر در سفر است

رواست گر بگشاید درین سفر روزه

اگرچه من نگشایم ولیک بگشاید

به یک شکر ز لب خوب دادگر روزه

خدایگان فلک قدر آنکه هر رمضان

ز خوان او بگشاده است قرص خور روزه

سه ماه روزه گرفت و ز نور روزه او

مدام در دو جهان گشت نامور روزه

ز بهر روزه شه نه سپر جشنی ساخت

که بو که شه بگشاید بدین قدر روزه

فرشتگان که ز شوق خدای می‌دارند

میان عرش معظم ز خواب و خور روزه

اگرچه صایم دهرند لیک بگشایند

موافقت را با شاه پر هنر روزه

کسی که روزه گرفته است از شفاعت او

اگر ز هیچ شماری توان شمر روزه

اگرچه خشک‌لب افتاد بحر و بر امروز

ز ابر دست تو بگشاد بحر و بر روزه

حسام گوهریت لب ببست و نگشاید

مگر به خون دلم خصم بد گهر روزه

چو بام فتح گشادی ز چتر لعل گشاد

همای چتر تو از دامن ظفر روزه

کسی که سرکشد از طاعت تو یک سر موی

هبا شمر تو نماز وی و هدر روزه

خدایگانا شعر لطیف را عطار

ردیف کرد به مدح تو سر به سر روزه

منم که ختم سخن بر من است و زهره کراست

که صد سخن بگشاید بدیهه بر روزه

همیشه تا شب و روز است عید روزی باد

هزار عیدت و عیدیت باد هر روزه

  

 

منوچهری «دیوان اشعار» قصاید و قطعات

ماه رمضان رفت و مرا رفتن او به

عید رمضان آمد، المنه لله

آنکس که بود آمدنی آمده بهتر

و آنکس که بود رفتنی او رفته بده به

برآمدن عید و برون رفتن روزه

ساقی بدهم باده، بر باغ و به سبزه

من روزه بدین سرخ‌ترین آب گشایم

زان سرخ‌ترین آب رهی را ده و مسته

برنه به کف دستیم آن جام چو کوثر

جام دگر آور، به کف دست دگر نه

من می نخورم، تا نبود بر دو کفم جام

یا ساتگنی بر سر خوانم ننهی سه

چون می بدهی، نوش همی‌گوی و همی‌باش

چون می بخورم، جام همی‌گیر و همی‌جه

ور جهد کند خواجه و گوید نخورم می

با جان و سر سلطان سوگندش همی‌ده

ور خواجهٔ اعظم قدحی کهتر خواهد

حقا که میش مه دهی و هم قدحش مه

بر بار خدای رؤسا خواجه محمد

کهتر بر او مهتر و مهتر بر او که

تایید خدایی به تن او متنزل

اقبال سمائی به رخ او متوجه

پاکیزه‌لقایی که ز بس حکمت و جودش

«الحکمة و الجود سری مفتخرا به»

آراسته خورشید چنان ز ابر نتابد

کز دو رخ او تابد یزدانی فره

دو ساعد او چون دو درختست مبارک

انگشت بر او: شاخ و بر و جود فواکه

بدخو شود از عشرت او سخت نکوخو

عاقل شود از عادت او سخت موله

پرویز ملک چون سخن خوب شنیدی

آن را که سخن گفتی، گفتیش که هان زه!

پرویز گر ایدون که در ایام تو بودی

بودی همه الفاظ ترا جمله مزهزه

زیرا که حدیث تو به ده راه نماید

گفتار جز از تو نبرد راه سوی ده

اندر چله جهل، کمالت شکند تیر

واندر گلوی آز، نوالت فکند زه

کوچک دو کفت، مه زد و دریای بزرگست

بسیار نزارست مه از مردم فربه

از منفعت دریا و ز مردم دریا

بسیار که و پیش خرد منفعتش مه

نام خرد و فهم نکو ما ز تو بردیم

انگور ز انگور برد رنگ و به از به

مکره به گه بخل تو باشی و نه مطواع

مطواع گه جود تو باشی و نه مکره

من بنده که نزدیک تو شعر آرم، باشم

آسیمه سر و ساده دل و خیره و واله

از بی‌ادبی باشد و از پست مقامی

سجع متنبی گفتن، پیش متفقه

ای خواجهٔ فرخنده، ار ایدون که نیامد

این شعر تو نیکوتر از آن روز دوشنبه

معذور همی‌دار که این بار دگر من

شعریت بیارم که بود صد ره از ین به

تا راه توان یافت به دریا ز ستاره

تا دور توان گشت به توشه ز مهامه

بختت ازلی باد و بقایت ابدی باد

ایزد مرساناد به روی تو مکاره

 

  

انوری » دیوان اشعار » قصاید

سایه افکند مه روزه و روز تحویل

روز مسعود مبارک مه میمون جلیل

سایه‌ای نه که شود از رخ خورشید خجل

سایه‌ای نه که بود بر در خورشید ذلیل

سایه‌ای کز مدد مد سوادش دادست

دست کحال قضا دیدهٔ دین را تکحیل

سایه‌ای کز طرف دامن فضلش دارند

دوش خورشید ردا تارک گردون اکلیل

هر دو فرخنده و میمون و مبارک بادند

چه مه روزه و دیگر چه و روز تحویل

برکه بر ناصر دین صاحب عادل که خدای

همه چیزیش بدادست مگر عیب و عدیل

ثانی سایهٔ یزدان که به عالی عتبه‌اش

نور خورشید قدم می‌ننهد بی‌تقبیل

ای صلاحیت عالم را کلک تو ضمان

رزق ذریت آدم را کف تو کفیل

سایهٔ عدل تو واصل به وجود و به عدم

منهی حزم تو آگه ز کثیر و ز قلیل

نه سر امر تو در پیش ز شرم تغییر

نه رخ رای تو بی‌رنگ ز ننگ تبدیل

حیز حزم تو چونان به اصابت مملوست

که درو همچو خلا گنج نیابد تعطیل

جامهٔ جاه ترا نقش همی بست قضا

واسمان جامهٔ خودرنگ همی‌کرد به نیل

به سر عجز رسد عون تو بی‌هیچ نشان

به دم جور رسد عدل تو بی‌هیچ دلیل

خطبه بر مسرع حکم تو کند باد خفیف

خوشه از خرمن علم تو چند خاک ثقیل

خجلت حلم تو دادست زمین را تسکین

غیرت حکم تو دادست زمان را تعجیل

کوه اگر حلم ترا نام برد بی‌تعظیم

ابر اگر دست ترا یاد کند بی‌تبجیل

کوه را زلزله چون کیک فتد در پاژه

ابر را صاعقه چون سنگ فتد در قندیل

قبض ارواح کند تف سموم سخطت

بی‌جواز اجل و واسطهٔ عزرائیل

نشر اموات کند صوت صریر قلمت

فارغ از مشغلهٔ صور و دم اسرافیل

چون زمین را شرف مولد تو حاصل شد

آسمان راه نظیرت بزد اندر تحصیل

خود وجود چو تویی بار دگر ممتنع است

ورنه نی فیض گسستست و نه فیاض بخیل

ای شده عرصهٔ کون از پی جاه تو عریض

وز پی مدت عمر تو ابد گشته طویل

خصم اگر در پی دیوار حسد لافی زد

زان سعایت چه ترا، کم مکن از سعی جمیل

اصطناع تو دهد روشنی کار خدم

نور اجرام دهد تابش خورشید صقیل

خواب خرگوش بداندیش تو خوش چندانست

کابن سیرین قضا دم نزند از تاویل

مومیایی همه دانند کرا خرج شود

هر کجا پشه به پهلو زدن آید با پیل

انتقام تو نه آن اخگر اخترسوزست

که در امعای شترمرغ پذیرد تحلیل

کبش مغرور چراگاه بهشت است هنوز

باش تا داغ فنا برنهدش اسماعیل

مسند تست بحق بارز مجموع وجود

وین دگرها همه ترقین عدم را تفصیل

تا توانند که در تربیت روح نهند

آب حیوان را بر آتش دوزخ تفضیل

باد تاثیر حوادث به اضافت با تو

آب دریا و کلیم آتش نمرود و خلیل

حاسدانت ز نوایب همه با هایاهای

گوش پر ولولهٔ طبل ولی طبل رحیل

در ممالک اثرت فتنه نشان شهر به شهر

در مسالک ظفرت بدرقه رو میل به میل

 

 

انوری » دیوان اشعار » قصاید

مرحبا نو شدن و آمدن عید صیام

حبذا واسطهٔ عقد شهور و ایام

خرم و فرخ و میمون و مبارک بادا

بر خداوند من آن صدر کرم فخر کرام

مجد دین بوالحسن عمرانی آنکه به جود

کف دستش ید بیضا بنماید به غمام

آنکه فرش ببرد آب ز کار برجیس

وانکه سهمش ببرد رنگ ز روی بهرام

صاعد و هابط گردونش ببوسند رکاب

اشهب و ادهم گیتیش بخایند لگام

روضهٔ خلد بود مجلس انسش ز خواص

موقف حشر بوددرگه بارش ز عوام

دولتی دارد طفل و خردی دارد پیر

شرفی دارد خاص و کرمی دارد عام

در غناییست جهان از کرم او که زکوة

عامل از عجز همی طرح کند بر ایتام

هر کرا چرخ به تیغ سخطش کرد هلاک

نفخهٔ صور نشورش ندهد روز قیام

هر کرا از تف کینش عطشی دارد قضا

جگرش تر نکند چرخ جز از آب حسام

ای ترا گردش نه گنبد دوار مطیع

وی ترا خواجهٔ هفت اختر سیاره غلام

پایهٔ قدر و کمال تو برون از جنبش

مایهٔ حلم و وقار تو فزون از آرام

کند از رای مصیبت تو ملک فائده کسب

خواهد از قدر رفیع تو فلک مرتبه وام

تویی آن کس که کشیده است بر اوراق فلک

خطوات قلمت خط خطا بر احکام

مه ز دور فلکی زیر فلک راست چنانک

معنی مه ز کلام آمده در تحت کلام

نیست برتر ز کمال تو مقامی معلوم

بلی از پردهٔ ابداع برون نیست مقام

مستفاد نظر تست بقای ارواح

مستعار کرم تست نمای اجسام

دست تو حکم تو گشادست قضا بر شب و روز

داغ طوع تو نهادست قدر بر دد ودام

حکم بر طاق مراد تو نهادند افلاک

حزم در سلک رضای تو کشیدند اجرام

شرح رسم تو کند تیر چو بردارد کلک

یاد بزم تو خورد زهره چو بردارد جام

از پی کثرت خدام تو بخشنده قوی

نطفه را صورت انسی همه اندر ارحام

وز پی شرح اثرهای تو پوشند نفوس

جوف را کسوت اصوات همی در اوهام

مرغ در سایهٔ امن تو پرد گرد هوا

وحش از نعمت فیض تو چرد گردکنام

اگر از جود تو گیتی به مثل به دام نهد

طایر و واقع گیتیش درآیند به دام

هر کجا غاشیهٔ منهی پاس تو برند

باز در دوش کشد غاشیهٔ کبک و حمام

هر کجا حاشیهٔ مهدی عدل تو رسید

کشتگان را دیت از گرگ بخواهند اغنام

بر دوام تو دلیلست قوی عدل تو زانک

برنگردند ز هم تا به ابد عدل ودوام

امن را بازوی انصاف تو می‌بخشد زور

چرخ را رایض اقبال تو می‌دارد رام

چون همی بینم با پاس تو بر پنجم چرخ

تیغ مریخ ابد مانده در حبس نیام

در سخا خاصیتی داری وان خاصیت چیست

نعمت اندک و آفاق رهین انعام

چرخ را گو که بقدر کرمت هستی ده

پس از آن باز بیا وز تو درآموز اکرام

یک سؤالست مرا از تو خداوند و در آن

راستی نیستم اندر خور تهدید و ملام

نه که در حکم فلک ملک جهان آمد و بس

وان ندیدست که چندست و درو چیست حطام

گیرم امروز به تو داد چو شب را بدهی

بهر فردات جهان دگرش کو و کدام

ای فلک را به بقای تو تولای بزرگ

وی جهان را به وجود تو مباهات تمام

بنده رادر دو مه از تربیت دولت تو

کارهاشد همه با رونق و ترتیب و نظام

گشت در مجلس ارکان جهان از اعیان

تا که در خدمت درگاه تو شد از خدام

چون گران‌مایه شد از بس که ستاند تشریف

چون گران‌سایه شد از بس که نماید ابرام

ظاهر و باطنش احسان تو بگرفت چنانک

عرق از جود تو میزایدش اکنون ز مسام

عزم دارد که بجز نام تو هرگز نبرد

تا از او در همه آفاق نشان باشد و نام

گر جهان را ننماید به سخن سحر حلال

در مدیح تو برو عیش جهان باد حرام

نیز دربان کسش روی نبیند پس از این

نه به مداحی کان روی ندارد به سلام

مدتی بر در این وز پی آن سودا پخت

لاجرم ماند طمعهاش به آخر همه خام

دید در جنب تو امروز که هستند همه

رنگ حلوای سر کوی و گیاه لب بام

سخن صدق چه لذت دهد از سوز سماع

مثل راست چه قوت دهد از قوت لئام

تا زمام حدثان در کف دورست مقیم

تا عنان دوران در کف حکمست مدام

باد بر دست جنیبت‌کش فرمانت روان

فلک تیز عنان تا به ابد نرم لگام

دوستکام دو جهان بادی واندر دو جهان

دشمنی را مرساناد قضا بر تو به کام

آن مپیچاد مگر سوی مراد تو عنان

وان متاباد مگر سوی رضای تو زمام

محنت خصم تو چون دور فلک بی‌پایان

مدت عمر تو چون عمر ابد بی‌فرجام

بخت بیدار و همه کار مقیمت به مراد

عیش پدرام و همه میل مدامت به مدام

 

 

خواجوی کرمانی » غزلیات

رمضان آمد و شد کار صراحی از دست

بدرستی که دل نازک ساغر بشکست

من که جز باده نمی‌بود بدستم نفسی

دست گیرید که هست این نفسم باد بدست

آنکه بی مجلس مستان ننشستی یکدم

این زمان آمد و در مجلس تذکیر نشست

ماه نو چون ز لب بام بدیدم گفتم

ایدل از چنبر این ماه کجا خواهی جست

در قدح دل نتوان بست مگر صبحدمی

که تو گوئی رمضان بار سفر خواهد بست

خون ساغر بچنین روز نمی‌شاید ریخت

رک بربط بچنین وقت نمی‌باید خست

ماه روزه ست و مرا شربت هجران روزی

روز توبه‌ست و ترا نرگس جادو سرمست

هیچکس نیست که با شحنه بگوید که چرا

کند ابروی تو سرداری مستان پیوست

وقت افطار بجز خون جگر خواجو را

تو مپندار که در مشربه جلابی هست

 

 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات

اندر رمضان خاک تو زر میگردد

چون سنگ که سرمهٔ بصر میگردد

آن لقمه که خورده‌ای قذر میگردد

وان صبر که کرده‌ای نظر میگردد

 

 

مولوی » دیوان شمس » رباعیات

دل گرسنهٔ عید تو شد چون رمضان

وز عید تو شد شاد و همایون رمضان

وانگه عمل کمان به مو وابسته است

گر مو شود اندیشه نگنجد به میان

 

 

قاآنی » قصاید

ماه رمضان آمد ای ترک سمنبر

برخیز و مرا سبحه و سجاده بیاور

واسباب طرب را ببر از مجلس بیرون

زان پیش گه ناگاه ثقیلی رسد از در

وان مصحف فرسوده‌که پارینه ز مجلس

بردی به شب عید و نیاوردی دیگر

باز آر و بده تاکه بخوانم دو سه سوره

غفران پدر خواهم و آمرزش مادر

می خوردن این ماه روا نیست‌ که این ماه

فرمان خدا دارد و یرلیغ پیمبر

در روز حرامست به اجماع ولیکن

رندانه توان‌خورد به شب یک دو سه ساغر

بیش از دو سه ساغر نتوان خوردکه تا صبح

بویش رود ازکام و خمارش رود از سر

یا خورد بدانگونه ببایدکه ز مستی

تا شام دگر برنتوان خاست ز بستر

تا خلق نگویند که می خورده فلانی

آری چه خبر کس را از راز مُستّر

من مذهبم اینست ولی وجه میم نیست

وین‌کار نیاید بجز از مرد توانگر

ناچار من و مصحف و سجاده و تسبیح

وان ورد شبانروزی و آن ذکر مقرر

و آن خوب ‌دعایی‌که ابوحمزه همی‌خواند

ما نیز بوانیم به هر نیمه شب اندر

ای دوست حدیثی عجبت باز نمایم

از حال یکی واعظ محتال فسونگر

دی واعظکی آمد در مسجد جامع

چون برف همه جامه سفید از پا تا سر

تسبیحک زردی به‌ کف از تربت خالص

مهری به بغل صد درمش وزن فزونتر

دو آستی خرقه نهاده ز چپ و راست

زانگونه ‌که خرطوم نهد پیل تناور

تحت الحنکی از بر دستار فکنده

چون جیب افق از بر گردون مدور

داغی به جبن برزده از شاخ حجامت

کاین جای سجودست ببینید سراسر

چشمیش ‌به سوی ‌چپ و چشمی به ‌سوی راست

تا خود که سلامش‌ کند از منعم و مضطر

زانسان‌که خرامد به رسن مرد رسن‌باز

آهسته خرامیدی و موزون و موقر

در محضر عام آمد و تجدید وضو کرد

زانسان‌که بود قاعده در مذهب جعفر

وز آب به بینی زدن و مضمضهٔ او

گر می‌بدهم شرح دراز آید دفتر

باری به شبستان شد و در صف نخستین

بنشست و قران خواند و بجنباند همی سر

فارغ نشده خلق ز تسلیم و تشهد

برجست چو بوزینه و بنشست به منبر

وانگه به سر وگردن و ریش و لب و بینی

بس عشوه بیاورد و چنین‌کرد سخن سر

کای قوم سر خار بیابان‌که‌کند تیز

وآن بعرهٔ بز راکه‌کندگرد به معبر

وان گرز گران را که سپردست به خشخاش

وان قامت موزون زکجا یافت صنوبر

بر جیب شقایق که نهد تکمهٔ یاقوت

بر تارک نرگس‌که نهد قاب مزعفر

القصه بترسید ز غوغای قیامت

فی‌الجمله بپرسید ز هنگامهٔ محشر

و آن کژدم و ماران که چنینند و چنانند

نیش و دمشان تیزتر از ناچخ و خنجر

و آن‌ گرزهٔ آتش که زند بر سر عاصی

آن لحظه ‌که در قبر نکیر آید و منکر

زان موعظه مردم همه از هول قیامت

گریان و من از خنده چوگل با رخ احمر

خندیدم و خندیدنم از بهر خدا بود

زیراکه بد آن موعظه مکذوب و مزور

وعظی‌که بود بهر خدا با اثر افتد

وز صفوت او تازه شود قلب مکدر

گفتم برم این قصه به دیوان عدالت

تا زین خبر آگاه شود شاه مظفر

دارای جوانبخت محمد شه غازی

سلطان عجم ماه امم شاه سخنور

دولت چمنی تازه و او سرو سرافراز

شوکت فلکی روشن و او ماه منور

شاها تو سلیمانی و بدخواه تو هدهد

هدهد نشود جفت سلیمان به یک افسر

خنجر چه زنی بر تن بدخواه‌ که در رزم

هر موی زند بر تنش از خشم تو خنجر

گر آیت حزم تو نگارند به‌کشتی

از بهر سکونش نبود حاجت لنگر

هر باز که بر ساعد جود تو نشیند

زرین شودش چنگل و سیمین‌ شودش بر

هر نخل‌که در مغرن فضل تو نشانند

زمرد شودش شاخ و زبرجد بودش بر

قاآنی تا چندکنی هرزه‌درایی

هشدار که آزرده شود شاه هنرور

بس کن به دعاکوش و بگو تاکه جهانست

سالار جهان باد شهنشاه فلک‌فر

 

 

قاآنی » قصاید

عید آمد و عیش ‌آمد و شد روزه و شد غم

زین آمد و شد جان و دلی دارم خرم

ماه رمضان‌گرچه مهی بود مبارک

شوال نکوتر که مهی هست مکرّم

الحمدکه آن واعظک امروز به‌کنجی

چون‌حرف نخشین مضاعف شده مدغم

وان زاهدک از طعنهٔ اوباش خلایق

چون دزد عسس دیده به‌کنجی نزند دم

رفت آنکه رود شیخ خرامان سوی مسجد

وز پیش و پسش خیل مریدان معمّم

از کبر ز هم برنکند چشم چو اکمه

وز عجب به‌کس می‌نزند حرف چو ابکم

رفت آنکه مر آن موذن موذی به مناجات

چون‌گاوکشد نعره‌گهی زیر وگهی بم

وان واعظ و مفتی چو درآیند به مسجد

این عجب مصور شود آن‌کبر مجسم

آن باد به حلق افکند این باد به دستار

آن مشک منفخ شود این خیک مورم

وان قاری عاری به‌گه غنه و ادغام

خیشوم بر از باد کند همچو یکی دم

وانگونه ز هم حنجره و حلق‌گشاید

کش پیچ و خم روده هویدا شود از فم

خیز ای بیت و امروز به‌رغم دل واعظ

هی بوسه پیاپی ده و هی باده دمادم

ماه رمضان برنگرفتم ز لبت بوس

کز روزه دلی داشتم آشفته و درهم

بس بوسه‌که درکنج لبت جمع شدستند

چون شهد که گردد به یکی‌ گوشه فراهم

زان لب نکنی بازکه از فرط حلاوت

چون تنگ شکر هر دو لبت دوخته برهم

تا بر لب لعل تو ز من وام نماند

برخیز و بده بوسهٔ یک‌ماهه به یکدم

ای طرهٔ تو تیره‌تر از دیدهٔ شاهین

وی مژهٔ تو چیره‌تر از ناخن ضیغم

جور تو وفا خار توگل درد تو درمان

رنج تو شفا زهر تو مل زخم تو مرهم

در حلقهٔ زلفین تو تا چثبم‌کندکار

بندست و شکنج و گره و دایره و خم

جز چشم‌ تو کز وی دل من هست هراسان

آهو نشنیدم که ازو شیرکند رم

با یاد سر زلف تو شب تا به سحرگاه

در بستر و بالین چمدم افعی و ارقم

ای پستهٔ خندان تو زان رستهٔ دندان

چون حقهٔ یاقوت پر از عقد منظم

در زلف سیاهت همه‌کس ناظر و من نیز

بر ساق سپیدت همه‌کسن مایل و من هم

چون ‌حسن ‌تو هر روز شود عشق ‌من افزون

زانست‌که چون حسن تو عشقم نشودکم

بی‌ساعد سیمین توام حال تباهست

بی‌سیم ‌گدا را نبود عیش مسلّم

در سیم سرینت ز طمع دوخته‌ام چشم

کز فقر ندارم بجز اندیشهٔ درهم

زان سیم بخیلی مکن ای ترک ازیراک

ازدادن سیمست همه بخشش حاتم

ای ترک برآنم که در این عهد همایون

مردانه شبیخون فکنم بر سپه غم

از زلف تو پوشم زره از جعد تو خفتان

از قد تو سازم علم از موی تو پرچم

وانگه ز پی خطبهٔ این فتح نمایان

شعری‌کنم انشاء به مدح شه اعظم

دارای عجم وارث جم سایهٔ یزدان

خورشید زمین ماه زمان شاه معظّم

شاهنشه آفاق محمد شه غازی

کز پایه براز کی بود از مایه براز جم

ای ساحت آفاق ز رای تو منور

وی جبهت افلاک به داغ تو موسم

مهتاب بود مهر تو و حادثه‌کتان

خورشید بود چهر تو و نایبه شبنم

روی قمر از طعنهٔ رمح تو بود ریش

پشت فلک از صدمهٔ‌گرز تو بود خم

زاید نعم از جود تو چون حرف مشدّد

ناقص ستم از عدل تو چون اسم مرخم

بعد از همه شاهانی و پیش از همه آری

به بود محم

/ 4 نظر / 96 بازدید
بازاریاب

دوست عزیز سلام اگر تمایل دارید مدیریت قوی تری بر وبلاگ خود داشته باشید،امکانات بیشتری به مخاطبین خود ارائه نمایید و یا یک گام بزرگ برای ورود به دنیای وب مستران بردارید ما توصیه می کنیم همین امروز از امکانات رایگان ارائه شده توسط تیم اندیشه ی برتر نهایت بهره را ببرید و با تبدیل وبلاگ خود به وب سایت خواسته های خود را محقق کنید. هم اکنون اقدام کنید و از امکانات دامین و هاست رایگان برخوردار شوید http://designer.moshakhasat.com همچنین در صورتی که تمایل دارید از طریق وبلاگ خود کسب درآمد کنید آدرس زیر را نیز حتما ملاحظه بفرمایید http://www.moshakhasat.com/index.php?route=information/information&information_id=9 با تشکر 1345380061.38

تقی یاره

دستتون درد نکنه چه مجموعه جالبی را جمع کرده اید

موفقیت در کمین شماست

امروز گامی برای موفقیت برداشته اید؟ مجموعه ی آموزشی سریع خوانی همراه با نرم افزار ارائه شده توسط استاد بزرگ کتاب خوانی جهان مجموعه ی 7 راز بزرگ انگیزه مجموعه ی آموزشی استفاده از قدرت حافظه مجموعه ی آموزشی استفاده بهینه از شرایط بد و بدشانسی ها مجموعه ی آموزشی تفکر تحول برانگیز مجموعه ی آموزشی تمرکز جادویی مجموعه ی آموزشی راه های اجرایی کسب ثروت مجموعه ی آموزشی مثبت اندیشی و اعتماد به نفس مجموعه ی آموزشی پیروزی در تعاملات روزانه بسته ی آموزشی نکات طلایی برای موفقیت دانشجویان بسته ی آموزشی نکات طلایی در صحبت کردن با کودکان زود دیر می شود 1793594524

ایوب

سلام چه خبر بابا بی‌خیال دلتنگ نباشٰ برمی‌گردم. یه سر به وبلاگم بزن ببین با سرعت فوق العاده سریع اینترنت اینجا، چه قدر سریع عکس آپلود کردم. خداییش جات خالی