سرزمین رویاهایمون چه جور جاییه؟!

 

خواندن مطلبی، انگیزه ای شد که داستان نسبتا بلندی بنویسم، که یکی از دوستان لطف کرد و بواسطه تناسب نوشته با فضا و موضوع وبلاگش، آنرا بطور کامل در صفحه‌اش قرار داد. خوشحال خواهم شد اگر حوصله‌تان آمد و خواندید، نظرتان را در موردش بدانم.

 

چاردیواری

 کسی، تو هر کجای این کره خاکی زندگی می‌کنه، تو ذهنش یه آرمان شهر داره، یه مدینه فاضله، یه اتوپیا، یه بهشت، یا هر چیز دیگه و هر اسم دیگه ای که شما دوست دارید! اسم ها اصلا مهم نیستن. فقط حجاب و پرده‌ای هستن که اصل قضیه رو پنهان می کنن. برای همین اصلا بیاید روی اونجایی که دوستش داریم، اسم نزاریم. همینقدر که یه جایی هست که ما آرزو داریم اونجا زندگی کنیم، کافیه.

اصلا بیاید یه کاری کنیم. بیاید یه تیکه کاغذ برداریم و سرزمین رویاهایمون رو توش تشریح کنیم. یعنی برای خودمون بنویسیم که اونجایی که ما دوسش داریم چه جور جاییه و چه آدمایی باید داشته باشه؟ و اگه قرار بود همین فردا راهی اونجا بشیم، چه کسی و چه چیزی رو دوست داشتیم با خودمون همسفر کنیم و ببریم؟!

من اینکار رو کردم و روی یه تیکه کاغذ سرزمین رویاهام رو تعریف کردم و کسایی و چیزایی که دوست داشتم با خودم ببرم اونجا رو لیست کردم، چیزهای جالبی دستگیر خودم شد!! شاید بخشی از اونها رو هفته بعد نوشتم!! شما هم همین الان امتحان کنید ...

 

 

 ضایع نامه

اگر با من موافق باشید که جام جهانی خیلی شبیه انتخابات می مونه، در اون صورت بازیکنهای فوتبال هم مثل کاندیداها می مونن! اونوقت شاید هر توپی هم که شوت میشه، حکم یه رای رو داشته باشه! اگه اینطوری باشه، حتما سه تا داور هم می تونن جای دوازده نفر اعضای شورای نگهبان باشن و صلاحیت بازیکن ها و سرنوشت هر توپی رو تعیین کنن!! اما تنها چیزی که  تو هیچ کدومش فرق نمیکنه، ماییم که در جفتش تماشاچی هستیم!!!

 

 

 عکس هفته

این عکس میتونه دقیقا حکم همون «دگمه»ای رو داشته باشه که اونقدر زیبا هست که ارزش داره ببریش خیاطی و از خیاط بخوای که براش یه دست کت و شلوار شیک بدوزه!!

دیدن این عکس برای من انگیزه ای شد که چند تا مطلب ریز و درشت بنویسم! البته برای اینکه به ذهن شما سمت و سویی ندم، ترجیح دادم نوشته‌هام رو برای خودم نگه دارم، تا شما از زاویه دید خودتون به این عکس نگاه کنید و چیزی که دوست دارید در موردش بنویسید!

 

 

اینم عکسهایی از آخرین متد شستشوی هواپیما و فراخوان اکس پارتی!!

 

 

 شعر

سهراب سپهری شاعر و نقاش مشهور معاصر در سال 1307 در کاشان متولد شد و در اردیبهشت 1359 در اثر بیماری سرطان جان به جان آفرین تسلیم کرد و در همان شهر مدفون شد.

 

زندگی رسم خوشایندیست

زندگی بال و پری دارد با وسعت «مرگ»،

پرشی دارد اندازه «عشق».

زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.

خبر رفتن موشک به فضا،

لمس تنهایی «ماه»،

فکر یوییدن گل در کره‌ای دیگر ...

 

 

 اس ام اس

1ـ زندگی دو چیز به من آموخت: مرگ آرزو و آرزوی مرگ.

2ـ زندگی مثل پیانو میمونه، دگمه‌های سیاه برای غمها و دگمه‌های سفید برای شادیها، زمانی می‌توان آهنگ زیبایی نواخت که دگمه‌های سفید و سیاه را با هم زد.

3ـ زندگی شهد گل است، زنبور زمان می‌مکدش، آنچه می‌ماند عسل خاطره‌هاست.

4ـ زندگی قصه‌ای است که کودکان از آن آگاهند، برای همین زندگی را با گریه آغاز می‌کنند.

5ـ زندگی چون ته خیار تلخ است!

6ـ زندگی دو نیمه است، نیمه اول در انتظار نیم دوم، و نیمه دوم در حسرت نیمه اول.

7ـ زندگی دریای بیکران عشق است، پارو بزن تن‌پرور!

8ـ زندگی بی آب از گلوی ماهی پایین نمی‌رود!

9ـ زندگی گل زردیست به نام غم، فریاد بلندیست به نام آه، مروارید غلتانیست به نام اشک و آینه شکسته ایست به نام دل.

10ـ زندگی دو چیز به من آموخت: آرزوی مرگ و مرگ آرزو.

/ 35 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
موسي

يه جورايي اين يكي تشابه سازيت بين جام جهاني و انتخابات ، توي كَتم نميره !!! ما توي جام جهاني فقط و فقط مي تونيم تماشاچي باشيم ولا غير. چه بخوايم چه نخوايم... در حالي كه توي انتخابات اين طور نيست! مثلا توي همين انتخابات اخير. همه ما يه جورايي وارد بازي شديم و سرنوشت انتخابات رو هم راي اكثريت(به خصوص در مرحله دوم) تعيين كرد. 17 ميليون از ما ( آگاهانه و يا نا آگاهانه ) خواستيم كه احمدي نژاد رييس جمهور باشه و براي مملكتمون تعيين تكليف كنه !! پس ما تماشاچي نبوديم. بازيكن بوديم. اون هم درست وسط زمين. من ، تو و همه ي دور و وري هامون. اتفاقا اين بار هم مثل سال 76، پير و جوون و بزرگ و كوچيك... همه وارد بازي شديم... فقط نظر شخصي من ( با توجه به ديدگاه سياسيم ) اينه كه بد بازي كرديم و غير حرفه اي عمل كرديم.... غير حرفه اي بازي كرديم و باختيم... به همين سادگي.

ساغند

درود..اولین بار هست که وبلاگ شما را ديدم...تمام صفحه را خواندم ..خيلی منظم وباسليقه بود ممنون

قصه بره و گرگ

سلام.جالب بود. ببخشيد که من به همين يه جمله بسنده کردم. دوباره بر می گردم

قاقاليلی

نه بازسازی نکردم.اون سايتی که urlرو ازش دادم ديگه کار نميکنه.اين چيزامکه ميگم درس دارم وقت نميکنم يشتر بهانست.ديگه شور تو اينترنت اومدن رو از دست دادم.موفق باشيد.

دختربابايی

سلاممممممممممم :) پايه‌ی اون قسمت ضايع نامه‌ت هستم خفن!

محمد جواد شکری

سلام..خوبی....می دونی....وبلاگ نويسی اينجوری نميشه...شزط اول کوتاه نويسی....يعنی ۱۰ تا ۱۲ خط...نه داستان نويسی...من فقط اس ام اس ها رو خوندم و خنديدم

هانيه

اِاِ خوب شد شانسی يه سر اين‌جا زدم اون نوشته‌ی اضافه شده رو ديدم!! من رفتم ببينمش!

هانيه

خوندم... بی‌تعارف می‌گم شاهکار بود... طوری که به آقای ضایع نمی‌اومد!... هم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم هم خیلی خوشم اومد... یه چیزی خیلی توجهم رو جلب کرد... نوشتن این داستان یه جسارتی می‌خواست... خیلی خوب این جسارت رو داشتی.... بهت تبریک می‌گم...

معلمی از بهشت

خب جناب می بينم که حسابی راه که عرض کنم می دويد.ان خان بنده خدا اگر آنتن را صاحب باشد شايد هميشه شبکه ی الفرات را می بيند.چه ايرادی دارد مگر؟بهروزم

م.ميراحمدی

عکستان هیچ تناقضی نداشت؛تفسیر خوبی نیست از آنتن! این را نه از دید یک مسلمان که از دید یک مهندس برق بشنوید, که این دیش کارهای دیگری هم خواهد کرد... بزرگتر فکر کنیم!